سلام مامانا تورو خدا بگید چجوری لجشونا در بیارم از عمد خانواده همسرم اینکارا رو میکنن خواهرشوهرم مناسبتای ما حالا ن بچم ک میشه خودشونو ب نفهمی میزنن حالا چن ماه پیش تولد برادرشوهر عنترمو الکی هم گذاشت استوری هم مروفایل دیشبم اولین ماهگرد عقدشونو با کلی ارزوی خوش و تاریخ و اسماشونو نوشت🤣... خداراشکر چن ماهه ک نرفتم خونه مادرشوعععرم اما وقتیم میرم خیلی الکی خ ا ی ه مالی جاریمو میکنن و بوس و بغلش و همش باهاش گرم میگرن و حرف میزنن والا منم زنداداشم عقد این عقده بازیا و کارای مسخره و دمده رو انجام نمیدم😁. و یموضوع دیگ مادرشوععر فضولم دبشب میگفت نادربزرگتون ک ت اون خونتون بود هنوز پیش مامانت گفتم اره بعد گفت با مرضیه از دم خونتون رد شدیم دوتا فضول نمیدونم اونجا چی میخواستن دیدیم لامپا روشن فک کردیم مادربزرگتو اوردید گفتم ن و تماممم... چون داداشم داره اونجا رو درست میکنه اما نمیخوام بگم چون حسودن فک کردن میرن طبقه بالا بابام اینا حالا اگ فهمیدن و گفتن وای ی عروس نیامد و مامانت ک مهربون و عروستون کم سن و سال چی بگم‌ ک دیگ نخواد هر زری بزنن؟ چون جاریم داره میره بالا اگ بفهمنن میریرن بقول معروف ... داداسمم مغازش پایین منم بتدا چون ۷سال سختی کشیدم طبقه بالا خداشاهده اولین بار ب زنداداشم گفتم جدا باشید بهتر کلا اونا هم همشون موقع خواستگاری موافق مستقل شدنشون بودن حالا اگ فهمیدن چجوری بزن ت دهنشون ک نخوان از همین حالا زندگی پسرشونو با داداشم مقایسه کنن زا هی میگن کی عروسی میکنه در صورتی ک عقد داداشم با برادرشوهرم ۵ماه فاصله بود ..

۴ پاسخ

عزیزم مامان گل همیشه بهار
با خر جماعت دهن ب دهن نکن بزار انقد عر بزنن خسته بشن

بگو چون خودم اذیت شدم دلم نمیخواست داداشم و زنداداشمم سختی بکشن بهشون پیشنهاد دادم مستقل باشن

بگو داداشم برای زندگیشون ،خودش با خانمش تصمیم میگیرن ما هیچ دخالتی نداریم و توی زندگیشون سرک نمیکشیم
در مورد خونه هم بگو دوری و دوستی بهتره احترامها حفظ میشه

اینا ک اینجوری تو ک و ن هم میرن بعدش قشنگ از خجالت هم درمیان😂راجع به داداشتم هیچی نگو مگه قراره توضیح بدی

سوال های مرتبط

مامان فندوق مامان فندوق ۴ سالگی
سلام . حالم گرفتس . ی کاری کردم بدونه منظور بخدا . فقط ترس داشتم نوزادم مریضی نگیره . ولی باعث شد خالم از دستم ناراحت بشع و گریه کنه . روز زایمان خالم همراهم بود تو بیمارستان . پسرم هم سه سالشه با بچهای خالم پیش مامانم بودن تا من مرخص بشم . خلاصه ما مرخص شدیم با نوزاد بعد دو روز متوجه شدم پسرم بیماری دست و پا و دهن از بچهاش گرفته. منم بردمش دکتر از دکتر هم پرسیدم امکان داره نوزاد تازه متولد شده هم بگیره ک گفت بله منم بچه رو گذاشتم تو اتاق جدا و هر کسی ک میدونستم ارتباطی با این بیماری داره رو نزاشتم زیاد نزدیک نوزاد بشه . حتی شوهر و پسرمو هم دو هفته نزاشتم بچه رو بگیرن . خب حق دازم نوزاد چند روزه خدایی نکرده میگرفت چ خاکی تو سرم میکردم مخصوصا با حال پسرمو ک میدیدم تو حلقش هم افت زده بود و از درد فقط گریه میکرد . خلاصه خالم اومد ک بغلش کنه منم با حالت شوخی و اینا گفتم ک ن نمیدم بغلت و هر چی هم اسرار کرد بهش ندادم . الان خواهرم زنگ زد گفت خالع خیلی گریه کزده میگه این همه تو بیمارستان بالا سرش بوذم حالا بچه رو بهم نداده😞
#پوشک
#فرزند پروری
مامان رادمان و دختری مامان رادمان و دختری ۴ سالگی
# درد دل
سلاام مامانا خوبین؟ اومدم درد دل کنم خیلی حالم بده دارم همی الانم گریه میکنم رادمان خیییلی بد شده تازگیاا ۵ ماهه ک آبجیش ب دنیا اومده دو سه ماه اول خوب بود الان دو ماهه ک دیگ دیوونم کرده حسودی میکنه اما بیشتر اذیت میکنه بهش کرم میریزه وقتایی ک میخابونمش از قصری بلند حرف میزنه یا جیغ میکشه ک بیدارش کنه و موفق هم میشه چون خییلی خواب دخترم سبکه یا دستاشو محکم فشار میده پاهاشو میگیره بالا میکشه و .....در عین حال دوسشم داره اما کرم میریزه بهش تازگیاا منم گاهی خستم دیگ از دستم در میره مثل امروز دو بار زدمش😭😭 بعدش خودم با صدای بلند گرریه کردم خیلی ب خدا رو مخم میره حالا کاش همینا باشه مدااام قیز قیز میکنه در گوشم ک بیا بازی .... حتی از قبل اینکه آبحیش دنیا بیاد الانم همونه میگه آبجی بزار بیا با من بازی کن ب یک ساعت هم قانع نیس مدااام بازی میخاد اصلا تنهایی بازی نمیکنه جتی ده دیقه ب خدا یا گوشی یا تی وی
تی وی هم میزنم براش ایتقدرر غرق میشه ک شاید اصا پلک نزنه خب خوب نیس دیگ زیاد .....
کلا خیلی خستم واقعا دیگ موندم ج کنم مهد هم فک نکنم وایسته وابسته س یکم
مامان مهدیس کوچولو مامان مهدیس کوچولو ۵ سالگی
مامان ارمیا مامان ارمیا ۴ سالگی
خانما پسرم عصر رفته بود تو کوچه من نرفتم باهاش کار داشتم ولی هر چن دیقه یه بار نگاش میکردم از پنجره ک دور نشه از در خونه یه لحظه نگاه کردم تنها بود بعد یه دیقه دیگه از پنجره نگاه کردم دیدم پسر همسایمون ک چن ماه از پسرم بزرگتره کنارشه شلوارش و داده پایین آلتش ودیدم از پنجره داشت حرف میرد با پسرم فوری بدون اینکه معطل کنم دویدم از پنجره راهرو نگاه کردم میگفت بهش شلوارت و بکش پایین بعد داد زدم از همونجا گفتم چی میگی محمد فرار کرد داخل کوچه پسرم سوار دوچرخه بود رفت دنبالش داخل اون کوچه ک خلوت بود فوری از پله ها رفتم پایین با عجله دیدم اونجام باز شلوارش و کشیده پایین آلتش باز بیرون بود نزدیک پسرم وایساده بود پسرم و برداشتم آوردم خونه گفتم چرا همچی میکنی بی تربیت به مامانت میگم دیگه رفت خونشون . یه ماهه اومدیم تو این محله
بعد پرسیدم از پسرم گفتم داشت چی میگفت گفت مامان گفته شلوارت و بکش پایین گفتم مامانم اجازه نمیده
بعد داخل کوچه هم گفته تورو خدا بکش پایین توروخدا خیلی خوب وباحالا😐بعد من گفتم چی و گفته باحاله و خوب اونم گفت اینکه آلت تناسلیت و ببینم و بیرون بیاری
واقعااا از عصر هی تو شوکم شماها بودین چکار میکردین ؟ یا چی میگفتین بهش؟