۱۶ پاسخ

بااین افکار فقط خودتو در معرض افسردگی شدید بعد زایمان میذاری
داری یه برکت و نعمت دیگه به خونتون اصافه میکنی و این لطف خداونده
بهترین اتفاق تو زندگی پسرت

خواهر من با همین فاصله آورد اولش درسته سخته و خودت ممکنه اذیت بشی؛ اما بچه ها وقتی یکیش بشه 5 یکیش 3 عالی میشه رابطشون؛ لذت میبری

عزیزم لطفا دیگه الکی به این افکار دامن نزن
هیچی نمیشه هیچ کمبودی هم پیدا نمیکنه
اینهمه ادم بچه شیر به شیر دارن یکیشم شما
با هم همبازی میشن یادشونم نمیمونه چیشد و چی گذشت فقط زحمت با شماست
سعی کن فقط باهاشون مهربون باشی و محبت کنی
همین

عزیزم اینا مال تغییرات هورمونی بارداریه اصلا محل به این فکرا نذار.
بعدشم بچه باید مستقل بار بیاد بتونه با باباش یا نزدیکانش در حد یکی دو شب بمونه .انقدر وابسته باشه همش به خودت خوب نیست .چند سال دیگه میخواد بره مدرسه اذیت میشه .
راحت بگیر .از دو تا بچه همسن داشتن لذت ببر

غمت نباشه بچه پشت سر هم بیشتر خوشمیگذره براشون
یه روزم چیزی نیس ک تنها بمونه اینقدر رو عصاب‌خودت راه نرو

منم ت فکرم با بچه کوچک چطوری ب این پسرم برسم. ۴ سالشه ولی خودم باید ب چیزی بدم بخوره اصلا هچیی نمیخوره

خیلی دیگ بزرگش میکنی عزیزم
چیز خاصی هم نیس این ک میگی نهایت اتاق خصوصی بگیر بچت ببر پیشت
نشدم با ی شب چیزی نمیشه

سلام عزیزم خوبی
منم دقیقامثل توام بچه من8ماهه بودکه باردارشدم الان تازه پسرم شده15ماهه وبشدت بخودم وابستس شوهرم صبح میره سرکارشب میادپیش شوهرمم فکرنکنم خیلی وایسته من خیلی برای شب وخابیدنش ناراحتم چون ب بغل خودم عادت داره بچم نمیدونم اون یه شبی که بیمارستانم بچم قراره چی بکشه یکی دیگه ام اینکه الان نی نی بیادمن پسرم خیلی وابسته ب خودمه اون طقل معصوموچیکارکنم پسرم حسودی نمیکنه وقتی بچه های فامیلو بغل میکنم ولی شب موقع خواب چیکارکنم بااین دوتا

چرا اتاق خصوصی نمیگیری؟ میتونن شب کنارت باشن

منممم مث تو 🥲🥲

منم خیلی استرس شهریارو دارم ،دلم نمیخاد پیش هیچکی بمونه ،من به هیچکی اعتماد ندارم جز شوهرم با شوهرم وایمیسته ،ولی خب انشالا که همون یه شب باشه و خودم برگردم پیشش

عزیزم این افکارو دور بریز خدا بزرگه براش اسباب بازی جدید بخر کلی قصه و فیلم کودکانه براش بزار خوارکی های مورد علاقه شو براش بگیر به عنوان یه مادر نباید فرقی بین بچه دوم با اول بزاری این دیگه از آب و گل دراومده

اتفاقا خیلی خوبه باهم بزرگ میشن
همبازی میشن

بنظر من ک ما مادرا وابستگیمون به بچه هامون بیشتره تا اونا واسه همین اینقد حرص میخوریم😞منم دخترم۶سالشه ولی بازم حس شما رو دارم ک اونشب چطور تنها بمونه

عزیزم میفهممت درکت میکنم
انشالله راحت و سلامت فارق بشی بیای خونه
ولی دقیقا چیو فهمیدی و خواستی به ما بگی که به دردمون بخوره؟
نگران الکی نباش همه همینیم مادریم ولی تو فقط فکر تو دلی و پسرت باش
اون یک شب میگذره
ولی کلی خاطره خوب میاد
پسرتم یادش نمی مونه
با پدرش هم بمونه بی نهایت لذت می بره

عزیزم ی جوری اون موقع آدم درد داره ک بچه اول ب یاد نمیاد
البته من وقتی از اتاق عمل اومدم ۶ساعت حرف نزدم بعدش اولین نفر ب بچم زنگ زدم آوردنش دیدم راحت شدم

سوال های مرتبط

مامان ریزه مامان ریزه هفته سی‌وسوم بارداری
اعصابم انقدر خورده، من اولین بارداریمه از اول بارداری مامانم اصلا ب خودش نگرفته ک من باردارم بعضی موقع ها خودم ب زبون اوردم پیام دادم ب خواهرم ک ناهار دارید مثلا ،ک اونم گفته نه یا مثلا یه چیزی درست کنه بفرسته ک مثلا من حامله ام اصلا
کلا هم چهار پنج بار رفتیم خونشون ناهار شام ک اونم دوبارش دعوت بود بقیشو خودمون سرزده رفتیم
الانم پاشده رفته شهرستان دوتا خواهرم و پدرم ناهار شام میخوان من درست میکنم وظیفمه ولی تو لین وضعیتم واقعا یکم سرپا وایمیسم یا بچه تکون نمیخوره یا بدن درد میگیرم بعضی اوقات غذای خودمم نمیتونم درست کنم
الان تو این فکرم ک واقعا چرا ؟ تصورم از بارداریم این نبود🥲البته اینم بگم نامادریمه و مادر خودهرامه ولی خب همیشه حداقل یجوری نشون میداد ک به فکره ، والا من باردار نبودم هفته ای دوبار خونه بابام بودم الان برعکس شده
البته اینم بگم از اول با اون بزرگ شدم و مادر خودمو تازه پیدا کردم ک اونم شهرش از من خیلی دوره

#بارداری#شیرخشک#فرزندپروری