پارت ۶
این قدرگریه میکزدم شب و روز که نگووو
فقط ازخدا دخترم زودبزرگ بشه زودبره کلاس اول چون تحمل ندارم
شوهرم میگفت دخترم مشکل نداره من میدونستم مشکل نداره مگه میزاشتن این دکترمهتدس هااا
تصپیم گرفتیم یه مدت محلمون نریم ونرفتیم هم تا شدعید دخترم سیته خیزمیرفت چه‌جوری هم میرفت اوایل بلدنبود فیلم گه نشون داده بودیم بهدیکی گفتن گردنش مشکل داره
استرس فشار واردشدبهم عصبی شدم چه قدردعوا کردم باهشوهرم چراعکس فیلم فرستادی بازبردیم دکتر
یادم نمیره دکتره چه قدرحندید😅
گفت اوایل سینه دخیره بچه بایداین جوری بره
مکه قبول میکردن حرف دکتر رو
خلاصه بگم بهتون گه گذشت گذشت این دخترم من هم سینه خیزرفت
خداراشکر سینه دخیره که رفت دوباره شروع شدچرا چهلردست وپانمیره
بچه نقص داره
بچه پفکی عست فلان بلان
بازهم استرس وفشار
دخترم یه ماه اسهال شدبهدخاطر دندون دراوردن زنگ تزدن حالم بپرسن
پاهاش سوخت دهانش گرما زده شده زنگ که نزدن هیچ فقط میگفتن چرااین جوری شده
چراهواست نبوده چرانمیره

۱ پاسخ

سلام عزیزم زندگی اکثر ما پر از این استرس هاست
منم سر حرف بقیه خیلی برای بچم اذیت شدم و کاملا درکت میکنم

سوال های مرتبط

مامان دلماه😘 مامان دلماه😘 ۱۱ ماهگی
پارت ۳
بالاخره تصمیم گرفتیم سزارین انجام بدیم وشیرخشک بدم وای بازشروع شد دکتر مهندس ها فلیسوف ها دانشمندهاشروع کردن به نطردادن
من وشوهرم هم بی تجربه‌ بودیم مامان وبابای اولی بودیم
کاش وقتی یکی تصمیم میگیره یه کاری کنه به جای اینکه بهشون بگن مبارکه ان شاءالله خیره نه نیارن
احمق های کودن نکبت هاااا
منکه زایمانم سزارین بود شیرخودم دادم اما هم من وهم باباش خیلی پشیمون هستیم چون دخترم زردیش پایین نمیومدبرویم سه روزبشتری کردیم وچه قدر عذاب کشیدم حالااین وسط بازدکتر ومهندس ها ودانشمندها نطرمیدادن ازه دخترت مشکل داره فلان بلانی
اخه نکبت تونه زنگ میزنی نه حال ادم میپرسی فقط میشینی خونت نطرمیدی
بعدش دکترگفت بایدبه دخترت شیرخشک بدی چون دخترت به شیرخودت حساسیت داره من هم شیرخشک دادم موقعی که میگن چه شیری میدی میگم شیرخشک وای چرامیدی فلان بلان احه تویعنی ازدکتربیشترمیدونی احمق
بعدازاینکه شیرخشک دادم دیگه زردی دخترم رفت که رفت
دوباره این همه نطردادن خاشون که تموم شد ومن گوش نکردم نوبت رسید به دخترم
ادامه....