سوال های مرتبط

مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
نامه ای مادرانه به فرزندانمان👩‍🍼👩‍🍼👩‍🍼
عزیزترینم، نور چشمم… نمی‌دونی چقدر قلبم از داشتنت لبریزه. 🥺 وقتی برای اولین بار بغلت کردم، انگار تمام دنیا رو تو دستام جا داده بودن. 🥰 روزها میگذرن و تو هر روز بزرگتر میشی، هر روز یه چیز جدید یاد میگیری و من با هر قدمت، با هر نگاهت، با هر لبخندت، هزار بار زندگی می‌کنم. 😊💖
شاید ندونی، اما شب‌هایی که از خستگی چشمام سیاهی میره و باز بیدارم تا تو راحت بخوابی، با خودم میگم این خستگی‌ها فدای یه تار موت. 😥🤱🏻 وقتی مریض میشی، انگار جون از تنم میره و حاضرم همه دردهای دنیا رو به جون بخرم تا تو فقط خوب باشی. 😔
تو فقط یه بچه نیستی، تو تمام زندگی منی، تو دلیل نفس کشیدنی، تو امید منی برای فردا. ✨👶🏻 می‌دونم یه روز بزرگ میشی، از من دور میشی، اما قلب من همیشه و همیشه برای تو خواهد تپید.💖🌟
خدا تو رو برام حفظ کنه فرشته کوچولوی من. 😇🙏 کاش می‌تونستم همه‌ی خوشبختی‌های دنیا رو توی دستام بگیرم و تقدیمت کنم. 😘 دوستت دارم، بیشتر از هر چیزی تو این دنیا… 😭💖🫂
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
نمی‌دونم آدم تا کجا می‌تونه درد رو تحمل کنه...💔

هر بار که فکر می‌کنم شاید سخت‌ترین قسمتِ مسیر رو پشت سر گذاشتم، زندگی یه دردِ تازه جلوی پام می‌ذاره.

یه روز دردِ پهلو...
یه روز ناتوانیِ راه رفتن...
یه روز جوابِ آزمایش‌ها...
یه روز پایین اومدنِ وایت‌ها...
یه روز خبرِ درگیر شدنِ غده‌ها...
و امروز...
خونریزی هم به همه‌ی این‌ها اضافه شد...

انگار این بیماری، هر بار یه جور دیگه منو امتحان می‌کنه.

خسته‌ام...
از اینکه هر روز با امید چشم باز می‌کنم و با نگرانی چشم می‌بندم.
از اینکه به جای برنامه ریختن برای آینده، منتظر نتیجه‌ی آزمایش بعدی می‌مونم.
از اینکه به جای زندگی کردن، فقط دارم برای ادامه دادن می‌جنگم.

سخت‌ترین درد اما، دردِ جسم نیست...
این ترسه که نکنه نتونم دوباره همون مادری باشم که دخترم لایقشه...
نکنه روزهای خوب، فقط تبدیل به خاطره بشن.

ولی هنوز...
با تمام خستگی‌هام، با تمام اشک‌هایی که کسی ندیده، با تمام دردهایی که توی دلم مونده...
برای دخترم می‌جنگم.

فقط ازتون یه خواهش دارم...
اگه این نوشته رو خوندید، یه دعا برام کنید...
شاید دعای شما، همون امیدی باشه که این روزها بهش چنگ زدم... 🤲🏻🖤
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
یارای مادر... 💔🥺

این چند روزی که ندیدمت، انگار یه تیکه از قلبم رو ازم گرفتن. هیچ‌کس نمی‌دونه دوری تو چقدر برای مادرت سخته. 😭

دخترم، تو فقط هفت ماهه‌ای، اما توی همین چند ماه کوتاه، تمام دنیای من شدی. هر خنده‌ات، هر نگاهت، هر صدات برای من قشنگ‌ترین اتفاق زندگی بود. 🤍

دلم می‌خواست ماهگردهات رو با عشق جشن بگیرم، دلم می‌خواست برای همه اولین‌هات کنار خودت باشم، دلم می‌خواست هیچ لحظه‌ای از بزرگ شدنت رو از دست ندم... اما حالا روی تخت بیمارستان نشستم و با حسرت به عکس‌هات نگاه می‌کنم. 💔

هر شب قبل از خواب بهت فکر می‌کنم؛ به دست‌های کوچولوت، به خنده‌های شیرینت، به بغل کردنت... و اشک‌هایی که بی‌صدا روی صورتم می‌ریزن. 😭

از این بیماری گله دارم...
از این فاصله گله دارم...
از روزهایی که منو از آغوش تو دور کردن گله دارم...

درد بیماری هرچقدر هم سخت باشه، باز هم به اندازه دلتنگی تو نیست. دلم برای بوسیدنت، بغل کردنت و بوی موهات بی‌تابه. 🥺💔

یارای من...
تو تمام دنیای مادری...
تمام امید و دلیل جنگیدن منی...

و این روزها، هیچ غمی برای من بزرگ‌تر از دوری تو نیست. 😭🕊️❤️
مامان 💙👶🏻محمدحسین مامان 💙👶🏻محمدحسین ۱ سالگی
دقیقا روی همین فرش و موکت ها بود که با دامن سفید و پفی اکلیلی قدم گذاشتم...👰🏻‍♀️

نمیدونستم چیا در انتظارمه
غم و شادی ها یکی پس از دیگری گذشت
الانم وضع همونه
سختیا یقه آدمو ول نمیکنن😬
اما الان مهم یچیز دیگه اس
یه نور امید خزنده موجوده که با هر بار دیدنش و درحالی که میخوای موهات رو از دستش بکنی(که البته خودش زحمتش رو میکشه)😂🤌🏻 ولی از ته ته دلت باهاش میخندی انگار که همه چیز قشنگه

انگار که همه چی بوی نی‌نی میده
وقتی براش نرده بوم میشی و ازت میگیره تا بهتر وایسه
وقتی باهاش یسری شعر نامفهوم رو همخوانی میکنی انگار به بهترین ادبیات جهان مسلط شدی😎
وقتی اون هر دقیقه با پرتاب هر چیزی درحال امتحان جاذبه زمینه تو قوانین فیزیک برات مرور میشه و همچنان فرهیخته باقی میمونی🥸

وقتی با بی ربط ترین چیزهای دنیا آنچنان مشغول و پر از ذوق میشه که به یاد اسباب بازی های رها شده بیچاره میفتی🧸

وقتی کلی زمان میذاری غذا میپزی اما ممکنه روی قاشق به نشانه اعتراض تف کنه و هیچی نخوره😆

تو دقیقا جا پای ردپای خوشبختی گذاشتی
تو بهترین جای تاریخی
موقعی میاد که اون منتظر نیست مدام دستش رو بلند کنه تا تو فقط بغلش کنی یا از دور نگاهت کنه تا با کوچکترین لبخندت قهقهه بزنه🫠

در نهایت؛
با کودکیت عشق می‌کنم مامان جون
ماهگردت مبارک🥹❤️

#زمزمه_مادرانه

@halee_khob
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
از کدام روزم بگویم؟

از روزی که فهمیدم کبدم دیگر مثل قبل همراهی‌ام نمی‌کند؟
از روزی که نفس کشیدن، ساده‌ترین کار دنیا، برایم به سخت‌ترین نبرد تبدیل شد؟
از روزی که گفتند شاید باید دیالیز شوم؟
یا از روزی که شنیدم درمان‌ها دیگر آن‌طور که باید جواب نمی‌دهند؟

از کدام درد بگویم که از دیگری سنگین‌تر نباشد؟

از شب‌هایی که با درد بیدار ماندم؟
از اشک‌هایی که بی‌صدا روی صورتم نشست؟
از ترسی که هر بار با شنیدن جواب آزمایش‌ها به جانم افتاد؟
یا از دلتنگی برای فرزندم که هر لحظه قلبم را می‌فشارد؟

آخ... از روزی بگویم که فهمیدم زندگی دیگر مثل قبل نیست.
از روزی که پزشک‌ها با نگاه‌هایشان حرف‌هایی را گفتند که هیچ بیماری دوست ندارد بشنود.
از روزی که فهمیدم گاهی آدم فقط برای زنده ماندن می‌جنگد، نه برای زندگی کردن.

امروز من به اجبار نفس می‌کشم...
نفس‌هایی که پشت هر کدامشان درد، رنج، ترس و خستگی پنهان شده است.
اما هنوز نفس می‌کشم؛ شاید فقط به امید روزی که دوباره بتوانم فرزندم را در آغوش بگیرم و تمام این روزهای تلخ را پشت سر بگذارم.
مامان هیرو مامان هیرو ۱۱ ماهگی
به عنوان یه مادر گفتاردرمان
بهش نگاه میکنم با ذوق دلم قنج میره که میگه مامااااا ، کلمه ای که من به هزارتا بچه یاد دادم و هزارتا مامان رو از شنیدنش خوشحال کردم ،دارم از زبون پسر خودم میشنوم و خوشحال میشم
من از تک تک اواهایی که می سازه
از لحظه لحظه ی روند رشدش دلم آب میشه
ولی
خسته ترینم
گاهی شبا که همسر و پسرم میخوابن میرم توی دستشویی ، شیر اب رو باز میکنم که صدای هق هق منو بپوشونه.‌‌..
۸ ماه درگیری با ریفلاکس با دارو با الرژی با شب نخوابی با شیرنخوردن با اینکه با قطره چکون شیر بریزی تو حلق بچه ای که تمام عشقت این بود سینه ی خودت رو بمکه ...
با گرم به گرم وزن گرقتن و نگرفتنش شاد و غمگین شدن...
با تنهایی
با خونه نشینی بعد از اینهمه مدت شان اجتماعی و توی اجتماع بودن و با شغلت عشق کردن
با ذره ذره اب شدن بخاطر نگرانیاس مادرانه و هی وزن کم کردن جوری که هرکی میبینه ت میگه وااای چرا اینقدر لاغر شدی‌...
مادر شدن گرچه قشنگه شاید قشنگ ترین حس دنیا
اما واقعا سخت ترین کار دنیاست...
من اعتراف میکنم گاهی کم میارم
گاهی مثل همین امروز که چکاپ نشون داد هیرو همچنان وزن نمیگیره و دکتر همچنان به من درمانده ترین گفت باااید شیر بخوره و نمیدونه که من به هر ریسمانی چنگ زدم و نشده و نمیشه...
اینجور وقتا فقط امیدوارم خدا کمکم کنه...