سوال های مرتبط

مامان Selin🎀 مامان Selin🎀 ۲ ماهگی
اولین تجربه حمام دادن نوزاد ۲۰ روزه
حوالی ساعت ده اینا بود زنگ مادر شوهرم زدم که بیا سلین حمام بده یک هفته پیش حمام بوده و دوس ندارم کثیف باشه
و ایشون گفت که نمیتونه بیا و کار داره🫤
من هم که دیگه خسته شدم از بس بهشوت زنگ زدم و دلمو زدم به دریا و خودم وسایل حمام دخملی اماده کردم
وان گذاشتم زیر دوش و اب ولرم باز کردم تا پر اب بشه و خودم با لباس نشستم روی یه تیکه و لباسهای سلین بیرون اوردم و بسم الله گفتم .البته با استرس یکم اب ریختم رو تنش و دوست داشت یکم با اب بازی کرد و بعد شانپو بدن ریختن روی دستم کف زدم به بدن دخملی و اب ریختم کم کم هر دو سمت بدن
نوبت سر و مو شده استرسم بیشتر شد که اب تو گوشش نره یا دهنش و ریه هاش خدایی نکرده🥲
دیگه یکن شانپپ زدم به دستم وکف زدم به موهاش اب کشیدم
بعد نوبت اون سمت صورت شد و اب کشیدم و به دخترم گفتم حوله بیاره و دور پیجیدم دادم به دخترم برد تو اتاقش و لباسامو سریع عوض کردم و لباس کردم تن سلین کوچولو🥰🖐
مامان فراز قشنگم🥹🧸 مامان فراز قشنگم🥹🧸 ۹ ماهگی
پارت۲
تا خود صبح من هی زمان میگرفتم همینجور ادامه داشت تا ساعت ۳ دیگه دردا میگرفتن و زمانشون طولانی شده بود تقریبا به ۳۰ ثانیه و ۴۰ ثانیه و فاصله ی بینشون هم کم بود هر ۵ یا۷ دقیقه یبار،دیگه زنگ زدم با گریه به شوهرم که بیا بخدا بچه داره میاد خودش رو برای ۳ونیم رسوند خونه گفت پس ماما همراه چی میگفت وقتش نیست و اینا گفتم خیلی دردام زیاد شده یکم ماساژ داد و اینا دیدم درد آروم نمیشه ساعت ۵ رفتیم بیمارستان معاینه کرد گفت ۳ سانتی بستری نمی‌کنیم برو پیاده روی کن باز بشی باید بیشتر باشه ان اس تی هم گرفتن و من برگشتم تو حیاط بیمارستان هی قدم زدم به ماما همراه زنگ زدم بستری نمیکنن گفت برو بگو درد دارم نمیتونم پیاده روی کنم رفتم از درد به خودم میپیچیدم‌ ها ایندفعه پرستار دیگه بود گفت بخواب معاینه کنم ببینم معاینه کرد گفت ۲ونیم اصلا بستری نمی‌کنیم فعلا برو پیاده روی کن ساعت ۹بیا😐آقا دیگه سرتون رو درد نیارم من اومدم تو سالن زایشگاه و حیاط بیمارستان هی قدم بزن شوهرم گفت بریم دنبال مامانت بیاریم که پیشت باشه حرکت کردیم به سمت خونه ی مامانم اینا تقریبا نیم ساعت راه بود و برگشتیم خونه که ساک و اینارو برداریم و من یه دوش آبگرم بگیرم یعنی تو کل این زمان من داشتم درد میکشیدم ها دردامم‌ با تنفس کنترل میکردم خیلی کمک کننده بود،رسیدیم خونه و من رفتم زیر دوش آبگرم شوهرم اومد زیر دوش کمرم و دلم رو ماساژ داد و ساعت ۱۰ و ربع اینا شد دیگه تقریبا رسیدم بیمارستان رفتم معاینه کرد گفت ۴ سانتی برو پذیرش کارای بستری رو بکن
مامان بردیا مامان بردیا ۶ ماهگی
پارت یک تجربه زایمان طبیعی
۴۰ هفته بودم دیدم درد ندارم متاسفانه رفتم دکتر گفتم که ۴۰ هفتم گذشته و درد ندارم برای زایمان حرکات پسرم خیلی کم شده بود بهشون گفتم بستریم کردن و فرستادن بلوک زایمان معاینه تحریکی شدم ۱ سانت باز بودم از هر ۱۰ دقیقه یک بار معاینه میکردن خیلی درد داشت بعدش اومدن و بهم سرم وصل کردن بعد از وصل کردن سرم هر نیم ساعت ۱ ثانیه درد داشتم بعدش درد ها زیاد تر شد معاینه هم میکردن بیشتر اذیت میشدم پسرم خودشو تو شکمم سفت میکرد دردم بیشتر بیشتر میشد بعدش اومدن بهم سوند بادکنکی گزاشتن ۷‌تا سرنگ مایع زدن داخل بادکنک که داخل واژنم بود یه درد وحشتناکی بهم حس میداد از ساعت ۸ شب تا ۱۲ شب درد داشتم که اومدن معاینه کردن گفتن ۴ ثانتی چون درد زیادی داشتم گفتن برو حموم آب گرم بگیر به کمرت ماساژ بده مامات من ماما نداشتم مادر خودم بود بعد اینکه آب گرم و مامانم گرفت به کمرم و شکمم ماساژ میداد خیلی ازوم میشدم ساعت ۲ از حموم در اومدم اومدن معاینه کردم شده بودم ۹ سانث بقیش پارت ۲ می‌زارم
مامان معجزه خدا مامان معجزه خدا ۱ ماهگی
تجربه زایمانم بعد ۲۷ روز زایمانم
اونروز کلی کار کردم از تمیز کاری خونه
تا حموم گرفتن خودم وقتی رفتم زیر دوش
با آب داغ دوش گرفتم و قبل دوش یه اسهالی اومد
و همش دوست داشتم با آب داغ خودم و بشورم
خلاصه در اومدم از حموم یه ساعتی گذشته بود
داشتم شام درست می کردم دیدم یه چیز دماغی ازم ریخت وای خدای من خون بود آشپزخونه پر خون شد
به زور خودمو رسوندم اتاق ولباس پوشیدم
ساعت چنده ۵ غروب شوهرم سر کار وتو شهر غریب
یه دوست دارم زنگ زدم بهش فورا برام اسنپ گرفت رفتم بیمارستان تنهای تنها😭و غریب با ساک وارد بیمارستان شدم وبعد دوستم و شوهرم رسیدن
همه پرستارها اومدن رو سرم جمع شدن
بعد از سوال پرسی ازم ان اس تی گرفتن
بچه م حرکتی نداشت و نتونستن قلب بچه رو پیدا کن
واز شانس من دکترم اونجا بود اومد بالا سرم
بعد چند ساعت همه ناامید شده بودن که بچه زنده س
یا نه یه پرستاری اومد درست وسط سینه م بچه م قلب ش و پیدا کردن و داشت به آرامی میزد و همه یه نفس راحتی کشیدن همه هراسان و نگران ولی من اصلا استرس نداشتم و دلم روشن بود که بچه م زنده س چون یه ساعت قبلش داشت تکون میخورد
من و فرستادن سونو وبعد سزارین اورژانسی...
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۲ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۳
شب رفتم بیمارستان پرونده باز کردم و ساک زایمان گرفتم گفت فردا صبح ساعت ۷ این جا باش وقتی اومدم خونه ساعت ۱۲ شب بود تا ساعت ۳ شب خوابم نبرد تمام وجودم شده بود ترس و نگرانی و اینکه آیا انتخابم درست بوده یا نه
بعد از خستگی بیهوش شدم ساعت ۵ بیدار شدم آبمیوه و آب خنک رو گذاشتم تو ساک و یه دوش آب گرم گرفتم و اسکات زدم .
برای آخرین بار با نی نی تو شکمم خداحافظی کردم و نوازشش کردم
بعد ساک خودم و نی نی و وسایلا رو برداشتیم و راهی بیمارستان شدیم .
با مامان و بابام و همسرم خداحافظی کردم رفتم بخش زایشگاه و ماما اومد بهم لباس سفید داد و کمکم کرد برام پوشید خوابیدم رو تخت معاینم کردن دو سانت بودم ان اس تی رو بهم وصل کردن حرکات بچه خوب بود و بعدش هم بهم سرم فشار وصل کردن اومدم پایین تا ورزشا رو شروع کنم ماما بهم گفت هر موقع درد داشتی دستاتو بزن به دیوار و اسکات بزن هر موقع تموم شد پاهات رو مثل پنگوئن ببر بالا و بکوب رو زمین یه ساعتی همین طور ورزش کردم اصلا استراحت نکردم
مامان حلما مامان حلما ۴ ماهگی
خببب بعد یک ماه اومدم تجربه زایمانمو بگم واستون😁
پارت ۱
اول بگم من قرار بود طبیعی زایمان کنم که نشد و اینکه بشدت از اونایی بودم که رو زایمان طبیعی تعصب داشتم و ذره ای دلم نمی‌خواست سزارین بشم...
خب جونم بگه براتون من شب قبلش خیلی حالم خراب بود درد زایمان نداشتم اصلا با اینکه پیاده روی داشتم و شیاف گل مغربی استفاده میکردم البته دیر شروع کرده بودم ( یک هفته قبل)
۳ روز مونده بود تا چهل هفته هم تموم بشه ولی خبری نبود، خلاصه شب قبلش خیلی بی قرار بودم از ساعت ۴ صبح دیگه نمی‌تونستم بخوابم حتی دردم از داخل بود درد داشتم ولی نمی‌دونستم کجام
از ۱۲ شب تا ۶ صبح نتونستیم با شوهرم بخوابیم تا ۶ که من خوابم برد
ساعت ۸ و رب یهو حس کردم یه آبی ازم خارج شد( چون من تجربه ترشحات اینجوری و خیسی داشتم گفتم حتما بازم همونه) خواستم بخوابم که گفتم نکنه کیسه آب باشه بزار برم سرویس چک کنم
که رفتم دیدم بله لباس زیرم خیسه خیس شده و رگه های خون هم هست فهمیدم کیسه ابمه
از این نواز بهداشتی بزرگا گذاشتم و شوهرم و مامانمو بیدار کردم که بریم بیمارستان
ساک خودمو و نی نی رو برداشتیم رفتیم دنبال ابجیم و راهی بیمارستان شدیم...