تجربه زایمانم بعد ۲۷ روز زایمانم
اونروز کلی کار کردم از تمیز کاری خونه
تا حموم گرفتن خودم وقتی رفتم زیر دوش
با آب داغ دوش گرفتم و قبل دوش یه اسهالی اومد
و همش دوست داشتم با آب داغ خودم و بشورم
خلاصه در اومدم از حموم یه ساعتی گذشته بود
داشتم شام درست می کردم دیدم یه چیز دماغی ازم ریخت وای خدای من خون بود آشپزخونه پر خون شد
به زور خودمو رسوندم اتاق ولباس پوشیدم
ساعت چنده ۵ غروب شوهرم سر کار وتو شهر غریب
یه دوست دارم زنگ زدم بهش فورا برام اسنپ گرفت رفتم بیمارستان تنهای تنها😭و غریب با ساک وارد بیمارستان شدم وبعد دوستم و شوهرم رسیدن
همه پرستارها اومدن رو سرم جمع شدن
بعد از سوال پرسی ازم ان اس تی گرفتن
بچه م حرکتی نداشت و نتونستن قلب بچه رو پیدا کن
واز شانس من دکترم اونجا بود اومد بالا سرم
بعد چند ساعت همه ناامید شده بودن که بچه زنده س
یا نه یه پرستاری اومد درست وسط سینه م بچه م قلب ش و پیدا کردن و داشت به آرامی میزد و همه یه نفس راحتی کشیدن همه هراسان و نگران ولی من اصلا استرس نداشتم و دلم روشن بود که بچه م زنده س چون یه ساعت قبلش داشت تکون میخورد
من و فرستادن سونو وبعد سزارین اورژانسی...

۵ پاسخ

چند هفته اینطوری شدی؟

چقدر خوب که اینقدر امیدوار بودی

یه تجربه تلخی افرین به تو دختر قوی💪🏻

آی عزیزم اشکم درومد

خوشبحالت ک سزارین شدی

سوال های مرتبط

مامان کیان🩵👼🏻 مامان کیان🩵👼🏻 ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی:
من هفته۳۸و۶ روز بود که شب مثل همیشه رابطه بدون جلوگیری داشتیم و دو روز قبل هم معاینه تحریکی شده بودم من بعد اینکه رابطه تموم شد دیدم خیلیییی درد دارم هر پنج دقیقه یه بار همین که دیدم درد دارم دیگه اون شب نتونستم گل مغربی استفاده کنم ساعت ۲:۳۰ دردام شروع شد و تحمل میکردم بعد ساعت ۴ شد دیگه نتونستم تحمل کنم شوهرم و بیدار کردم و مامانمم و سه،چهار روز قبل همین درد که ترشحات قهوه‌ای داشتم گفته بودم از شهرستان بیاد خونه ما ارومیه
شوهرم و مامانم و بیدار کردم همه چیو برداشتیم و رفتیم بیمارستان با یه مامای بد اخلاق و ناز نازی روبرو شدم گفتم بهش درد دارم اومد معاینه کرد گف دو سانتی در واقع من سه روز قبل که معاینه تحریکی شده بودم دکترم گفته بود دو سانتی ولی من باور نداشتم به این ماما اومد آن اس تی وصل کرد گف درد داری ولی شدید نیستم منم همینجوری گذاشته بود زیر دستگاه خودش رفته بود خوابیده بود من دیگه دیدم شدید خوابم میاد خیلی گرسنمه و نیاز به دوش دارم دردام و هم میتونم تحمل کنم خودم و از زیر دستگاه کشیدم کنار و رفتم بیرون از اون اتاق رفتم دیدم یه مامای دیگه نشسته اونجا باهاش حف زدم و ساعت شش رفتم خونه اومدم خونه رفتم دوش گرفتم زیر آب ورزش کردم بعد یه چیزی خوردم و خوابیدم صبح ساعت ۱۲ بیدار شدم دیدم هیچ دردی ندارم بعد چن ساعت دردام باز شروع شد ولی خیلی کم بود باز شب شروع شد ولی هر سه دقیقه یه بار شده بود دردام تو خونه همش راه میرفتم و دردامو تحمل میکردم تا صبح ساعت ۷ دردامو تحمل کردم و ۷ رفتم حموم و ورزش کردم یه چیزی خوردم رفتیم بیمارستان گفتم درد دارم و من و بستری کردن شده بودن ۳۹و۱ روز خانم علیزاده بهترین ماما عامل زایمان بودن که بچمو ایشون به دنیا آوردن بقبه متن بعد
مامان معجزه خدا مامان معجزه خدا ۱ ماهگی
فورا سونو کردن گفتن بچه ش بریچ ولباس اتاق عمل و پوشیدم وجلو م ساعت بود یه ربع به ۸ رفتم اتاق عمل
۸و ۵ دقیقه همه چی تموم ولی بچه مو نیاوردن بالا سرم
وفقط شنیدم پرستار داشت به دکتر میگفت گریه نمی کنه نگو دو دور ناف پیچیده بوده دور گردنش
و اکسیژن بهش کم رسیده بود.دکتر گفت ببرید
ان ای سی و یه شب موند باز بچه مو ندیدم
فردایش بردن برای زردیش زیر دستگاه
خلاصه حالش خوب بود و من حالم خوب نبود و تا ۲۴ ساعت نباید از تختم، میومدم پایین خلاصه تموم شد ۲۴ ساعت من و بردن پیش بچم بعد ۲۰ ستل انتظار برای دیدن معجزه زندگیم دلم داشت پر میزد و قلب م داشت از دهنم میومد بیرون شوهرم یه ور دستم و گرفته بود و دوستم طرف دیگم به زور راه رفتم و رسیدم به گل دخترم 😭چه لحظ ی قشنگی بود انگاری تو حال خودم نبودم ذوق داشتم و باورم نشد که پیش دختر من
و بهش شیر دادم و با یه ولعی سینه مو گرفت مامانی قربونش بره و خلاصه شب پیشش موندم و فردایش
مرخص شدیم اومدیم خونه من از سزارین خیلی راضی بودم و حالم خیلی خوب بود اصلا درد اینا نداشتم خدارو شکر وباز خدا رو شکر میکنم که دختر گلم اومد به زندگی مون و چراغ خونه مون و روشن کرد خدایا هزاران بار شکر
خدایا اونایی که منتظر بچه ن زودتر دامن شون و سبز کن
آمین
مامان بردیا مامان بردیا ۸ ماهگی
تجربه سزارین من
۲۴ابان
ساعت ۵صبح راهی بیمارستان شدیم از شبم نخوابیده بودم از استرس رسیدیم بیمارستان و یک ساعتی طول کشید بستری بشم بعدش یه کیف دادن دستم گفتن باقی وسایلای رو بده همراهت رفتم بخش زایمان و اونجا آزمایش ادرار و خون ازم گرفتن. و پرونده هامو نگا کردن و سوال کردن و آن اس تی گرفتن ازم و لباسامو عوض کردم لباس هامو کفشامو گذاشتن کیسه و بردن تحویل همسرم دادن و سوند برام گذاشتن کمی سوزش داشت قابل تحمل بود ولی کلافم کرد عین سوزش ادرار که کلافه میکنه بعد انژوکت هم وصل کردن از تخت پیادم کردن و سوار ویلچر شدم رفتیم به سمت اتاق عمل که یه چند طبقه پایین بود بیرون بخش زایمان همسر و خواهرم بودن خداحافظی کردم و گوشیمو دادم بهشون و کلی گریه نمی دونم چرا حس خاصی بود دستم رو شکمم بود همش تو دلم میگفتم از چند ساعت دیگه بغلمه و تو دلم نیس و گریم می‌اومد رسیدم اتاق عمل و یه پرستار مهربون اومد بالا سرم و کلی سوال پرسید و آرومم کرد تا وقتی که دکترم اومد و دکتر بیهوشی نشستم و سوزن اسپاینال رو زد اصلا درد نداشت حتی از درد انژوکت هم کمتر بود بعد یه داغی تو پام پخش شد و پرده رو کشیدن و کل بدن رو بتادین زدن حس میکردم میزنن و یه کارایی میکنن ولی درد نداشتم
مامان شایلین🧸🩷 مامان شایلین🧸🩷 ۳ ماهگی
*تجربه من از زایمان سزارین در ۳۷ هفته و ۵ روزگی*
من روز اول فروردین که از خواب بیدار شدم یکم پتوی روم خیس شده بود،شک کردم که کیسه آبه رفتم بیمارستان ماما معاینه کرد دهانه رحمم بسته بود ان اس تی هم گرفتن خوب بود گفتن اگه بازم احساس آبریزش داشتی برو سونو فیزیوکال بده.من تمام اون روز رو تا فرداش خودمو با استرس چک میکردم که خیس نشده باشم😖.صبح ساعت ۵ یهو احساس کردم یه چیز داغ در حد ترشح ازم خارج شد.هرجور بود تو روز تعطیل یه سونوگرافی پیدا کردم و رفتم سونو دادم که مایع آمنیوتیک از 100mm شده بود 77mm،زنگ زدم منشی دکتر گفت برین بیمارستان نیاز باشه دکتر میاد.
سوار ماشین شدیم که بریم سمت بیمارستان یهو وسط پام خیس شد و همینطوری ازم آب میومد حسابی ترسیده بودم🥲فهمیدم کیسه ابم کامل پاره شده.
رسیدیم زایشگاه از شانس خوبم گفتن دکترت تو بیمارستانه ودیگه لازم نبود منتظر بمونم
سریع لباسمو عوض کردن و بهم سرم زدن و آزمایش ادرار و خون گرفتن و منتظر بودم برم اتاق عمل که دردای وحشتناکی تو دلم می‌پیچید
مامان پلین 🩷🐣 مامان پلین 🩷🐣 ۸ ماهگی
سلام مامانا
اومدم با خاطره روز زایمان
شب ۲۵ آبان ساعت ۱۱ رفتم بخوابم یهو ساعت ۱ حس کردم آب رفت ازم انگار یه نعر از داخل یه سنگ پر گرم زد بیرون با فشار اولش،فکر کردم خواب میبینم بعد دیدم دوباره تکرار شد یهو داد زرم هنسرم بیدار کردم اونم هراسان دید اره جام خیس شده رفتم حموم همینطوری اب میومد ولی،نه زیادزیاد
زنگ زدیم بیمارستان که اینطوره میتونم دوش،بگیرم بیام گفتن نه بیا بیمارستان هم ترس داشتم هم میگفتم بلاحره دخترم میاد بغلم راحت میشم چون قرار بود ۵ آذر بیاد یعنی ۱۰ روز زودتر !
چه خوب که ساک هامون حاضر کرده بودم وسایلای تزیینی اتاقم و حاصر کرده بودم به همسرم توضیح داده بودم پک های بیمارستان حاضر کردخ بودم مونده بود موز،و شیرینی داخل پک خونمون و خودم اماده کرده بودم یخچالمون همه چی مو 🥰به خودم میبالم که فکر همه چی وکرده بودمو حاصر بودم 🥹
رسیدیم بیمارستان من رو صندلی چرخ دار نشوندن
به همسرم گفتن ر ماشین و پارکینگ من و بردن بخش
مامای شیفت ان اس تی کرد قلب دخترم و بعد معاینه ام کرد گفت دو فینگر باز شده زنگ زد به دکترم گفت کاراشو انجام بدید سرم و آمپولاشو بزنید ۳ الی ۴ ساعت میام
ساعت ۳ شب شده بود
به من یه اتاق موقت دادن همسرم هم اومد
دستگاه همچنان وصل کردن تا صداشو بشنون
با سوند ازم ازمایش،دفع پروتیین گرفتن
گفتم میتونم برم دوش بگیرم گفتن اره برو
رفتم دوش گرفتم تو اتاقم بهم هیتر دادن موهامو خشک کردم ارایش کردم یکمی دردام داشت کم کم شروع میشد گفتم من دردام شروع میشن
زنگ زدن دکترم زودتر بیاد
مامان ارکان💙 مامان ارکان💙 ۲ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی
8ونیم صب بود از خواب بلند شدم ازم اب اومد شلوارم کلی خیس شد فک کردم ادرار کردم شلوارمو عوض کردم هی ازم اب اومد با مامانم رفتیم زود علوی اورژانس ان اس تی و اینا گرفتن معاینه کردن کلی ازم خون اومد بعد معاینه منو فرستادن طبقه بالا اونجا س بار ت یه اتاق معاینه کردن نوار قلب گرفتن ساعت 12و1 بود بردن تو یه اتاق با مامانم دوتایی بودیم سرم زدن بهم تا رحمم باز بشه دانشجو ها سرمو زدن رگمو پیدا نکردن سرم کار نمیکرد 9و نیم صب رحمم 1 سانت بود تا 5 بعداز ظهر درد داشتم ساعت 4 بعداز ظهرشدم شدم 4 سانت و با ماما همراه ورزش هارو شروع کردیم تا قبل 4 سانت هر 5 دقیقه یه دکتر میومد با نزدیک 10 تا دانشجو همشون هم اموزش میدیدن هر سری دستشونو تا ته میکردم معاینم میکردن از درد میپیچیدم به خودم خودمو از تخت پرت میکردم از درد وقتی ک 4 سانت شدم دردام بیشتر شد از ساعت 5 دردام بیشتر شد از صب اونقد دانشجو ها اذیتم کرده بودن اصلا انرژی نداشتم ماما همراهم خودش تکونم میداد رو توپ دردم ک میگرفت کمرمو ماساژ میداد حمامم میکرد از 4 تا 7ونیم و 8 شب ماما همراه از 4 تا 10 سانت شد دردامم خیلیییی بد بود لگنم کوچیک بود بچه به دنیا نمیومد ب خودمم نمیگفتن