فورا سونو کردن گفتن بچه ش بریچ ولباس اتاق عمل و پوشیدم وجلو م ساعت بود یه ربع به ۸ رفتم اتاق عمل
۸و ۵ دقیقه همه چی تموم ولی بچه مو نیاوردن بالا سرم
وفقط شنیدم پرستار داشت به دکتر میگفت گریه نمی کنه نگو دو دور ناف پیچیده بوده دور گردنش
و اکسیژن بهش کم رسیده بود.دکتر گفت ببرید
ان ای سی و یه شب موند باز بچه مو ندیدم
فردایش بردن برای زردیش زیر دستگاه
خلاصه حالش خوب بود و من حالم خوب نبود و تا ۲۴ ساعت نباید از تختم، میومدم پایین خلاصه تموم شد ۲۴ ساعت من و بردن پیش بچم بعد ۲۰ ستل انتظار برای دیدن معجزه زندگیم دلم داشت پر میزد و قلب م داشت از دهنم میومد بیرون شوهرم یه ور دستم و گرفته بود و دوستم طرف دیگم به زور راه رفتم و رسیدم به گل دخترم 😭چه لحظ ی قشنگی بود انگاری تو حال خودم نبودم ذوق داشتم و باورم نشد که پیش دختر من
و بهش شیر دادم و با یه ولعی سینه مو گرفت مامانی قربونش بره و خلاصه شب پیشش موندم و فردایش
مرخص شدیم اومدیم خونه من از سزارین خیلی راضی بودم و حالم خیلی خوب بود اصلا درد اینا نداشتم خدارو شکر وباز خدا رو شکر میکنم که دختر گلم اومد به زندگی مون و چراغ خونه مون و روشن کرد خدایا هزاران بار شکر
خدایا اونایی که منتظر بچه ن زودتر دامن شون و سبز کن
آمین

تصویر
۶ پاسخ

😍😍😍

مبارک باشه عزیزم قدمش پر خیر برکت باشه

قدمش پر خیر و برکت باشه
انشاالله 🤲

مبارکه عزیزم خداحفظش کنه

اشکم درومد🥲خداروشکر عزیزم قدمش خیر باشه

مبارک باشه عزیزم

سوال های مرتبط

مامان اَفرا🤍🥹 مامان اَفرا🤍🥹 ۵ ماهگی
سلام دوستان بالاخره بعد ۱۳روز از زایمانم اومدم تاپیک قبلی یه روز قبل عملم نوشته بودم ۱۰ اسفند ساعت ۷صبح رسیدم بیمارستان ساعت ۹صبح بردن اتاق عمل و ساعت ۹/۲۰ دخترم بدنیا اومد عملم هم خداروشکر خوب بود ولی دخترم رو سریع بردن بیمارستان کودکان و بستری کردن چون دو دور بند ناف دور گردنش بود و اکسیژن به مغزش درست نرسیده بود و وقتی بدنیا اومد صورتش کبود شد ۳ روز تو ان آی سیو بستری بود و دو روز تو بخش و پنجمین روز مرخص شد من خودم فردای روز عملم مرخص شدم و اومدم خونه ولی بچم پیشم نبود خیلی حال روحیم بد بود دلم پیش دخترم بود بالاخره ۴مین روز گفتن من باید برم پیشش شیر بدم یه روز موندم پیشش و شیر دادم با اینکه جای بخیه هام میسوخت و نمیتونستم درست بلند بشم و بشینم ولی اینا به چشمم نمیومد همینکه پیش دخترم بودم و بهش شیر میدادم خوشحال ترین بودم واقعا مادر شدن به حس عجیبی هست خدا همه بچه هارو برای پدر مادراشون حفظ کنه و همیشه سلامت باشن و امیدوارم همه اونایی که چشم انتظارن خدا بهشون یه بچه سالم و صالح بده و به سلامتی بغل بگیرن🤲🤲🤲
مامان معجزه خدا مامان معجزه خدا ۳ ماهگی
تجربه زایمانم بعد ۲۷ روز زایمانم
اونروز کلی کار کردم از تمیز کاری خونه
تا حموم گرفتن خودم وقتی رفتم زیر دوش
با آب داغ دوش گرفتم و قبل دوش یه اسهالی اومد
و همش دوست داشتم با آب داغ خودم و بشورم
خلاصه در اومدم از حموم یه ساعتی گذشته بود
داشتم شام درست می کردم دیدم یه چیز دماغی ازم ریخت وای خدای من خون بود آشپزخونه پر خون شد
به زور خودمو رسوندم اتاق ولباس پوشیدم
ساعت چنده ۵ غروب شوهرم سر کار وتو شهر غریب
یه دوست دارم زنگ زدم بهش فورا برام اسنپ گرفت رفتم بیمارستان تنهای تنها😭و غریب با ساک وارد بیمارستان شدم وبعد دوستم و شوهرم رسیدن
همه پرستارها اومدن رو سرم جمع شدن
بعد از سوال پرسی ازم ان اس تی گرفتن
بچه م حرکتی نداشت و نتونستن قلب بچه رو پیدا کن
واز شانس من دکترم اونجا بود اومد بالا سرم
بعد چند ساعت همه ناامید شده بودن که بچه زنده س
یا نه یه پرستاری اومد درست وسط سینه م بچه م قلب ش و پیدا کردن و داشت به آرامی میزد و همه یه نفس راحتی کشیدن همه هراسان و نگران ولی من اصلا استرس نداشتم و دلم روشن بود که بچه م زنده س چون یه ساعت قبلش داشت تکون میخورد
من و فرستادن سونو وبعد سزارین اورژانسی...
مامان shahan💙 مامان shahan💙 ۱۰ ماهگی
مامان الیاس و لیا🍇 مامان الیاس و لیا🍇 ۸ ماهگی
سلام مامانای عزیز خسته نباشید
منم به نوبت خودم اومدم از تجربه ی سزارینم بگم البته دومین سزارینمه
خوب من از چند روز قبلش درد لگنم خیلی بیشتر از قبل شده بود و اتقباضات رحمیه شدیدی داشتم و نفخ زیاد از شب تا صبح داشتم
خوب اونروز وقتی که از خواب بیدار شدم به زور می تونستم پامو تکون بدم و راه برم زنگ زدم به شوهرم گفتم درد ناحیه ی لگن دارم و انقباضات رحمیه زیاد به دکترم زنگ بزن چیکار کنم خوب اونم زنگ زد دکترم گفت باید امشب ساعت ۱۲ بستری بشه فردا صبح اورژانسی سزارینش کنم . خوب وسایلامو که از قبل آماده کرده بودم برداشتیم و شب رفتیم ارومیه بستری شدم اون شب بیشتراز ۲ ساعت خوابم نبردخیلی گریه کردم به خاطر یه سری مسائل خودمو خیلی تنها حس کردم و خیلی هم دلتنگ الیاس کوچولوم بودم
خوب صبح شد و سوند اینا بهم وصل کردن درد سوند هم فقط مثل یه آمپول می مونه دردش زیاد نیست مامانا اونایی که می ترسن
بعدش منو بردن یه اتاق با ویلچر اونجا یه کم نشستم و اومدن گفتن بیا اتاق عمل خوب منم بلند شدم و رفتم رو تخت عمل بهم سرم اینا زدن و آمپول بی حسی اونم یه کم درد داشت ولی خیلی زیاد نبود دردش.. بعدشم سر شدم دکتر اومد عملم کرد و دختر نازمو بیرون آوردن و بهم نشونش دادن بوسش کردم دخترم خیلی ریزه وزنش کمه
بعد دخترمو بردن و هنوز من اتاق عمل بودم وکارم تموم نشده بود و عمل منم با لیزر بود خوب بعدش بردنم اتاق ریکاوری و اونجا کم کم سریه بدنم داشت تموم می شد و دردای منم شروع شدن و پمپ درد هم گرفتم بعد ۲ ساعت رفتیم بخش خلاصه ببخشید خانما طولانی شد
دردای منم کم کم شروع شدن و با پمپ درد و شیاف قابل حل بود و کلا دوشب بستری شدم و دیروز هم مرخص شدیم و الانم خونه ی خودمم واقعا خونه ی آدم یه چیز دیگست خدایی 😍😍❤️❤️
مامان مهوا 👼🏻🌸 مامان مهوا 👼🏻🌸 ۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دوم

من عصر ۴ فروردین بستری شدم که ۵ فروردین زایمان کنم
بهم گفتن تا ۱۲ شب هر چی خواستی بخور ولی ۱۲ شب به بعد هیچی نباید بخوری حتی آب ولی من ۱۲ به بعد هم یواشکی آب می‌خوردم 🤣

ساعت تقریبا ۱ شب بود که پرستار اومد ازم آزمایش خون گرفت فرستاد آزمایشگاه جوابش که اومد بهم گفتن هموگلوبین خونت خیلی پایینه روی ۷/۵ بود گفتن باید خون بگیری، ساعت ۲ شب بود بهم یه کیسه خون وصل کردن که شدیداًاااا درد داشت انگار رگای دستم داشتن پاره میشدن در این حد درد داشت بهشون هم میگفتم درد دارم میگفتن خون غلیظه به خاطر همین درد داری،تقریبا ۳ ساعت طول کشید که این کیسه خون تموم بشه و من عین ۳ ساعت رو از درد گریه کردم و مامانم دستمو ماساژ می‌داد که بهتر بشه آخر کیسه خون بود که ماما اومد گفتم خیلی درد داره دستم نمیتونم تحملش کنم گفت باشه کیسه دوم رو رگ دستتو عوض میکنم و من اونجا بود فهمیدم قراره یه کیسه خون دیگه هم بگیرم بیشتر گریم گرفت 😑
خلاصه من از ساعت ۲ شب تا ۷/۳۰ صبح داشتم خون می‌گرفتم

صبح که شد من جزو اولین عمل ها بودم چون وضعیتم اورژانسی بود،منو بردن اتاق عمل ازشون پرسیدم میشه پمپ درد برام بزارید گفتن متخصص بیهوشی به هیچکس اجازه استفاده پمپ درد نمیده😑😑
خلاصه منو بردن داخل اتاق عمل چون از اتاق عمل میترسیدم و تا حالا عمل نداشتم خیلی استرس داشتم منو خوابوندن رو تخت یه آقایی هم بود که خیلی باهام شوخی می‌کرد تا استرسم کم شه که بهم کمک میکرد
یه خانومی گفت پاهاتو جمع کن میخام سوند وصل کنم، سوند وصل کردن درد داشت ولی درحد یه سوزش بعدش خوب میشد
ادامه پارت بعدی ♥️
مامان حامی مامان حامی ۱۰ ماهگی
تجربه سزارین پارت اول صبح زود رفتیم بیمارستان با این که سنم کمه و تجربه ای از زایمان و اتاق عمل ندارم ولی اصلا خدا بهم قوت داده بود ترس و استرس نداشتم رفتیم اول سوند وصل کرد اثبات درد نداشت چند ساعت بعد بردن اتاق عمل سوزن بی حسی زدن همه میگفتن سخته ولی اونم اصلا درد خاصی نداشت و کم کم بی خس شدم و حالم بد بود فکر میکردم دارم از حال میرم نمی‌تونستم خوب حرف بزنم از اثرات بی حسی بود بعد پسرم به دنیا اومد گذاشتن کنارم باهام پوست با پوست ارتباط بگیره از خوشحالی نمی‌دونستم چیکار کنم خدا رو هزاران مرتبه شکر اصلا باورم نمیشد منم مادر شدم و خدا منو لایق دونسته بعد بردنم ریکاوری خودم و نینی یک ساعت اون جا موندیم بعد دو تا مون رو با هم آوردن تو بخش انتظار همسرم از خوشحالی چشماش داشت برق میزد و گریه میکرد هممون از خوشحالی داشتیم پرواز میکردیم از خدا خواستم این صحنه رو نصیب همه چشم انتظار ها بکنه الهی آمین بعد چند ساعت بی حسی پاهام داشت کم میشد بدنم می‌لرزید و دردام شروع شد ولی زیاد نبود قابل تحمل بود تو تخت فقط وقتی برا سرویس و بلند شدن و خوابیدن اصلا خیلی بد بود و نمی‌تونستم از پاهام خون می‌ریخت خونریزی م زیاد بود و پرستار اومد منم گربه میکردم که بیمارستان رو کثیف کردم ولی خیلی مهربون بود و اومد طی زد کمکم کرد و رفتم سرویس و اصلا نمی‌تونستم راحت راه برم م بلند شم خیلی سخت بود با کلی درد و گریع راه میرفتم ولی الان خدا رو شکر حالم خیلی بهتره و دردام کم شده در کل خوب بود اون جوری که میگفتن سخته نبود خنت رو شکر خدا را هزاران مرتبه شکر که پسرمو بهم داده هر چقدر شکر کنم بازم کمه قسمت همه چشم انتظار ها و خانم های باردار