۲۱ پاسخ

چی بگم والا به نظر من تو از بندگان برگزیده خدا هستی میدونم واسه یک مادر سخته اما یه مدت بنداز جلوشون برو بیرون تفریح اونموقع یک ساعتم دیگه نگهش نمیدارن

وای یا خدا من بودم سکته میکردم. منم یک جا زندگی میکنم ولی از بچگی نذاشتم اینجوری بشه. از همین الان باید جلوشو بگیری، بزرگتر شد کلا میره

کاش منم یه مادرشوهر داشتم مث برا تو که لااقل یه نفسی میخوردم خدا پیشونیت بوسیده والا
خواهر ناز نکن

خو گلم دوسش دارن اونم یه مدت اینحوریه بزرگ تر بشه می‌فهمه گلم
تو هم استراحت میکنی
تولدش در تکرار عزیزم

دیگه ارتباطت رو با مادرشوهرت کم کن.بچه رو ببر پارک دوساعت بازی کنه
کارتن بزار براش
خوراکی بخر
خودت تو خونه باهاش بازی کن
از سرش بنداز مادرشوهرتو
نزار مادرشوعرتم بیاد خونتون

منم مث تو هم خونم با مادرشوهرو جاریام دوتا کوچه فاصله پسرمم ک یه ساله بود میبردم با ماشیتش سرکوچه خودمون و عادت کرده بود به کوچه خودمون امیال اشتباه کردم بردم اونجا حالا هرروز گریه میکنه و میگه برم اونجا با اوناهم اختلاف و دعوا دارم و کلا باهاشون درحد و سلام علیکم از بس عوضین حالا بخاطر عادت بد پسرم باید برم اونجا و اونجا بچه اینو اذیتم میکنن باز دوباره میگه بریم اونجا هم رفتیم باز داره دخالت ها شروع میشه فقط باید زودتر این عادت از سرش بیفته تو هم چندبار دعوا کنی و سرشو با بیرون و پارک سرگرم کنی انشالله از سرش بیفته

نه عزیزم بزار بره پیش اونا
بخدا بچتو از پسر خودشون بیشتر دوس دارن و مواظبشن
و هیچ قصدی هم پشتش نیست که از تو بگیرنش فقط چون نوه اوله محبتاشون زیادیه
ما هم همین دردسر رو با زنداداشم داشتیم که پسر داداشم نوه اول بود و ما خیلی دوسش داشتیم و اون فکر میکرد ما میخوایم ازش بگیریم بچه رو که در واقع ما فقط بچشو دوس داشتیم

پدرشوهر و خواهرشوهرم ک توقع دارن بچمو بدم ی هفته ی هفته بره خونه عمش بمونه ولی از اول خیلی گارد گرفتم در مورد این حرفشون الان خواهرشوهرم هیچی نمیگه

نزار بره پایین
منم دخترمو نمیزارم بره فقط با شوهرم بره و برگرده نهایتا یکساعت، چند بار پیش اومده ک دمبالشون گریه کرده یا من کار داشتم گذاشتم پیشسون با جیغ و گریه اوردمش ولی اوردمش، اگ از همین الاان جلوشو‌ نگیری کلا دیگه برنمیگرده خونت، درسته نوه شونه باید ببینن ولی حق ندارن جای پدر مادر بچه رو پر کنن مخصوصا ک مستقیم داره بهت میگه بده ب من!!! منم مادرشوهرم خیلییی حرف زد و میزنه چون جاری بزرگم این مدلی بوده ک نمیزاشته کلا بچه رو ببینن از اول رو من گارد گرفته بود منم لج کردم ،
از همین الان مجکم جلوی مادرشوهرت وایستا بگو بچمو جدا کنی بچتو ازت جدا میکنم و از این خونه میبرمش، بچه خودت ک بچه س نمیفهمه کجا نباید بره ولی اونا ک میفهمن به زبون خوش، نشدقهر و دعوا حرفتو عملی کن تا ازت حساب ببرن

منم خیلی بدم میاد وابسته اونا بشه خیلی کم میبرمش الان پسرم کلا ازشون بدش میاد میگه نریم نزدیک خونشون میشیم جیغ میزنه
چند بار هم با بچم بد صحبت کردن ک نریز و خرابکاری نکن دیگه نه میرم نه زنگ میزنم بهشون

اگه ادمای بدی نیستن اشکالی نداره
ما هم طبقه پایین هستیم حسرت به دلم مونده یه روز 5 دقیقه دخترمو نگه دارن ولی نمیمونه

با احترام بهشون بگو نه دوس ندارم تنها بمونم
بچتم نزار بره با خودت ببر و بیارش یکی دو روز جیغ و گریه میکنه بعد عادت میکنه
اگه همسرت حامی شماس اونم درجریان بزار به خانوادش بگه

خداشانس بده 😐
من وقتی با بچه ها میرم خونه مادر شوهرم میگه دقیقا روزی که من جارو زدم شما میاین ، خیلی حساسه رو سرو صدا و ریخته پاش بچه ها ، منم گفتم خب اگه دوست ندارین دیگه نمیایم ، و از اونروزم دیگه نرفتم واقعا زنگم نزدم

حرص نخوربخدابزرگبشه خوب میشع برادرزاده منم اینطوربودهمینقدروابسته مادرمم دقیقا مثل مادرشوهرت همین حالات و رفتاراداشت الان بزرگ شده اصلااون روزایادش نمیاد. توهم سعی کن ب دیدمثبت نگاه کنی به این قضیه
من الان ارزومه یکی روزی یکساعت بچمونگه داره باخیال راحت کاراموبکنم حسرت ارایشگاه رفتن دارم بروبگردخریدکن باشگاه برو کاراتوبکن این دورانم میگذره عاقل میشه خودش خوب میشه

من دقیقا شرایط تورو داشتم.گریه میکردم که سپهر میره پایین دیگه منو نمیخواد اینام هم همش میان دنبالش حتی ناهارمم باید تنها بخورم.ولی یه دو ماهه کلا بچه تغییر کرد.دوسشون داره چون واقعا خیلی باهاش بازی میکنن یعنی مادرشوهرم باهاش بازی هایی میکنه که من به ذهنمم نمیرسه اما یدفعه همه چیز تغییر کرد دوس داره بره پایین اما یکم که میمونه مامان مامان میکنه.یا اگه ببینه من دارم میام بالا گریه میکنه باهام بیاد.به شدت وابسته شد بهم که خب هم خوبی داره هم بدی.وقتی زیاد میرفت پایین من به کارام میرسیدم الان همش چسبیده به من.خوبیشم اینه که میدونم متوجه شده فقط من مامانشم و اونارو واسه بازی کردن میخواد

اولا تولدش مبارک هزارساله شه
ثانیا خب دوسشون داره چیکارش داری
دختر منم بابامو میبینه اصلا محل به منو شوهرم نمیده اصلاااا

اصن یجا زندگی کردن با خانواده شوهر اشتباه محض

عزیزم دعواکردنت اشتباهه باید باهاش ببشتر بازی کنی ک خونه براش جذاب ترباشه ک نره .هرچی بیشتر براش وقت بذاری بیشار محبت کنی سرگرمش کنی کم کم این عادتشو ترک میکنه .زندگی بین دوخانواده خیلی رو تربیت بچه اثرمیذاره .فقط عصبانی نشو اون بچس اصلا نسون نده ک حرصت درمیاد درعوض بیشتروقت بزار سرگرمش کن

کاش بری یه جا دیگه زندگی کنی کلا

بهتر بده اون بزرگ کنه

چون یه جا هستین عادت کرده پسر منم‌ همینه

سوال های مرتبط

مامان جوجه مامان جوجه ۲ سالگی
سلام مامانا دلم میخواست یکم درد و دل کنم باهاتون ببینم شما هم نظرتون چیه😕
از وقتی پسرم دنیا اومده تا یکسالگی که هرشب مادرشوهر اینا خونمون بود بعدش شد یک شب در میون تا سه ماه پیش که گفتم بهشون این کار شما درست نیست و بچه عادت کرده و منو اذیت میکنه تو خونه خیلی ددری شده بود
و تو این دوسال براش هیچی نخریدن هیشوقت حتی یدونه بستنی
دیشب تولدش بود خودمون برنامه داشتیم که سه تایی جشن بگیریم اومدن گفتن نه و چه کاریه
خلاصه من تدارک دیدم و اومدن براش دوتا کتاب کادو اوردن😐😐😐
وضع مالیشون هم خیلی خوبه
من فکر میکنم عمدا اینکارو میکنن که لج من در بیاد
فقط برا سرگرمی و حوصله شون سر نره بچه رو میخوان تازه یدونه نوه هم هست
هیشوقت دعوت نمیکنن مارو بریم خونشون فقط میخوان بیان
همیشه دست خالی
الانم تولد دوسالگی کتاب خریدن


مثلا تولد پسراشون میشه میرن بیرون کادو وکیک و شام
تولد من شد فقط پیام تبریک
خیلی وقته دارم اذیت میشم نمیدونم چیکار کنم متاسفانه شوهرمم اصلا هیچی نمیگه درکم نمیکنه😢