سلام مامانا من خیلی دلم گرفته من خیلی مشکل دارم با شوهرم و اوضاع اصلا خوب نبود بعداز زایمانم با اینکه تو بارداری هیچ بدی نمونده بود بهم نکرده باشه نادیده گرفتم به خاطر پسرم و با شوهرم عادی رفتار کردم ... مادر شوهرم سرطان داره وبه خاطر شیمی درمانی داره صورتش سیاه میشه و موهاش میریزه هنوز اینقدر واضح نیست در ناحیه گردنش هست و اونم همیشه روسری سرش هست و دیده نمیشه ... شوهرم دو هفته پیش گف مادرم قبل از اینکه صورتش بهم بریزه بچه رو ببرم ببینه و عکس بگیرم ولی من نمیخواستم بچم تنها بره آخه فقط ۱۵ روزش بود ...منم قرار بود تا ۴۰ روزگی جایی نبرم و اینو به شوهرم‌گفته بودم ولی وقتی گف مادرش اینجور شده هیچی نگفتم ... هفته گذشته خودش اسهال شد جوری که نمیتونست جایی بره ... این هفته هم اول هفته که وقت آتلیه گرفتم برای پسرم عکس یک ماهگی بگیرم بهش گفتم بعد از آتلیه بریم خونه مادرت ... دیروز رفتیم آتلیه پسرم همکاری نکرد خیلی گریه کرد و کار طول کشید ... آخر هم وقتی شوهرم اومد انتخاب کنیم عکسا رو خانومی که سنش بالا بود و عکاسی می‌کرد دید پسرم گریه میکنه گف بدین به من من آرومش کنم شما انتخاب کنید منم دادم اونم دقیقا سالن کناری بچه رو نگهداشت ... بعد از آتلیه منو آورد خونه مادرم من تا ۴۰ روز اینجا هستم ... بعد قهر کرد که همه باید بچه منو ببینن ولی مادر من نباید ببینه... در صورتی که مادرش ۴ روزه بود پسرم اومده بود ولی منظورش این بود تا قبل از ۴۰ همه جا بردی بچه رو ولی پیش مامانم نبردی حالا کجا بردم بچه رو دو بار بردیم دکتر و دو بار بردیم بهداشت دیروز هم بردیم آتلیه فقط همین ...

۱۵ پاسخ

ببخشیدا ولی به نظرم دقیقا همه جا بردی جز پیش مادرشوهرت
اصلا میتونی درک کنی شوهرت چه فشاری داره تحمل میکنه عزیز ترین کس زندگیش جلوی چشماش داره موهاش میریزه و معلوم نیست تا کی باشه شاید یه روز دیگه یا یه سال دیگه دیگه
خب نه یه بار اصلا یه روز در میون برو خونشون شاید به خاطر این بچه روحیه گرفت حالش بهتر شد قراری که قبلا گذاشته بودید و ول کن الان که شرایط بغرنجه بیشتر برو خونه ی مادرشوهرت اشکالی نداره چون مریضه

عزیزم برو یه سر خونه مادرشوهرت مریضه خدایی نکرده اتفاقی براش بیوفته شوهرت یادش نمیره ها

توی شرایط سخت بنظرم آدما باید پا روی خط قرمزای خودشونم بزارن حتی اگه شوهرت چیزی نگفته باشه واسه بردن خودت پیش قدم می‌شدی خیلی دلگرمی واسش بود
بیماری عزیز آدم خیلی سخته بنظرم بیشتر از هروقت دیگه ای هوای همو داشته باشین

اصلا این ۴۰ روز چیه فلسفش درک نمیکنم چه لزومی داره تو خونه باشیم

عجب آدمی هستی
خب ببر بخاطر دل شوهرت... اینکارو نکنی خدایی نکرده اتفاقی برای مادرش بیافته تا عمر داره تو رو مقصر میدونه و تو ذهنش میمونه اینو مطمئن باش...
کارمای دل شکستن هم تو زندگی‌ت تاثیر میذاره.
اونکه مامانش مشخصه حالش خوب نیست بنده خدا و معلوم نیست تا کی زنده‌س همینجا میتونستی محبت خودتو حداقل نشون بدی. نه اینکه وسط مریضی مادرش بچه‌تو ببری آتلیه و بعدم بگی تا ۴۰ روز نمیخواستم بیرون ببرمش.
چه اخلاق بدی واقعا. خدا نیاره از این عروسا برای هیچکس.

درست میگه

ببین اولا هم خودت هم شوهرت دنبال بهونه بودین انگار . شما باید یه روز قبل میرفتی خونه مادرشوهرت . فرداش آتلیه . مردها همشون همینجورن. الان تو دل خودش میگه نگاه چندساعت تو آتلیه بودیم که زیاد هم واجب نیس حالا مثلا دوماهگی بندازیم چه اتفاقی میخواد بیوفته عکس عکس دیگه قدیم نبود ما بزرگ نشدیم والا شور همه چی رو درآوردن دیگه بعد مادر من مریض الویت اول شده آتلیه . شوهرت توجه میخواد بهت گفته بود باید قبل از اینکه اون بگه تو آماده میشدی میگفتی بعد نهار بریم تا آخر شب برگردیم . الان یک ماه شما زایمان کردی . من بقران زایمان کردم سه روز تو بیمارستان اسیر بودم بچه تو ان آی سیو بود منی که تا حالا بچه کوچیک ندیده بودم انقد سختی کشیدم بااین حالا سه روز بعد نه دوش گرفته بودم نه لباس آن چنان تنم بود نه سر وضعم درست حسابی بود نه توان نشستن داشتم بعد سه روز که مرخص شدم ساعت ۲ ظهر اینا بود شوهرم گفت باید بریم خونه مامانم و گوسفند ببرن منم رفتم بچه رو دادم مامانم نگه داشت همونجا من کلا تو اتاق دراز بودم . بعدش ۴۰ روز موندم خونه مامانم یک بار نگفت بریم و فلان و بچه رو کسی ببینه . یکبار میرفتی تموم میکردی همه زایمان کردن دیگه برو اتاق استراحت کن .‌رفتنی مامانت هم ببر بده دستش نگه داره . بده مادرشوهرت نگه داره. کینه ای نباش الان دادی شیر میدی .شوهرت اخلاقش افتضاح شمام قشنگ آتو میدی دستش یکم سیاست داشته باش

من با اینکه مادر شوهرم خیلی بهم بد کرده بود هم قبل بارداری هم بارداریم بعد زایمان یه سر اومد بیمارستان و‌یه بار اومد خونمون بعد شوهرم چند بار گفت دعوت کنم بیان شام گفتم باشه ولی پدر شوهرم نبود نیومدن روز ده بعد حموم رفتن من و پسرم همسرم گفت زنگ بزنم به مامانم شام بریم اونجا من از رستوران شام بخرم با اینکه دلخوشی نداشتم و واقعا هم درد داشتم چون منم سزارین شدم تازه تو این مدت مامانت پیشت بوده من کلا سه روز خواهرم بود بعد خودم موندم و همسرم ولی بخاطر دل شوهرم گفتم باش عزیزم ساعت 8رفتیم تا 11شب اونجا بودیم و برگشتیم .بنظرم توام آنقدر سخت نگیر عزیزه دلم یه روز برو چند ساعت پیش مادر شوهرت بخاطر شوهرت هم شده برو گلم

عزیزم‌مادرش مریضه خدای نکرده اتفاقی میفته یه عمر این حرفو بهونه میکنه بهش زنگ یا پیام بده بگو ما حاضریم بیا اریا رو ببریم پیش مادربزرگش

خودت مادرت باهم برید پیش مادر شوهرت هم عیادت میشه هم نوه اش میبینه نباید حتما شوهرت ببره خودت مادرت برید این همه مسائل بزرگ نکنید

انقد حالش بده ک نمیتونه خودش بیاد ببینتتون؟؟
خب باید بری امروز برو یا فردا برو ک جمعس
مگ میشه مادرشوهرت کلا ندیدتت؟؟؟
واسه من مادرشوهرم اومد خونمون ۱۰ روز اول موند

شاید شوهرت غصه مادرشو داشتع براش سختع تو فشارع اشکال نداره عزیزم شما که مهربونی کن پیام بدع بگو امشب بیا دمبالم ی جعبه شیرینی هم بگیر بریم با بچع دیدن مامانت نیم ساعت بشین بیا

باید میبردی پیش مادرش کارت اشتباه بوده خوبه مریض هست بیچاره بجای اینکه دلشو شاد کنی خواسته ب این معقولی قبول نکردید

میفهمم عزیزم کاش همون بعد اتلیه در حد ی ساعتم شده پیش مادرش میرفتین ب هر حال شوهرت حق داره غصه مادرشو بخوره مادرش مریضه سالم ک نیست بگه وقت داره برا دیدن نوه اش

عزیزم میبردین مادر همسرتونم ببینن گناه دارن بیمار هم هستن لابد چشم انتظار نوه هستن

سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت نهم
پزشک اورژانس که میخاست شرح حال بگیره مادر شوهرم مرتب می‌گفت بچه خوبه شیر خورده چیزیش نیست. میخاستم خفش کنم که داشت شرح حال دروغ به دکتر میداد ولی چیزی نگفتم. آزمایش زردی نوشت. بچه را برای نمونه گیری بخش نوزادان بردیم. به پرستار گفتم میشه قندش را با گلوکومتر بگیری که اگر قندش افتاده زودتر بفهمیم. مادر شوهرم گفت نه من بهش شیر دادم منم گفتم سر شیشه اصلا سوراخ نبود چطوری شیر دادی؟ پرستار قبول کرد. رفتم از ایستگاه پرستاری گلوکومتر بگیرم. وقتی برگشتم پرستار با لحن بدی گفت« از این به بعد هرکی هرجا رفت بچش را بده دستش ببره، واسه آدم نامحترم بچه نگه ندار.» منظورش از نامحترم من بودم.😑 تو این فاصله ای که من رفتم گلوکومتر بگیرم مادرشوهرم به پرستار گفته بود که صبح تا حالا رفته بیرون و من دارم بچش را نگه میدارم و حالا هم اومده باهام دعوا می‌کنه.😱 درصورتی که من با شکم پاره همش دکتر و بیمارستان و آزمایشگاه بودم دنبال دلخوشیم که نبودم. بعدشم فقط ۱۰ دقیقه پیش مادر شوهرم مونده بود از صبح پیش مامانم بود. کلی هم رو اعصابم راه رفته بود و هیچی هم بهش نگفته بودم.💔
همونجا صبرم تموم شد....
مامان مهدا مامان مهدا ۴ ماهگی
سزارین ۴
اون شب تا صبح خوابمون نبرد مگه یکی دو ساعت
منم مجبور بودم به کمر بخوابم خیلی سختم بود
یکم بچه رو مامانم نگه می‌داشت یکم شوهرم ولی شیر نمی‌خورد
اگرم میخورد به سختی دو تا ماما عوض شد توی اون مدت اولی اصلا اجازه ی شیر خشک و دوشیدن و ... نمی‌داد تا عصر که شد نفس های بچم تند شد بردنش تنفسشو چک کنند که خدارو شکر خوب بود .
ماما همراه دوم ک اومد دید شیر نمیخوره در کنار شیر مادر شیر خشک بهش داد .
خلاصه که اون شب صبح شد خوشحال و سر حال داشتیم آماده می‌شدیم که مرخص بشم که بچم از دست یکی از همراه هام افتاد روی زمین با ارتفاع کم و شروع به گریه کردن کرد .
خیلی بد بود خیلی سخت و وحشتناک بود من بخیه هم داشتم نمیتونستم پاشم بردنش علائمشو‌ چک کنند .
دو ساعت طول کشید اما خدارو شکر سالم بود پیش یه دکتر دیگه هم بردیم که علائمش رو چک کرد و گفت سالمه .
توی اون لحظات اصلا هیچ چیزی برام مهم نبود درد بخیه و همه چیز رو یادم رفت فقط میگفتم خدایا بچم سالم باشه .
تا بچه رو آوردن و رفتیم خونه ولی اون روز هممون ترسیده بودیم و حالمون بد بود .
مامان جوجو🐣 مامان جوجو🐣 ۳ ماهگی
تجربه بارداری تا زایمانم پارت هشتم🌱
خیلی در حد خلاصه من نوشتم و تجربه های مهمم رو سعی کردم باهاتون به اشتراک بذارم وگرنه کلی بالا و پایین داشتم تو این مدت...
این وسطا یه تجربه عکاسی هم بهتون بگم شاید به دردتون خورد
واسه عکاسی من خیلی پرس و جو کردم و چند تا آتلیه مد نظرم بود ولی آتلیه اولی که رفتم اینقدر عالی بود که اصلا شک نکردم و همونجا انتخاب کردم برم پیش خانم یارعلی آتلیه دیتیل و از انتخابم راضی ام با این که عکسای خام رو دیدم و هنوز فرصت نکردم عکسامو تحویل بگیرم ولی در کل راضی بودم...
خب برگردیم به هفته های آخر بارداریم...
ویزیت آخر که 36 هفته بود رفتم خانم دکتر گفتن دو هفته دیگه مجدد برم و ان اس دی بدم اگه همه چیز اوکی بود 38 هفته و چهار روز که میشد به تاریخ 30 اردیبهشت زایمانم انجام میشه...
26 اردیبهشت نوبتم بود رفتم با دردای که داشتم ان اس دی دادم و خانم دکتر متوجه شدن انقباض هام شروع شده و گفتن موقعیت خطرناکی داری و فردا صبح بیمارستان باش برای زایمان...
نمیدونید اون لحظه چه حسی داشتم
ترکیبی از استرس و ذوق و هیجان...
هم ذوق دیدن کوچولوم رو داشتم هم خوشحال بودم سختی هام تمومه، ویار و تهوعم تمومه، معده دردام تمومه و در نهایت یه کوچولوی با مزه رو میذارن بغلم و مال منه....