۶ پاسخ

بخدا این مردا خیلی بیخیالن
شوهر منم می‌دونه آمادگی شو اصلا یه درصد هم ندارما باز میگه نعمت خداست دیگه 😐🙂

من هروقت معده ام بهم بخوره وبالا بیارم شوهرم میگه حتما بارداری قبل از بچه داشتنمم همین میگفت الانم که دوتا کوچک دارم بازم همین و میگه فقط دلش میخواد من بالابیارم و باردارباشم دیگه به هیچ مریضی دیگه ای فکر نمیکنه

😂😂 همشون همینننن

قدر حس خوبیه ک شوهرت بچه دوسته
من سر پسرم دهنمو صاف کردم اصرا کردم ک بچه میخوام آقا دوست نداشت. انقدر حس بد میگرفتم. میگفتم چی میشد ذوق داشته باشه.
حالا که پسرم دنیا اومد میگه خواهر داشته باشه خوبه. گفتم عمرا... اون یدونه بخاطر اینکه زندگی بدون بچه برام بیمعنیه حالا که پسرمو دارم دیگه اجازه نداری هرگز از بچه دوم حرف بزنی. اگه واقعا نمیخوای روش جلوگیریت مطمعن باشه.

چی شد بهش گفتی که نره و استعفا بده؟!

شوهر منم دیشب میگه بیا یکی دیگه بیاریم منم گفتم اصلا حرفشو هم نزن بعد میبینم رفته تو گوگل تحقیق میکنه ک چجوری دختر بیاریم😂😂

سوال های مرتبط

مامان مَهدیار💙 مامان مَهدیار💙 ۲ سالگی
این روزا خیلی متلاشی ام خیلی کم اوردم بچه بزرگ کردن تو غربت تو دوری از خانواده خیلییی سخته شاید اگر مامانم کنارم بود اینقدر اذیت نمیشدم
جسمم و روحم نابود شده ب جایی رسیدم ک حوصله نفس کشیدنم ندارم دایما عصبی پرخاشگرم خیلی خستم از زندگی دلم میخاد چشامو ببندم باز نکنم واقعا دست تنها سخته خیلییی سخت
هر ادمی ی گنجایشی داره من حس میکنم ادم مادرشدن نبودم من تحمل اینهمه سختی فشار ندارم از بس حرص جوش خوردم نابود شدم
خیلی تنهایی سخته 😞دلم میخاد یکم برای خودم باشم یکم استراحت کنم
ب ته زندگی رسیدم بخدا نای ادامه دادن ندارم میدونم خیلی اینجا میام غر میزنم ولی واقعا تنها جایی ک دارم حرفامو بزنم 🥲
احساس غم عصبانیت شدید دارم اصلا ارامشی درونم نیست همش حرص خشم ........
خدا خیر همسایمونو بده خودش بچه نداره هنوز بچه امو خیلی دوس داره میگ هرموقع خاستی بگو بیام بگیرمش استراحت کنی بهش گفتم الان بیاد بچم پیشش تو پذیرایی خوذم تو اتاق هنوز ن ناهاری خوردم ن درس کردم دلم داره ضعف میره اینقدر امروز غر زذ بهونه گریه حس کردم دیگ نمیتونم تحمل کنم .....🫠🥲ازدواج تو غربت ی جوری سخته بچه بزرگ کردن یجور دیگ سخت فقط میدونم خیلی همه چی سخت داره میگذره ...