تجربه زایمان طبیعی دوم🤱🏻
پارت ۱
اول اینو بگم بهتون که زایمان دوم خیلییی راحتتر از اولیه پس مامان دومی ها استرس نداشته باشین و نترسین
خب بریم سراغ اصل ماجرا👇🏻
یه چند روزی بود که من گه گاهی درهای ریز شکمی داشتم بعضی وقتا هم انقباض داشتم سه چهار بار رفتم ان اس تی گرفتن معاینه کردن گفتن هنوز وقتش نیست برو😑
هربار هم کیف وسایل رو با خودم میبردم میگفتم اینبار دیگه بستریم میکنن و باز برمیگردوندم😂
بعدش یه روز دعوت بودیم عروسی از صبح پاشدم اماده شدیم و رفتیم💃🏻💃🏻
ساعت حدودای ۵ و ۶ عصر بود برگشتم خونه با پسرم👩‍👦
دیدم کم کم انقباض داره میاد سراغم ولی سخت نگرفتمش با خودم گفتم مثل این چند روز الکیه دیگه ولی نبود رفته رفته فاصله انقباضهام کمتر میشد ودردش یکم بیشتر تا ساعت ۹واینا تحمل کردم و شوهرم اومد خونه دید دارم گریه میکنم البته نه از درد ها نترسین از استرس🤣گفتم پاشو بریم بیمارستان🏨🏥
زنگ زدم مامانم که اونم باهامون بیاد خلاصه بابام اومد موند پیش پسرم چون خواب بود من با مامانم و شوهرم رفتیم بیمارستان...

تصویر
۶ پاسخ

معاینه یعنی چی

منم زایمان دومم خیلی سریع بود یعنی کل دردام ۱ساعت
ولی زایمان اولم من یکساعت و نیم فقط زور میزدم
تجربه هر دوتاشو نوشتم

در انتظار ادامه

اره واقعا زایمان دوم هم راحتر هم زمانی سریعتر هم قابل تحمل تر دردا و و معاینه هاش

طبیعی دردنداره؟

عزیزم ورزش هم‌میکردی؟

سوال های مرتبط

مامان سبحان🧿❤️ مامان سبحان🧿❤️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، پارت ۱
تجربه من از زایمان طبیعی
۲۶ اردیبهشت شنبه ساعت ۵ بود شوهرم از سر کار آمد بهش گفتم بریم بیمارستا معاینه بشم ببینم چند سانتم شوهرم گفت ول کن بعدا میریم با اسرار خودم رفتیم رفتم داخل گفت برو یه چیز شیرین بخور بیا ان اس تی بگیرم بعد خودم گفتم معاینه کن گفت درد داری الکی گفتم آره ، بعد رفتم آمدم ان اس تی کرد گفت ۲ دقیقه یه بار انقباض داری و معاینه کرد گفت ۲ سانت بازی با اینکه اصلا درد نداشتم معاینه زیاد درد نداشت قابل تحمل بود بعد زنگ زد دکتر گفت خطرناکه درد داره نگه دار بستری شه منم استرس گرفتم گفتم نه میرم فردا بیام درد ندارم گفت نه خطرناکه گفتم شب میام گفت نه انقباض داری میری رضایت بده برو هرچی خدای نکرده شد پای خودت ، شوهرم گفت بریم ولی اونجوری گفت من ترسیدم گفتم باشه میمونم شوهرم فرستادن بره وسایل بستری را بخره بیاد منم شدیدا استرس گرفتم زنگ زدم مامانم آماده شو شوهرم بیاد دنبالت منو نگه داشتن ، بعد شوهرم رفت آمدن،
بقیه اش تایپک بعد🌹
مامان علی 🩵 مامان علی 🩵 ۸ ماهگی
مامان ایلماه مامان ایلماه ۵ ماهگی
تجربه زایمان
پارت یک
صبح ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم ولی اصلا حرکات بچمو حس نمی کردم و تکون نمی خورد گفتم شاید خوابه که تکون نمی خوره تا ساعت ۱۲ صبر کردم باز خبری نشد زنگ زدم شوهرم گفتم یه چیز شیرین بخر بیار بخورم بچم تکون نمی خوره اونم کیک آبمیوه آورد خوردم دراز کشیدم ولی هیچی

با شوهرم گفتم بریم یه تابی بخوریم رفتیم بیرون دیدم باز هیچی دیگه خیلی‌ ترسیدم از همون مسیر رفتیم بیمارستان اینم بگم که هیچی همرام نبود نه آزمایش هام نه مدارک
خلاصه رفتم زایشگاه ازم ان اس تی گرفتن گفتن خوبه مشکلی نیست ولی باید صبر کنی تا ۲ ساعت دیگه باز تکرار بشه ان اس تی

من ۲ ساعت نشستم تا دوباره ان اس تی بگیرن که دکتر اومد گفتن باید ان تی باشه تا دکتر جواب قطعی بده
زنگ زدم خونه گفتم از ان تی برام عکس بفرستن
عکس فرستادم نشون دکتر دادم هنوز ۲ روز از تاریخی که تو ان تی زده بودن مونده بود دکتر گفت چون حرکت نداشته باید ختم بارداری بهت بدیم منم برگه پذیرش بهم دادن گفتن برو تشکیل پرونده بده برا بستری
به شوهرم زنگ زدم گفتم دارن بستریم می کنن برو خونه ساک خودم و بچه و آزمایش هارو بیار

تا من کارهای پذیرش رو انجام دادم شوهرم با مادرش وسایلم آوردن
مامان محمد و فندقی مامان محمد و فندقی ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۳

دیگه من برگشتم خونه .پسر اولم سه سال و نه ماهش بود میگفت مامی خسته شده هرچی ورزش میکنه فایده نداره نینی نمیاد دیگه اونم فهمیده بود که چقدر خستم از ورزش کردن و پیاده روی رفتن☹️
خلاصه شب که خوابیدم تا صبح هی انقباض داشتم اما اینبار دیگه انقباض و درد باهم همراه بود خوشحال شدم چون ماماهه هم بهم گفته بود که دیگه فردا دردات رو دور میفته و زایمان میکنی
صبح که بیدار شدم دیدم نه باز دردای نامنظم دارم و گاهی با انقباضه و گاهی هم نه دوباره ناامید شدم اما گفتم سعی خودم میکنم اون روز هم تا تونستم ورزش کردم وقتی حرکت پروانه رو میرفتم حین انقباضام درد شدیدی میومد سراغم درد زیر شکمم بود میگرفت
ظهر بود ساعتای ۲ اینا که داشتم پله میزدم رفتم دسشویی دیدم ترشحاتم قهوه ای شده سریع زنگ ماماهمراهم زدم و جریان رو بهش گفتم بهم گفت نشونه زایمانه دهانه رحمت داره باز میشه اما محض اطمینان عصر یه سر برو زایشگاه نوار ازت بگیرن باید احتیاط کنیم چون ۴۰هفته ای من تا عصر کلی ورزش لگنی اینا انجام دادم کلی هم پله زدم اما بازم دردام منظم نشد و نامنظم بود یه بار درد داشتم یه بار نداشتم یه بار کم بود و یه بار شدید
مامان کمیل مامان کمیل ۱ ماهگی
مامان کمیل مامان کمیل ۱ ماهگی
تجربه زایمان (طبیعی)
🖇 پارت 8:
بعد از پارگی کیسه آب دردا مثل انقباض هایی بود که در طول بارداری داشتم ولی متوجه میشدم که کم کم داره دردا نزدیک بهم میشه و شدتش زیاد تر، شنیده بودم که وقتی کیسه اب پاره میشه حدود دو ساعت وقت هست تا بریم بیمارستان با خاطر جمعی رفتم دوش گرفتم و اماده شدم ولی از همون تایم که کیسه اب پاره شد استرس شدیدی منو گرفته بود
نمیدونستم درد زایمان در چه حده ولی میدونستم یه درد خیلی زیاد در انتظارمه، وسایلام از قبل آماده بود چک کردم و راهی بیمارستان شدیم حدود 45 دقیقه تا بیمارستان راه بود، دردا هی بیشتر و بیشتر میشد کمر درد و دلدردو انقباض شکم و درد مقعد امون مو بریده بود موقع گرفتن درد نفسم بالا نمیومد ولی دوس نداشتم داد و فریاد بزنم همش ایت الکرسی میخوندم، دعای معراج میخوندم چون شنیده بودم خیلی خوبه برای موقع زایمان
بین دردا احساس ضعف داشتم ولی از استرس نمیتونستم چیزی بخورم
خلاصه که رسیدیم بیمارستان رفتم بخش زایشگاه، خانومه اومد معاینه کرد
گفت بچه چندمته گفتم اول گفت بنظرت چند سانت باز شدی گفتم نمیدونم چند ولی امیدوارم زیاد باشه چون خیلی درد دارم
مامان ܩߊ‌ܣـ🌙ـܠࡅ࡙ن🩷 مامان ܩߊ‌ܣـ🌙ـܠࡅ࡙ن🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ۲:
خلاصه ورزش ها ادامه داشت و چندسری من میرفتم زایشگاه و دریغ از تغییر
نمیدونم دهانه رحمم یاری نمی‌کرد کلا یا اینکه ورزش هارو دیر شروع کردم اما هر سری که میرفتم زایشگاه میگفتن دهانه رحمم خیلی نرم شده و باز میشه ورزش کن پیاده روی کن که همه بی فایده بود ۴۰ هفته شدم و تاریخ زایمانم ۱۰ شهریور بود طبق انتی زایشگاه گفتن که فردای تاریخت بیا بستری شی البته بازم بستگی به دکتر شیفت داره ۱۱شهریور شد و من تا ۴ صبحش خوابم نمی‌برد از استرس چون ن از طبیعی خوشم میومد ن سزارین ولی خب باز میگفتم طبیعی بهتره همون روز ساعت ۶ صبح از درد بیدار شدم
( اینم بگم که من از یه هفته قبلش دردای کم پریودی داشتم با فاصله دو سه ساعت ) خلاصه بیدار شدم و فاصله دردام گاهی ۵ دقیقه گاهی ۱۰ دقیقه بود ولی دردام قابل تحمل بود
خونم پله میخوره پا شدم یه ییس دقیقه ای پله نوردی کردم و دوش آب داغ با اسکات رفتم و اردکی و یه نیم ساعتی هم تو خونه پیاده روی کردم که دردام بیشتر شه دردام همون بود فقط فاصله اش دیگه منظم ۵ دقیقه شد شوهرمم خواب بود با دردای من بیدار شد هر لحظه میگف بریم زایشگاه میگفتم ن هنوز زوده و ۱۲ من رفتم زایشگاه معاینه شدم ۲سانت بودم کیک رانی خوردم و ازم ان اس تی گرفتن که خوب نبود و بخاطر دردام و ان اس تی بستری شدم دکتر شیفت گفت که یبار دیگه ان اس تی بگیرن خوب نباشه میبرن اتاق عمل
سرم زدن بهم دوباره ان اس تی گرفتن که خداروشکر خوب بود دیگه بستری شده بودم دردام بیشتر شده بود...
مامان دایانا مامان دایانا ۱۲ ماهگی
پارت دو
دقیقا تو ۳۹ هفته و تو شب قبلی که برای معاینه تحرکی مجدد باید میرفتم حس کردم یکم درد پریودی دارم و تو شکمم خفیف درد حس کردم.
به همسرم گفتم اگه تا صبح دردش ادامه داشت بریم بیمارستان. دردش مثل پریودی بود ، (البته من چون طبعم سرده کلا تو پریودی هام درد زیاد می‌کشیدم و خیلی به خودم میپیچیدم). اون شبم از درد خوابم نبرد و ادامه داشت همچنان.

صبح ساک و کریر رو با همسرم برداشتیم و رفتیم بیمارستان. رفتم بخش زایشگاه که اگه وقت زایمانه که بستری بشم و اگه نه دوباره معاینه تحریکی بشم. بیمارستان پیامبران هم رفته بودیم.

تو بیمارستان درد من کمتر شده بود ولی چون دیگه واقعا خسته بوده الکی آی و اوی کردم که بستریم کنن، اونجا نوار قلب گرفتن و دیدن تو نوار قلب کلی انقباض دیده شده و تو معاینه هم دیدن سر بچه خیلی پایینه، دیگه بستریم کردن.

تو اتاق زایمان که بردنم دردم تقریبا قطع شده بود و من استرس گرفتم که چرا زود اومدم و نکنه نتونم زایمان کنم. اونجا همسرم پیشم بود و خوراکی اینا بهم میداد و ماما همراه خودم فقط کنارم بود و همش ورزش میداد. آمپول فشار هم بهم زدن، سه چهار ساعت ورزش کردم ولی هربار معاینه میشدم کلا یه سانت بودم، دیگه واقعا استرس داشتم چون دوست داشتم طبیعی بتونم بیارم و اصلا نمی‌خواستم سزارین بشم. دیگه اینبار که دکترم اومد و معاینه کرد کیسه آبم رو پاره کردو اونجا بود که دردا شدت گرفتن. و تقریبا هر یه ساعت دو سانت دوسانت بیشتر باز میشدم.
مامان آریَن🩵🥹 مامان آریَن🩵🥹 ۱ ماهگی
سلام‌مامان خانوما گل❤️
میخوام بعد از ۲۲ روز از تجربه زایمان طبیعی خیلی خلاصه براتون بگم
(پارت اول)
توی ۳۹ هفته بودم که قشنگ دیگه از بارداری خسته شده بودم و همش دعا دعا میکردم که دیگه زودتر زایمان کنم
یه دردهای کاذبی هم داشتم ولی دائمی نمیشد
شاید یه ساعت در روز میومد سراغم و کلا تموم میشد میرفت
اخرین آیتم من آرایشگاه رفتن بود
بعد از آرایشگاه رفتن اومدم خونه دوش گرفتم و بیشتر کلافه شدم که چرا درد ها نمیان سراغم
تصمیم گرفتم برم بیمارستان و الکی بگم که سردردمو و الکی بگم لکه بینی دارم
و البته بگم که حرکات بچه هم کم شده بود
خلاصه که به شوهرم زنگ زدم گفتم بیا گفت کار دارم با اسنپ برو و تنهایی رفتم بیمارستان
همه این این علائم رو گفتم و بهم گفتن سریع برو NST
وقتی رفتم واقعا حرکات بچه کم شده بود و بهم گفتن بیا سنو
وقتی رفتم اتاق سونوگرافی بهم گفتن اب دور جنین کم شده باید بستری شی
اون لحظه هم خوشحال بودم هم ترسیده بودم
هم میخندیدم و هم‌گریه میکردم