پارت ۴
خلاصه تموم شد و دکتر هم رف و تبریک گفت بهم
منم بردن ریکاورد نینی هم اونجا حاضر و اماده خوابیده بود پرستارا لباساشو پوشونده بودن پرستار امد شیر داد و بهش گفتم نشون دادین به باباش گف نه گفتم لطفا ببر نشون بده اونم برد و بهش گفتم ماساژمم انجام بده تو بیحسی اونم سه باری انجام داد
منم بردن بیرون و بردن بخش
اونجا همه منتظر بودن و منو می بوسیدن و تبریک گفتن
بعد چند دقیقه بی حسی داشت میرف پرستار دوبار امد باز ماساژ داد ولی نفهمیدم فقط ترس داشتم
پرستار سوند و برداشت و گفت هشت شب هم باید راه بری منم همون موقع ترس گرفتم
هردو ساعت هم شیاف میذاشتم خودم، دردا کلا قابل تحمل بود قبل هشت هم باز شیاف گذاشتمو دوتا همراهام از دستام گرفتن راه رفتم خدارشکر این پروسه هم با موفقیت انجام شد اصلا درد خواسی نداشت فقط من بیشتر از درد ترس داشتم
اینو بگم که سخت تمرین مرحله زایمان من شیر دهی بود خیلی سخت گذشت نینیم شیر نمی‌خورد سینه ام نوک نداشت پرستارا هم میگفتن شیر بدین که قندش نیوفته

۷ پاسخ

خیلی زود به زود شیاف گذاشتی
برای کلیه خیلی بده
سرم جمع کننده رحم که گذاشتن دردش چطور بود

چه پرستارای حرف گوش کنی ایول
واسه ما که کلا نظر نمیپرسن، یا اصلا نمیگن قراره چی بشه فقط انجام میدن
ادم همش تو سردرگمی

سلام
مبارک باشه تولد کوچولوتون

ممکنه لطف کنید بگید
دکتر مهسا ادیب توی بیمارستان دولتی سزارین اختیاری شما رو انجام داد؟
گیر نداد بیمارستان؟

دستمزد عمل ازتون چقدر گرفت؟

شیاف خودت برده بودی میذاشتی؟
یا پرستارها ؟

بااینک یبارتجربه زایمانوداشتم بازم دوس دارم تجربه بقیه روبخونم

شکم اول بودی؟

چقدر خوووب خداروشکر که اذیت نشدی
اکثرا گفتن پمپ درد حتما بگیرید😅😅

سوال های مرتبط

مامان پسر مامان پسر ۱ ماهگی
تجربه سزارین ۴


در همون حین خواب و بیداری یک ماما پسرمون آورد و گذاشت روی سینم و بهش شیر داد پسرم خیلییی گرسنه بود و چون خوب سینه گرفت ماما گف احتمالا شیر خوبی داری و بردش... بعدم تو همون حالت جسمی که بودم برانکارد رو تکون دادن چند بار تختم از چند تا راهرو رد شد که من اصلا نفهمیدم کجا میرم فقط یه جایی انگار داشتن منو تحویل به بخش میدادن یکی اومد پتو رو زد بالا و فشار داد شکمم رو منم تو همون حالت گفتم صبر کن من پمپ درد رو بزنم ولی دکمشو پیدا نکردم اونم سریع فشار داد و رفت ... من بیشتر درگیر پیدا کردن دکمه پمپ درد بودم و متوجه اون ماساژ نشدم زیاد و بعد از این قضیه منو بردن تو راهرو بیمارستان خانوادمو دیدم و پسرم گذاشتن رو پاهام بردن اتاقی که گرفته بودیم ...

چند تا پرستار اومدن و رفتن منم با نگرانی منتظر اونی بودم که قرار بود ماساژ بده از همه می‌پرسیدم که قبلش پمپ درد رو بزنم ولی دقیقا همونی که باید فشار میداد هیچی بهم نگف و باز هم من غافلگیر شدم و التماس گردم بابا بزار پمپ درد رو بزنم اونم فشار میداد ... منم التماس ... بعد از چند ساعت یه پرستار اومد و یاد داد چطور شیر بدم و پسرم بهم دادن و رفتن و
سوند هم اصلا درد نداشت کلا همش تو یه خماری خاصی بود
برای بلند شدن هم زیاد درد سختی نداشتم ... در کل ۳ابل تحمل بود همه چی ولی الان که ۴ روز گذشته با دیدن زردی پسرم خودمو کلا فراموش کردم ... براش دعا کنین 😔🩵
مامان نیلا مامان نیلا روزهای ابتدایی تولد
پارت سوم

بعد همسرم امد با کمک چند تا خانم تخت منو عوض کردن و بردن منو بخش زنان مامانم امد پیشم و دخترمم پیشم بود من ساعت چهار سزارین شدم گفتن تا دوازده شب ن چیزی بخورم ن تکون بخورم
من هم سرمو تکون دادم هم حرف زدم اما اصلا سردرد نگرفتم ولی بعد اینکه بی حسی تموم شد حالم بد شد درد هام شدت گرف که شفاف گرفتم و کمی بهتر شدم پرستار هم هعی میمومد میگف ک باید بلند شم واقعا بلند شدن خیلی سخت بود
اینو یادم رف من وقتی بی حس بودم رحممو ماساژ دادن که هیچی نفهمیدم یه بار هم وقتی بی حسیم رف امدن بالا سرم من فهمیدم میخاد ماساژ بده گفتم منو تو بی ماساژ دادا ماساژ ندی گف ن میخام بخیه تو نگاه کنم یهو ماساژ داد که نفسم رف واقعا سخت ترین قسمت عمل من اون قسمت بود
بعد اونم صبح شد من خودم سعی کردم بلند شدم راه رفتم هر چی بیشتر راه می رفتم بهتر میشدم و راحت تر می تونستم راه برم
متخصص کودکان هم امد دخترمو معاینه کرد گف مشکلی نداره و همسرم امد رضایت داد فردای روزی که زایمان کرده بودم مرخص شدم
و اینکه من وقتی مرخص شدم راحت راه میرفتم و خونمون طبقه اول بود راحت پله ها رو رفتم بالا
فقط دو سه روز اول مامانم دسمتو میگرف بلند میشدم
در کل من از انتخابم کاملا راضیم و به خانم ها هم پیشنهاد می کنم سزارین و انتخاب کنن
مامان هامین🧿🩵 مامان هامین🧿🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت_چهار_تجربه_زایمان_سزارین
وقتی بخیه زدن پرده رو برداشتن و دوتا سه تا پرستار مرد و زن اومدن و بلندم کردن و گذاشتنم رو تخت و بردن بخش ریکاوری
همین که بردن من من اینقدر سردم بود که کل بدنم می‌لرزید و دندونام میخورد به هم
به پرستار گفتم و روم پتو کشید 🥶
بازم سردم بود
یه پرستار دیک اومد یکم شکمم رو ماساژ داد هیچی نفهمیدم گفتم تا میتونی ماساژ بده که تو بخش نمی‌ذارم دست بهم بزنید 🤣
گفت زیاد هم لازم نیست
رفت بچمو آورد سینمو ماساژ داد یکم شیر اومد گذاشت دهن پسرم
وایییییییی نگم از اولین باری که سینمو گرفت
چقدر حس خوبی بود 😭
اینقدر گشنش بود که سینمو ول نمی‌کرد ولی پرستار گفت کافیه
بازم لرز تو بدنم بود که این بار گفتم برام دستگاه آورد گذاشت بالا سرم ولی واقعا اینقدر سردم بود که هیچ جوره گرم نمیشدم 😩گفتم بخاطر اثر داروهاس
پسرمو بردن گفتن بعدا میایم دنبال توام
ولی دلم میخواست بگم نبرینش 😅
بعد بیست دقیقه نیم ساعت هم اومدن دنبال خودم
وقتی بردنم بخش یهو شوهرم اومد بالا سرم باخنده گفت پسرمونو دیدی😍پرستار ترسید بیچاره 🤣
گفتم آره شبیه خودت بود 😐🤣
خلاصه بردنم تو اتاق خودمم همه دورم بودن همش میگفتم پس چرا هامین رو نمیارن نکنه چیزی شده
که یهو پرستار اومد تو گفت بفرمایید اینم گل پسرت 😍
واییییی من همش در تلاش بودم ببینمش
نوبت به شیر دادن رسید
خیلی مرحله سختی بود چون اطرافیانت بلد نیستن خوب بگیرنش که سینتو بخوره توام دراز کش افتادی رو تخت
پرستار گفت یکم بدوش بریز تو قاشق بده بهش
خلاصه اونقدر شیر نداشتم مجبور شدم بعد چند ساعت بهش شیر خشک بدم 😢
مامان هیرمان مامان هیرمان ۸ ماهگی
✔️تجربه زایمان سزارین✔️
✔️پارت دوم✔️

بردنش روی تخت کنارم تمیز کردن و اوردن کنار صورتم یه عروسک سفید برفی بود نمیدونم چی زدن تو سرمم ولی اینجا ها داشتم خواب میرفتم خلاصه بیدارشدم دیدم عملم تموم شده بخیه هامم زده بود دکترم و خدافظی کرد رفت. منو بردن تو ریکاوری حدود ۳۰ دقیقه اونجا بودم و بعدش منتقل کردنم به بخش. ماساژ رحمی هم همونجا تو اتاق عمل انجام دادن اصلا توی ریکاوری و بخش انجام ندادن. توی بخش که اومدم تا ۳ ساعت بعدش بی حس بودم بعد کم کم بی حسی رفت و کم کم دردا میومد سراغم اومدن مسکن زدن پمپ درد هم نگرفتم حقیقتا فراموش کردم. دردش زیاد بود خودم از خونه شیاف برده بودم همسرم گذاشت برام ۲ تا. من ۱۲ ظهر از اتاق عمل اومدم بیرون تا اخر شب ساعت ۱۲شب اومدن گفتن باید بلند شی راه بری سوند هم بکشیم کشیدن سوند هم مثل وصل کردنش در حد یه سوزش ریز بود و با کمک پرستار بلند شدم برعکس یسریا که میگفتن اولین راه رفتن سخت بود برای من اصلا سخت نبود یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود اصلا اون چیزی که میگفتن نبود چند قدم راه رفتم و اومدم روی تخت اذیتی من بیشتر از این پهلو به اون پهلو شدن بود. بعد راه رفتن شکر خدا دردام کم شد تاساعت های ۳ شب درد داشتم بعدش دیگه خیلی کم شد دردم و صبح اصلا درد زیادی نداشتم قابل تحمل بود اینم بگم من خودم شیاف برده بودم و هر ۵ ساعت دوتا برام میذاشت همسرم و مادرم. صبحونه و شام هم ندادن بهم گفتن فقط چای نبات و مایعات بخور یکم گرسنگی بد بود برای منِ شکمو.
مامان آرسام🥑☁️🍯👶🏼 مامان آرسام🥑☁️🍯👶🏼 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۳
دوتا آقا هر کدوم زیر یه دستمو گرفته بودن رو تخت نشسته بودم منم ، میگفتن شل بگیر
یه خانم هم داشت از پشت بتادین میزد
( منتظر بودم که آمپوله درد بگیره )
یچیزی و حس کردم ولی اصلااااا درد نداشت پشمام ریخت یهو رو تخت دراز کشوندنمو و پرده رو کشیدن ، یه آقا بالا سرم نشست و گفت هر علائمی داشتی بهم بگو همون موقع حس کردم درد گردن و پیشونی دارم بهش گفتم سرم وصل کرد ، داشتم حس میکردم که یه پارچه رو میکشن رو شکمم داد زدم گفتم خانم دکتر من حس میکنم بی حس نشدم دکتر گف نه هنوز وقت داریم داریم ضد عفونی میکنیم و پرسید بچت چیه ؟ منم گفتم پسر
یهو گفت عه پسره پس بیا بچه رو از رو پرده نشون داد 🙈 کلا تو اتاق همه چیو سریع انجام میدادن ، نینیم بدنیا امد صدا گریشو شنیدم اوردن گذاشتن رو صورتم بوش کردم گرم و نرم بود پرستار بهم گفت بوسش کن بوسیدم بردن درست صورتشو ندیدم کلا
پشت پرده داشتن انجام میدادن منم از اون اقاه بالا سرم می‌پرسیدم کجا بردین بچه خوبه ؟ اونم می‌گفت بردن تمیز کنن اره خوب بود ولی استرس داشتم که چرا سریع بردن منم دوست داشتم سریع تموم شه و نینی و ببینم سالمه چه شکلیه شبیه کیه
مامان ماهلین 😍👼 مامان ماهلین 😍👼 ۸ ماهگی
سلام مامانا منم ۱۴۰۴/۹/۱۶ زایمان سزارین شدم 👼
یکم بخوام از تجربه ام بگم از روز زایمان ساعت ۶ روز یکشنبه بستری شدم اول بردن اتاق اماده سازی برای عمل اونجا ان اس تی گرفتن سوند وصل کردن که یکم سخت بود اونجا یکی دوساعت تحت نظرشون بودم بعد بردنم اتاق عمل هر چی از پرسنل بیمارستان بگم واقعا کم‌گفتم بقدری مهربون و خوش اخلاق بودن باعث میشد اصلا استرس نگیرم دکترمم عالی بود من خودم بقدری استرس داشتم مدام فشارم بالا میرفت مرتب دکتر خودم و دکتر بیهوشی کنارم بودن امپول بی حسی اصلا درد نداشت هیچی ادم متوجه نمیشه فقط حس داغی کمر به پایین حس میکنی که اونم اصلا ترسناک نبود اونجوری که بعضی خانوما اینجا گفتن
ساعت ۱۱ ونیم بود که دخترم و گذاشتن تو بغلم از حس اون لحظه هر چی بگم‌کم گفتم چون واقعا قابل توصیف نیس حتی گفتنش خیلی حس قشنگی بود اونجا که بی حسی انجام شد من‌کاملا متوجه میشدم که دارن میبرن شکمو یا بچه رو میارن بیرون ولی واقعا ترسناک نبود چون اصلا حسی نداری فقط در حد کش اومدن شکم بود که وقتی ورزش میکنی داخل خود اتاق عمل از دکترم خواهش کردم که ماساژ شکمی رو انجام بده تا بی حسم که اوناهم چند بار انجام دادن بعد از اتاق عمل مستقیم بردن ریکاوری من ۳ ساعتو ریکاوری بودم به خاطر بالا بودن فشارم اونجا هم چند باری فشار شکمی برام انجام دادن درد داشت نمیگم درد نداشت ولی خب چون پمپ درد داشتم درد کنترل میشد حتما پمپ درد بگیرین چون وافعا حال ادمو خوب میکنه تا بیای بخش فقط اون پمپ درد جواب میده بعد که بیای بخش تازه بهت یه شیاف میزنن به نظر من هر چه قدر پولش باشه ارزش داره بعد که اومدم بخش تا ۸ ساعت اجازه ندادن نه رو بالش سرمو بزارم نه چیزی بخورم
مامان دخملی ها 🎀👭🎀 مامان دخملی ها 🎀👭🎀 روزهای ابتدایی تولد
پارت سوم زایمان 🤱
بعد ریکاوری با کمک همسرم‌منو بردن بخش ،بعد یکی ،دو ساعت دردهای وحشتناک بی حسی شروع شد .
وحشتناک ترین قسمت زایمان سزارین دردهای بی حسی .
من چنان گریه میکردم ،ناله میکردم فقط مورفین میزدن .ولی مگه آروم میشدم .
و اینم بگم مامان های که به زودی میخوایید زایمان کنید ازتون ی خواهشی میکنم خودتونو با هیچ کس مقایسه نکنید .
هم تختی های من ی دونه شیاف استفاده نمیکردن .اونوقت من هر ۲،۳ ساعت یبار شیاف میزدم .ولی انگار ن انگار .
به حدی درد داشتم مرگ با چشمای خودم دیدم .
ولی پرستار اومد ی حرفی زد انگار دنیارو بهم دادن و نصف دردهای من آروم شد .
پرستار شیف اومد خودشو بهم معرفی کرد و منم بهش التماس میکردم‌ من بی حسی ام رفته توروخدا شکم‌منو فشار ندید .پرستار گفت ن عزیزم خیالت راحت دیگه تموم شد چون عملت عالی بود و اصلا خونریزی نداشتم و تو اتاق عمل فشار داده بود دکترم .
اینو شنیدم انگار دنیارو بهم دادم .نصف دردهام اروم شد .
سخت ترین مرحله زایمان رفتن بی حسی ،اولین راه رفتن ،اولین دستشویی رفتن ،اولین شیر دادن
ولی بالاخره همش تموم میشه و ۲ روز بیشتر تو بیمارستان نمیمونیم .
مامان نیکا مامان نیکا روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین، پارت ۳
کمی تو ریکاوری موندم و یه لرزی هم اومده بود سراغم ولی خفیف بود. تو اتاق عمل شنیدم که دکترم گفت این دیگه به ماساژ رحمی نیاز نداره. یه موردی هم که از خانمای گهواره شنیده بودم این بود که بعد از عمل ساعتها بی حس هستی و دردی حس نمیکنی ولی من تو همون ریکاوری دردا اومد سراغم. یه پرستار اومد دوتا شکممو فشار داد من جیغم رفت هوا. با التماس گفتم به خدا خودم شنیدم دکتر گفت این ماساژ نیاز نداره. با اخم گفت پروندتو نگاه میکنم. گفتم نگاه نکرده اومدی ماساژ میدی؟ چیزی نگفت و رفت. درد امانمو بریده بود. یه پرستار دیگه اومد رد بشه گفتم خیلی درد دارم گفت مخدر دارم دوس داری بریزم تو سرمت؟ ترسیدم گفتم نه میترسم. اونم رفت . بعدا فهمیدم که کلا روال عادی هست که مورفین میزنن به سرم منم نابلد بودم گفتم نزن و اونم نزد!!! با همون دردا منو به همراه بچه بردن بخش. کل مسیر از درد داد زدم. اون لحظه ای که میخواستن از رو برانکارد بذارنم رو تخت شکمم لرزید یه دردی کشیدم حد نداشت. خدمه اومد گفت باید زیرت پَد پهن کنم و یه جوری منو به پهلو ها هل میداد و زیرم پهن میکرد که از درد جیغ میزدم. بهش گفته بودن بهم شیاف بذاره. ازش پرسیدم شیافمو گذاشتی؟ الکی گفت اره ولی نذاشته بود و من تا بعد ظهر زجر کشیدم. یه سرمی بهم زده بودن گفتن برا اینه که رحم جمع بشه و این سرم دردآوره خودش. پمپ درد هم بهش وصل بود که برا من هییییییچ گونه تاثیری نداشت
ادامه دارد
مامان مامان علی مامان مامان علی ۱۲ ماهگی
به دکترم زنگ زدن گفت اماده سزارین کنین دارم میام‌ تا پرستار ها منو اماده کنن دکتر اومد سوند گذاشتن من هیچی نفهمیدم یکم فقط احساس میکردم اونجام چیزی هست منو زود بردن اتاق عمل خوابندن رو تخت بعد گفت بلند شو تا امپول بزنم بلند شدم نشستم اصلان نعمیدم بازم امپول فقط یه لحظه احساس کردم پاهام داغ شد دکتر شروع کرد به برش زدن خودم که برش میزد درد نمیفهمیدم ولی احساس میکردم برش میزنه‌ بعد برش هاش تموم شد دکتر پسرم اورد بیرون دکتر فقط‌میگفت وای خدارو شکر گفت سه دور بند ناف دور گردنش بوده بعد پسرم گریه کرد داد به پرستار گفت ببر تمیزش کن من دیدم داره تمیزش میکنه یهو پسرم سیاه کبود شد خفه شد دکتر انقد بهش نفس داد از پشتش زد تا گریه کرد بچم وای انقد الان گریه کردم حالم خراب میشه بعد من انقد تو اتاق عمل گریه کردم دیدن حالم خرابه نمیدونم چیکار کردن من خوابیدم بیدار شدم دیدم پسرم اونجا نیس از پرستار پرسیدم‌ گفت برد اتاق ریکاوری منم بردن اونجا سینمو انداختن دهنش انقد مک میزد اخرش پرستار کشید از زیر سینم برد همنوجور گریه میکرد برد انور اونجا گفتن بستری نفسش کمه بعد گذاشتن تو دستگاه‌ و من بردن بخش شب ساعت ۱۰ بود منو دادن بخش صبح ساعت ۸ اومد گفت میتونی چیزی بخوری و بلند شی راه بری و اونجا پرستار اومد یوند برداشت انقد راحت شدم صبحونه خوردم بلند شدم راه رفتم کم کم همین تمام و من نظرم فقط روی طبیعی هست
مامان پسریم و تودلی مامان پسریم و تودلی ۱۴ ماهگی
تجربه سزارین #پارت اخر
نی نی داشت گریه میکرد همه گفتن گشنشه منم تازه در اومده بودم پامو نمیتونستم تکون بدم که بچرو گذاشتن بغلم سینمو دادن به بچه با سختی اونقدر گشنش بود ول نمی‌کرد، از یطرف بی حسی داشت کم میشد درد داشتم یخورده که پرستار اومد بازم ماساژ رحمی داد این دفعه یکم دردش بیشتر بود ولی قابل تحمل بود، 8 ساعت گذشت من اصلا سر درد نگرفتم هی میگفتن حرف نزن سر درد میگیری که پرستار گفت دیگه تا الان سردرد نگرفتی بعدشم نمیگیری و نگرفتم گفتن یچیزی بخور باید راه بری خرما کمپوت بهم دادن بهیار اومد بلندم کنه خیلی هولم کرد بلند شدن وحشتناک بود جیغ کشیدم گفتن بخیت میپره هر قدم که برمی‌داشتم از شدت درد از چشام اشک می‌ریخت سخت‌ترین قسمتش که خیلیم سخت بود همین راه رفتنه بود من کلا یروز هربار که راه میرفتم چشمام از درد سیاهی میرفت پمپ درد اصلا تاثیری رو من نداشت فرداش میرفتم دستشویی از درد غش کردم آوردن مسکن بهم زدن بعدش خیلی بهتر شدم دیگه راه رفتن راحت‌تر از قبل شد ولی هنوزم یکم سخته راه رفتن