پارت ششم تجربه زایمان من

خلاصه ظهر بستری شدم و همه اینا اتفاق افتاد شد ساعت ۶ ۷ شب... منو منتقل کردن به اتاق عمل‌‌‌ آخرین لحظه با شوهرم خداحافظی کردم... تا قبل از این خیلی از زایمان ترس داشتم. ولی اون لحظه انگار تو یه حال دیگه ای بودم. واسه هر کسی که تو ذهنم می‌اومد دعا کردم‌... واسه سلامتی بچم نذر و نیاز کردم. خلاصه رفتم اتاق عمل... دکتر از کمر بی حسم کرد. خیل عادی تیم پزشکی واسه خودشون از لباس و خرید حرف می‌زدن در حالی که من اونجا داشتم خاص ترین و حساس ترین لحظه زندگیم رو تجربه می‌کردم‌. وقتی عمل شروع شد دوباره لرزش شدیدی گرفتم. بچم رو که بیرون آوردن اصلا جون نداشت گریه کنه فقط انگار نق زد. دکتر بهم گفت اینم خاله ریزه ات🥺 بدون این که ببینمش بردنش اون پشت برای احیا... خیلی نگران بودم!
خلاصه آخرای عمل بود نه همینطوری عادی گفتم دکتر من سرکلاژی بودم ها. یهو شوکه گفت عه؟ خوبه گفتی... آفرین به موقع گفتی... در حالی که هزار بار برای شرح حالم ازم پرسیده بودن😐 اگه نمی‌گفتم یادش می رفت که نخ بخیه سرکلاژ رو بکشه. خلاصه رفتم ریکاوری از اون طرف خانوادم منتظر منو بچم بودن. شوهرم صدای گریه یه نوزاد رو شنید. از پشت در گفت این بچه منه. خواهرم خندید به شوخی گفت از کجا معلوم این همه بچه... که در بار شد و گفتن آقای فلانی اینم دخترت🤭😍 بچم رو بردن دستگاه... فقط شوهرم دیدش... با این که ماسک داشت ولی چشماش باز بود.

اینم عکسش



بارداری زایمان بارداری

تصویر
۳ پاسخ

الهی عزیزممم خوش قدم باشه

الهی عزیزمممم کوچولو
چند هفته بستری بود دخترت؟وزنش چند بود ؟

سزارین ترسناک بود؟ بریدن رو دوختن رو حس کردی؟🥺

سوال های مرتبط

مامان آرام مامان آرام ۱ ماهگی
چون قول داده بودم بیام بگم از میزان رضایتم درباره بیمارستان نیکان حکیمیه ،تو دو سه تا تاپیک می‌زارم تجربه مو که شاید بدردتون خورد
عمل من رو گفته بودن ۷ صبحه ،۴ باید بیمارستان باشیم برای پذیرش
من نفر اول بودم اما چون ینفر از شب قبل بستری شده بود و صبحم عمل داشت اون نفر اول شد ،تو خود بلوک زایمان رفتارشون خوب بود و به مقدار سوال پرسیدن و مدارک رو گرفتن ،یکی از خانما که مریض دکتر من بود گفت سوند رو برای من تو اتاق عمل بزارین و یکم اصرار ،به دکتر زنگ زدن اجازه بگیرن که دکتر گفت همه مریضامو اتاق عمل میزاریم
منو ساعت ۸ بردن اتاق عمل ،با دکتر بیهوشی صحبت کردم دوباره و در نهایت قرار شد از کمر بی حس کنن ،و خدایی ام دکتر خوبی بود
گفت ریزترین سوزن رو برات میزنم
دردش کاملا در حد تحمل بود و خیلی زود تموم شد
بچه های اتاق عمل هم خوب بودن رفتارشون و دکترمم اومد و عمل شروع شد ( من چون چسبندگی خیلی زیادی داشتم خیل بعمل سختی بود و خونریزی قطع نمیشد و به شدت ازم خون می‌رفت و بخاطر همین کلی آمپول و قرص دادن که جلوی خونریزیم گرفته بشه و واقعا اونجا بود که خدارو شکر کردم دکترم واقعا پنجه طلاس که تونست از پس عمل بربیاد و طوری رفتار میکرد که هیچ اتفاقی نیفتاده ) دیگه بچه رو بدنیا آورد و اذان رو گفت
ولی بعد عمل خیلی بهم تاکید کرد دیگه بچه نیارم چون خطرناکه
اینم بگم که اینجا بود که از شب قبل با هوش مصنوعی صحبت کرده بودم و خیل بدردم خورد (حالا تاپیک بعدی میگم چی شد )

#زایمان #فرزندپروری #مادروکودک #بارداری #سزارین
مامان نیلا🩷🫠 مامان نیلا🩷🫠 ۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
پارت دوم:
و اینم میدونست اینجوریه گفت من نمیتونم خصوصی بستریت کنم اخه اونجا دستگاه نداره اینو که گفت من دلم شکست گوشیو قط کردم اونجام دکتر انکار گفت ختم بارداری بستریش کنید وای منو بگو اون لحظه قلبم انگار نمیزد نفسم بالا نمیومد فقط گریه میکردم اخه من چی میخاستم و چی داشت پیش میرفت خلاصه منو بستری کردن با ی سانت و امپول فشار بهم زدن فقط همسرم بهم زنگ زد گفت من حواسم بهت هست نگران نباشی دلم یخوردع قرص شد چون میدونست من ترس زایمان طبیعی رو دارم ولی دردام داشت شروع میشد که همسرم زنگ زد گفت درستش کردم سزارین میشی فقط باید تا فردا صبح بستری باشی که فردا صبح بری برای عمل با هزار دردسر و زیر میزی و اینا قبول کرده بودن دکتر امد بالا سرم گفت اگ بتونی زایمان طبیعی کنی که خیلی خوبه و من قط گریه میکردم ساعتا تقریبا ۲بود که با امپولای فشاری که بهم زده بودن دردام بیشتر شد و خونریزی کردم پیام دادم دکتر که امد امپول فشار رو قط کرد تا فردا صبح گفت ساعت ۷ میام من تا صبح نخوابیدم خیلی شب سختی بود برام خلاصه صبح شد و ساعت ۸ صبح دکتر امد گفت امادش،کنید برای عمل امدن بهم سوند وصل کردن خون گرفتن حالا اون لحظه رگام پیدا نمیشد سوراخ سوراخم کردن بیمار بر امد و بردنم اتاق عمل
مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۳ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین
پارت ۵
بعد اون فشار ها صدای گریه ی بچمو شنیدم و منم باهاش گریه کردم خیلی حس قشنگی بود🥹😍 اون لحظه برای همه ی چشم انتظارا و زنای باردار دعا کردم که به آرزوشون برسن و بچشون رو به سلامتی بغل کنم وقتی آوردنش صورتش رو چسبوندن به صورتم جفتمون داشتیم گریه میکردیم و اون موقه بود فهمیدم که میگن بچه از جونه خودتم برات عزیزم تره یعنی چی بردنش اون ور حس میکردم قلبمو کندن و بردن 🥹
بعد از اون بخیه زدن و بردنم به ریکاوری که اینجا بدنم خیلی بی‌حال شد انگار خیلی خیلی خستم من از همون جا دیگه نه سرمو تکون دادم و نه حرف زدم تو ریکاوری بهشون گفتم که شکممو ماساژ بدین تو بی حسی نمیخام وقتی حسم برگشت ماساژ بدین گفت تو اتاق عمل شکمت خالی شده و دیگه نیازی نیست ولی محض اطمینان یه بار دیگه انجام داد
من انقد بی حال بود که خابم برد یه جورایی با دهن باز خابم برد اونجا یه آقایی بود دیگه نمیدونم چیکار بود ولی خیلی مهربان بود گفت حالت خوبه دخترم گفتم اره گفت پاشو دارن بچتو میارن که شیر بدی آوردن گذاشتن رو سینم و من هی ذوق میکردم براش و اون شیر میخورد خیلی هم گرسنه بود جوری که به زور برداشتن بردنش🥹🥲 و منو بردن به بخش
جلو در اتاق عمل مامانمو همسرم بودن که وقتی همو دیدیم من گریه کردم بعدش رفتم اتاق خودمون
همسرم اتاق وی ای پی گرفته بود که همه چیش تکمیل بود و من واقعاً راضی بودم از خدماتشون
مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان فرفری💙 مامان فرفری💙 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمانم

من از طریقی که قبلا سزارین شده بودم برای زایمان زودرس باید دوباره سزارین میکردم
رفتم بیمارستان برام نوبت زد برای یکشنبه ۲۳شهریور
ولی من چهارشنبه درد گرفتم هی میگرفت و ول میکرد و منم میدونستم درد زایمانه گفتم خوب میشم ولی هی بدتر شد
جوری که دیگه راه رفتن برام سخت بود منم ساکمو و مدارک پزشکی و چیزا رو جمع کردم با شوهرم و مادرم و مادرشوهرم رفتیم بیمارستان
وقتی رفتم معاینه کرد و گفت دهانه رحمت یک سانت باز شده و دستگاه گذاشت رو شکمم و درد رو ثبت کرد واقعا دردام هی داشت بیشتر میشد بردن آمادم کردن برای اتاق عمل سوند زدن و ازم ازمایش گرفتن و رفتم برای اتاق عمل
حس عجیبی داشتم باورم نمیشد که میخوام زایمان کنم و بچمو ببینم
خلاصه تو اتاق عمل امپول بی حسی برام زدن و وقتی دکتر اومد خیلی کم زمان برد که صدای پسرم رو شنیدم🥹💕
و بخیه زدن شکمم رو
یه ساعتم توی ریکاوری بودم که خیلی میلرزیدم چند دفعه به شکمم فشار اوردن و واقعا برام دردناک بودن وقتی اومدم بخش هم از ساعت ۱۲تا ۷ صبح فقط درد کشیدم در این حد که دیگه گریه میکردم ولی خب بهتر شدم
همه ی این سختی ها ارزششو داشت من بخاطر پسرم گفتم همه ی دردا رو تحمل میکنم
و آقا کیانم ساعت ۲۲:۰۰روز چهارشنبه ۱۹شهریور به دنیا اومد🥹
خدایا هزاران بار شکرت بخاطر وجود این فسقلی من🥹💕🧿
مامان رایمُن 💙 مامان رایمُن 💙 ۸ ماهگی
تجربه زایمان سزارین قسمت ۲

صبح قرار شد ساعت ۴:۳۰ بیمارستان نیکان سپید باشم، چون روز شلوغی بود برای سزارین و در واقع من نوبت سزارین و اتاق عمل نداشتم، دکترم گفت این‌ساعت برم که اولین عمل باشم و مشکلی پیش نیاد
خلاصه فکر میکردم خیلی باید استرس داشته باشم ولی خیلی ریلکس بودم انگار خدا یه توانی بهم‌ داده بود که از پسش بربیام رفتم بیمارستان نیکان سپید، از بخش اورژانس وارد شدم و رفتم بلوک زایمان
دکترم با مامای مقیم هماهنگ کرده بود اونم گفت سریع مدارک رو بدین برای تشکیل پرونده و بعد از اون بهم لباس داد و گفت تمام لباس هات رو در بیار و گان اتاق عمل بپوش
دراز کشیدم و باز ازم NST گرفتن، بعدش از پشت دست راست رگ گرفتن و آنژیو کت وصل کردن که خیلی هم درد داشت چون خیلی بد برام وصل کرد…
همش منتظر بودم بیان سوند رو وصل کنن ولی دیدم سوند نزاشتن برام
در نهایت گفتن دراز بکشم رو یه تختی که جلوی در بلوک زایمان بود و دو نفر اومدن و من و بردن اتاق عمل، لحظه عجیبی بود سقف رو فقط میدیدم از روی تخت و از کنار های تخت اتاق عمل های متعدد رو میدیدم که همشون چراغ هاشون خاموش بود چون اون ساعت عملی نبود😄
ادامه تایپک بعدی👈🏻
م
مامان 💙ماهور💙 مامان 💙ماهور💙 ۲ ماهگی
تجربه من از زایمان سزارین با دکتر نسرین آهنگری در بیمارستان جوادالائمه
#پارت۲
ساعت ۹ صبح منو بردن اتاق عمل و یک ماما از زایشگاه همراهم اومد. تو اتاق عمل دکتر بیهوشی خیلی خوش اخلاق بود و در کل همه پرسنل اتاق عمل خیلی خوب بودن. دکترم اومد و خیلی زود عمل رو شروع کرد و واقعا اگر بگم سه سوت عمل تموم شد دروغ نگفتم. لحظه ای که صورت پسرم رو به صورتم چسپوندن قشنگ ترین حس دنیا بود. توی اتاق ریکاوری خیلی شدید احساس خارش داشتم که بهم آمپول زدن تو سرمم. پسرم رو مامایی که همراهم بود آورد و بهش شیر دادم. تا ساعت ۱۱ تو ریکاوری بودم. ولی تو این مدت به خانواده ام نگفتن که عمل تموم شده گفتن ما به هیچ همراهی نمیگیم . ساعت ۱۱ منو بردن بخش که اتاق خصوصی گرفته بودیم. و واقعا اتاقش خوب بود. اتاقش ۲ تا تخت بیمار داشت و یک صندلی تخت شو برای همراهی. که مادرم راحت از تخت بیمار استفاده میکرد. تا عصر طول کشید که اثر بیحسی از پاهام بره تا ساعت ۶ اجازه نداشتم چیزی بخورم. بعد اون گفتن مایعات بخورم. گفتن تا وقتی شکمم کار نکرده نمیتونم غذا بخورم. شبش کلی شربت ملین خوردم. و صبحش هم همینطور...