۲ پاسخ

عزیزم قد و وزنت چقدر بود سر اولی
میخوام ببینم طبیعی برات چجوری بوده بخیه هم خوردی ؟
تجربه جفتش رو داشتی کدوما قابل تحمل تره

ایده عکس ماه‌گرد
ایده عکس تولد
ایده عکس جشن دندونی
ایده عکس ختنه سورون
برای مامانای گل
شما هم عکس  ماه‌گرد کوچولوهاتونو‌  بفرستید تا برای مامانای دیگه ایده بشه🥰

لینک کانال برای عضویت
@qwer1no

سوال های مرتبط

مامان هلو🍑(سامیارم) مامان هلو🍑(سامیارم) ۱۵ ماهگی
تجربه سزارین پارت چهار

حین عمل فشارم افتاد و حالم بهم میخورد گفتم به دکتر آمپول زدن و من خوابم میومد بد حال بودم چون تیروئید هم داشتم همش فشارمو چک میکردن حالمو میپرسیدن چون بد حال شدم کولر روشن کردن روم بعد یهو دیدم صدای پسرم داره میادهمونجا بود که گریم گرفت و گریه کردم بعد اینکه عمل تموم شد بردنم ریکاوری و یواش یواش لرز اومد سراغم و اثرات بیحسی داش میرفت و من دردام شروع میشد ۴۰دیقه موندم تو ریکاوری بیحال بودم بردنم تو اتاق پیش بچم شوهرم با مامانم و مادر شوهرم منو برداشتن گذاشتن رو تخت لرز وحشتناکی داشتم جوری که تا یه هفته دندونام درد میکرد انقد بهم خورده بود نمیتونستم چای بخورم درد میکرد ۱۲ساعت رو تخت بودم از تشنگی داشتم میمردم و التماس میکردم فقط یه قلپ آب بدین بهم و پرستارا قبول نکردن از کمر درد داشتم جیغ میزدم و حین اینکه بیحسی داشت میرف اومدن ماساژ دادن شکممو بخاطر همونم خیلی درد داشتم ولی گل پسرمو نگاه میکردم بغلم خوابیده انگار دنیا رو میدادن به منو همچی یادم میرف و یچیزی هم خیلی آرومم میکرد که از وقتی از ریکاوری اومدم شوهرم پیشم بودو دستمو محکم گرفته بود و همش قربون صدقم میرف خیلی روحیه میگرفتم خوشحال بودم که شوهرم و پسرم کنارمن🥰
مامان shahan💙 مامان shahan💙 ۹ ماهگی
مامان سید احسان مامان سید احسان ۱۷ ماهگی
تجربه سزارین (پارت ۱)
خب مختصر و مفید سعی میکنم تعریف کنم. من ۳۸ هفته و ۵ روز بودم که بخاطر فشارم که بالا رفته بود و دفع پروتئین داشتم خیلی یهویی دکتر ختم بارداری داد و من رفتم بستری شدم برای عمل.
قبل از اینکه برم برای عمل بهم آنژیوکت زدن و سوند وصل کردن که سوند سوزش داشت ولی انقدرا هم بد نبود. بعد دیگه با ویلچر بردنم اتاق عمل. اونجا دکتر بیهوشی یه آمپول زد پایین کمرم که اونم دردش قابل تحمل بود. بعد دراز کشیدم و پاهام گرم شد که دیگه یعنی بیحس شده بودم. جلوم پرده کشیدن و شروع کردن. من دردی حس نمیکردم ولی تکون ها و کارایی که با شکمم میکردن میفهمیدم. بعد یه مدت کمی صدای گریه نی نی رو شنیدم که آوردن گذاشتن کنار صورتم و انگار آروم شد و دیگه گریه نکرد. بهترین حس دنیا بود ایشالا قسمت همه چشم انتظارا🥺
بعد حدود یه ربع که بخیه زدن و تموم شد بردنم تو ریکاوری که از اونحا تا دو ساعت بعد لرز شدید داشتم که خیلی بد بود.
بعد از تقریبا نیم ساعت هم رفتم تو بخش.
من ساعت ۷ شب عمل شدم تا ۶ صبح دیگه هیچی مایعات و غذا نباید میخوردم و همینجوری روی کمرم خوابیده بودم. اینجا برام خیلی سخت بود و حاضر بودم اون درد پاشدن بعد از سزارین رو که شنیده بودم تحمل کنم ولی فقط ازون وضعیت ثابت و تکراری خلاص بشم. تا صبح هم هیچی نتونسم بخابم و خیلی زمان کند میگذشت.

ادامه در پارت بعدی
مامان هانا🩷 مامان هانا🩷 ۱۱ ماهگی
زایمان سزارین
.
اصلا نمیدونم چقد تو ریکاوری بودم ۲۰ دیقه یا شاید نیم ساعت اصلا فکر نکنم بیشتر طول کشیده باشه.
بعدم از بخش اومدن دنبالم فشار و ضربان قلبمو گرفتن و شکممو فشار دادن ،
بچها اولین بار که فشار دادن درد داشتم ولی هم شدتش کمتر بود هم تایمش کمتر بود و حالت یه درد یه لحظه و تموم شد اما وقتی داشتن میبردنم مثل پریودی درد داشتم تا به بخش رسیدیم
اومدن لباس و زیرمو عوض کنن بیحس بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی درد پریودی داشتم اینم بگم که حتما حتما پمپ درد رو بگیرید من با اینکه پمپ درد داشتم ولی همچنان اذیت بودم البته نترسیدا خیلی کم بود من توقع داشتم هیچ دردی نباشه.
تا اینجا رو راضی بودم عملم خوب بود خداروشکر همچیز اوکی بود ولی داستان از اینجا شروع شد😁
دردام بیشتر میشد تا دوباره اومد لباسمو زد بالا و نگاه کرد گفت باید فشار بدم یا علی که نمیدونی چه دردی داشت لامصب یلحظه حس کردم روح از تنم جدا شد،،ولی بچها به خود خدا قسم که تحملشو دارید یعنی خدا یه تحملی کیده به آدم که بعدش که فکر میکنی میگی من😳 من انقدر محکم بودمو نمیدونستم......
بعد فشار دوم معذرت میخوام یه عالمه لخته ازم خارج شد و دردی که از قبل داشتم بهتر شد ولی همچنان درد داشتم.
به ساعت که نگا کردم ساعت ۲بود من حدودا با پمپ درد تا ساعت ۶ و اونورا یه دردی داشتم که آزار دهنده بود برام و بعد بهتر و بهتر شدم تا ساعت ۹که میخواستم از تخت پایین بیام🥲
مامان دخترم ماهلین مامان دخترم ماهلین ۱ ماهگی
پارت ششم تجربه زایمان من

خلاصه ظهر بستری شدم و همه اینا اتفاق افتاد شد ساعت ۶ ۷ شب... منو منتقل کردن به اتاق عمل‌‌‌ آخرین لحظه با شوهرم خداحافظی کردم... تا قبل از این خیلی از زایمان ترس داشتم. ولی اون لحظه انگار تو یه حال دیگه ای بودم. واسه هر کسی که تو ذهنم می‌اومد دعا کردم‌... واسه سلامتی بچم نذر و نیاز کردم. خلاصه رفتم اتاق عمل... دکتر از کمر بی حسم کرد. خیل عادی تیم پزشکی واسه خودشون از لباس و خرید حرف می‌زدن در حالی که من اونجا داشتم خاص ترین و حساس ترین لحظه زندگیم رو تجربه می‌کردم‌. وقتی عمل شروع شد دوباره لرزش شدیدی گرفتم. بچم رو که بیرون آوردن اصلا جون نداشت گریه کنه فقط انگار نق زد. دکتر بهم گفت اینم خاله ریزه ات🥺 بدون این که ببینمش بردنش اون پشت برای احیا... خیلی نگران بودم!
خلاصه آخرای عمل بود نه همینطوری عادی گفتم دکتر من سرکلاژی بودم ها. یهو شوکه گفت عه؟ خوبه گفتی... آفرین به موقع گفتی... در حالی که هزار بار برای شرح حالم ازم پرسیده بودن😐 اگه نمی‌گفتم یادش می رفت که نخ بخیه سرکلاژ رو بکشه. خلاصه رفتم ریکاوری از اون طرف خانوادم منتظر منو بچم بودن. شوهرم صدای گریه یه نوزاد رو شنید. از پشت در گفت این بچه منه. خواهرم خندید به شوخی گفت از کجا معلوم این همه بچه... که در بار شد و گفتن آقای فلانی اینم دخترت🤭😍 بچم رو بردن دستگاه... فقط شوهرم دیدش... با این که ماسک داشت ولی چشماش باز بود.

اینم عکسش



بارداری زایمان بارداری
مامان دوقلو مامان دوقلو ۱ ماهگی
پارت سوم سزارین....
قسمت ریکاوری خیلی لرز داشتم ولی مدام خداروشکر میکردم که عملم تمام شد و تا به اینجاش خوب بود و داشتم دکترم و دعا میکردم .
لابلای دعا کردن ها بد جور لرزم گرفته بود و نگران بچهام بودن چون مدام صدای گریه نوزاد میومد و از چند نفری پرسبدم بچهای من اند گفتند.نه تمام نوزاد ها هستند و مشخص نیست صدا مال کدوم و خود پرستار ها حواسشون بهشون هست .
دیگه منم حواسم بود که زیاد صحبت نکنم و سرم و تکون ندم از سفارش های دوستان گهواره .
حدود ۲/۵ ساعت تو ریکاوری بودم چون بخش پر بود .
ولی خیلی لرز داشتم .
و اینکه به کمر خوابیده بودم .کمرمم درد گرفته بود خلاصه نوبت این شد که بریم تو بخش ...
لحظه که امدن جابجا کنند منو بزارند رو تخت دیگه هم اذیت شدم .چون ارتفاع تخت بخش کمتر بود .بعد بردنم تو بخش .
همراهیم امد .
پرسبدم جوجه ها رو دیدین گفتند نه .
گفتم برید بپرسید حالشون خوبه .
رفتند گفتند اره فقط فعلا زیر اکسیژن بعد میارن
خلاصه بعد دو ساعتی عشق های من و آوردند
مامان معجزه💙🧿 مامان معجزه💙🧿 ۱۴ ماهگی
پارت دوم:: اقا اومد باهام حرف زد گفت که کمرمو خم کنم تا پشتمو ضدعفونی کنه میگفت که اصلا نترسم و تکون نخورم منم هرکاری میگفت انجام دادم امپول رو زد اصلا هیییییچ دردی نداشت ولی تا زد عصب پای راستم پرید و یهو ترسیدم ولی بعد از یه دیقه بدنم گرم شد و از شکم به پایین شدم صد کیلو که واقعا حس خوبی بود آرامش داشتم بعد از یه ربع صدای گریه بچمو شنیدم و بهترین حس دنیا رو داشتم اون لحظه کلی بغض و دعا کردم برا همه پسرمو اماده کردن لباس پوشوندن اوردن کنار صورتم و بردن بعد دکترم گفت میخوام شکمتو بخیه بزنم که ده دیقه ایی تموم شد ولی حس کردم داره شکممو فشار میده چون قفسه سینم حس سنگینی یه چیزی که افتاده روم داشتم حس میکردم.. خلاصه تموم که شد منو بردن ریکاوری تا دوساعت اونجا بودم تو بی حسی اونجا هم یبار شکممو فشار دادن که نفهمیدم اونحا همش بهم امپول و سرم تزریق میکردن چون بشدت از بالا تنه داشتم میلرزیدم بعد دوساعت بی حسی داشت میرفت و من دردام داشت شروع میشد که منو بردن تو بخش اونجا هم یبار برای بار اخر شکممو فشار دادن که این یکی یه درد بد سی ثانیه ایی داشت پرستار اومد