۱۳ پاسخ

شاید افسردگی بعداز زایمان داری حتما پیش مشاور برو بچهات هم گناه دارن مخصوصا کوچیکه اونا یه مادر شاد و با انرژی میخوان گناهی نکردن ک مستحق این حال بد شما باشن

فقط حرف مفت میزنن بعد پای عمل ک می رسه فقط نظر میدن

واقعا نمیدونم چی بگم
منم الان هر کی بهم میرسه میگه بچه بیار
بدون اینکه من نظر کسی رو خواسته باشم
منم هیچ رقمه زیر با نمیرم
خدا صبرتون بده

عزیزم شما دست تنهایی و نیاز به کمک داری اگر برات مقدور برو پیش خانوادت چند روزی استراحت کن
منم شرایطم مثل شماست دخترم پنج سالشه پسرم چهار ماهش ولی دارم شرایط مدیریت میکنم هیچ کدوم فدای اون یکی نمیکنم واقعا بدون کمک دارم نابود می‌شم ولی بازم شکر خدا بخاطر سلامتی بچه هام این روزا هم میگذره سعی کن آستانه تحمل و توانایی هات بالا ببری به خودت تلقین کن تو قوی ترین مادری تو بهترینی

برگردم ۶سال پیش بچه دوم نمی‌آوردم بچه اول زخم خورد داغون شد
بچم آب شد دیگه به بچه اولم نرسیدم
بچه دوم اشتباهه

عزیزم احتمالا افسردگی بعد از زایمان گرفتی

دلم خواست با تاپیکت گریه کنم
منی ک دومی رو ناخواسته باردارم و الان ک۱۳هفته ام هنوز نتونستم ارتباط بگیرم باهاش
هنوز نمیخوامش
افسرده افسرده ام
تازه می‌دونم ب دنیا بیاد اوضاعم بذتره

منم ناخواسته باردار شدم و از وقتی که باردار شدم اصلا شاد نیستم با این موضوع کنار اومدم ولی میترسم بعدش خیلی سخت بشه برام یا نتونم از پسش بربیام خیلی میترسم ازاین مساله

عزیزم این روزاهم میگذره منم دقیقا همین بودم مخصوصا زمستون بود وخیلی چاق شده بودم بچه هم شبانمیخابید همش دلم میخاست بندازم همه چی رو برم ولی الان دوسالش شده جونم بهش وصله انقد که شیرین زبون شده ناز میکنه باهم میریم باشگاه استخر دوچرخه سواری

نه نمیخواستم

منم دقیقامثل شماهستم ناخواستع باردارشدم هرکارکردم سقط نشدشوهرمم قبول نکردبریم دکتربراسقط.الان دخترم۱۱ماهشه همش عصبی هستم سرشون دادمیزنم یه لحظه هم وقت براخودم ندارم همش آرزوی مرگ میکنم

یعنی بچه دوم داشتن اینقدر سخته😵‍💫😢 باز آدم نیاره هم نمیش بچه اول هم گناه دار تنهایی باید بکشه

سلام انگار خودمی .منم خسته شدم دلم برای ارامش وتنهایی تنگ شده انقدر پسره شیطون شده روزی هزار بار ارزوی مرگ میکنم دیگه تحمل ندارم دوست دارم طلاق بگیرم برم راحت شم

سوال های مرتبط

مامان Ryan مامان Ryan ۵ سالگی
سلام
من بچه دومم بدنیا اومده و بدجور افسرده ام تحملش برام سخت شده پر از حس عذاب وجدانم و از هیچی لذت نمیبرم بیشتر روزا وانمود می‌کنم خوشحالم ، وانمود می‌کنم که از وجود بچه هام لذت میبرم اما تو دلم پر از غمه یه غم خیلی سنگین با وجود اینکه کمکی دارم و مامانم بنده خدا ۲۴ ساعته بهمون رسیدگی میکنه ولی بازم میخوام از غم زار بزنم و گریه کنم
یه چیزی که خیلی آزارم میده اینه که احساس گناه دارم که چرا دخترم اسفند بدنیا اومد همش به خودم میگم دست خودم بوده و میتونستم یکی دو ماه بعد اقدام کنم که آخر سال نباشه ، میارم از تیر شروع شد و خیلی عذاب کشیدم مخصوصا که هوا گرم بود و برق هم میرفت دیگه بدتر می‌شد اوضاعم خیلی خیلی مامانم اذیت شد همینطور پسرم اگه ویارم تو هوای خنک تر بود کمتر می‌شد الان با گریه دارم مینویسم عذاب وجدان اینکه همه رو اذیت کردم داره دیوونه ام میکنه 😔
چرا یکی دو ماه بعد حامله نشدم که دخترم سال جدید باشه مثل پسرم چرا تو اون شرایط که مامانم اینا خودشون درگیر مسایلی بودن من به مشکلاتشون اضافه کردم دارم از خودخوری دیوونه میشم دلم می‌خواد برم روانپزشک بهم دارو بده دیگه تحملشو ندارم