تجربه و خاطرات کل زایمانم از طبیعی تا سزارین (پارت اول)
۳۷ هفته بودم رفتم سونو رشد که گفتن وزن بچه ت خیلی کمه ۲۱۰۰ باید سریع بستری شی اگه دیر بیاد خدایی نکرده فلج مغزی میشه دیگه با کلی سونو و رفت و آمد شبش داخل بیمارستانی که میخاستم زایمان کنم بستری شم ب مدت ۳ روز رفتم گفت هر ۶ ساعت ۱۲ میلیون دکترم فرستاد منو بیمارستان معتضدی کرمانشاه توصیع میکنم هیچ وقت نرید ی زن زائو ت بخش طبیعی بودم انقد حالش بد بود نرفتن کمکش هنوز بچه ب دنیا نیومد فوت شد میگفت نمیتونم نفس بکشم فکر میکردن دروغ میگه کل کسایی که زایمان کردن رو از پاره کردن تا دنیا آوردن رو بدون اینکه ببرن‌ اتاق عمل دیدم انقد معاینه میکنن درد خود زایمان هیچی نیست اون درد میکنه هر ی دیقه یکی انگشتت میکنه خلاصه منم بعد س روز روز بعد زایمانم بود ب زور ترخیص شدم رفتم همون حضرت ابولفضل کرمانشاه درد نداشتم ی قرص فشار دادن طی چند ساعت درد پریودی‌ مانند گرفتم باز دردم کم بود ولی معاینه میکردن درد امونم رو می‌برید س تا امپول فشارزدن کیسه آبم رو پاره کردن ۲۸ ساعت درد کشیدم انقد حالم بد بود فقط و فقط معاینه حالم رو بد میکرد
ادامه پارت بعدی

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان نخود🥰❤️ مامان نخود🥰❤️ روزهای ابتدایی تولد
مامان آرسام💙 مامان آرسام💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت یک
میخام خاطرات زایمان طبیعی رو بگم !
من ساعت ۱ ظهر دردم گرفت ساعت۵عصر رفتم بیمارستان اونجا معاینه کردن گفتن ۱سانتی
دیگ چون ۴۰،هفته بودم بستری کردن چون دردم داشتم رفتم زایشگاه دردام کم بود قابل تحمل بود از ساعت 10 شدید شد جوری که دستمو مشت میکردم میزدم به سرم انقد گریه میکردم کمرم می‌سوخت دلم درد میکرد همش میومدن معاینه میکردن دستشونو میکردن اونجام تا ته خیلی درد می‌گرفت خلاصه که همش معاینه میکردن و همش دردم بیشتر میشد تا ساعت ۱۲ من بازم دردم قابل تحمل بود ساعت ۱ شب به خون ریزی افتادم و دردم صد برابر انقد جیغ می‌کشیدم که مامانم ابجیام شوهرم و برادر شوهرم پشت در زایشگاه بودن صدامو می‌شنیدن من تو زایشگاه تنها بودم همه زاییدن و رفتن انقد حالم بد بود و حال مامانم بد بود که مامانم رو گذاشتن بیاد تو زایشگاه با مامانم ورزش کردم و اینکه من از ساعت ۶ شب تا ۳ صبح تو ۳ سانت مونده بودم تا اینکه مامانم اومد ورزش کردم تا ۶ نیم شدم ۸ سانت ، مامانم انقد حالش بد بود انقد گریه میکرد فشارش افتاد اصلا نگم براتون بقیه شو پارت دو میگم
مامان جوجه مامان جوجه ۳ ماهگی
(پارت دوم)
آخر دیگه فشارم اومد روی ۵ انستی بچه بالا بود سریع بردن سزارین شدم
خاستم بگم اگه تحمل دردتون پایینه خودتون اذیت نکنید من خودم گیر دادم ب طبیعی تا دهانه رحمت باز نشده نرید انقد معاینه میکنن توبه میکنید واسه بچه بعدی درسته سزارین تا چند روز درد داری ولی طبیعی انقد درد میکشی میکی فقط بمیرم اگه آستانه درد پایینی دارین فکر طبیعی نکنین من واقعا خیلی حالم بد شد با ۲۸ ساعت درد طبیعی و این همه معانیه پدرم درومد ولی بعد از اون همه درد سزارین شدم بازم میگم سزارین بهتره انقد معاینه کردن ادرارم‌ رو ب زور گیر میدم طبیعی زود شکم جمع میشه سریع جمع و جور میشی راه میری ولی دردش جوریه مرگ رو میبنی ولی سزارین دردی نداری موقه یی سر هستی بخیه رو فشار میدن کل خون شکمت‌ میزنه بیرون اصلا حس نمیکنی فقط تا س چهار روز بلند شدن سخته برات ب نظر من همه چی بستگی ب بدن آدم داره من خودم اگه میدونستم طبیعی اینجوری هست هیچ وقت فکرش ب سرم نمی‌خورد الان میگید ما راحت بوده بدن فرق داره یکی خوبه یکی بده من که واقعا مردم جوری بود چندین ساعت اتاق ریکاوری بودم رو سرم ایستادن باهام حرف میکردن انقد حالم بد بود
مامان یونا😍👶 مامان یونا😍👶 ۲ ماهگی
تجربه من از سزارین

من روز ۱۹مرداد نوبت دکتر داشتم رفتم واسه چکاب بعد ب دکترم گفتم بعضی موقع ها لباس زیرم نمناک میشه گفت ممکنه از کیسه آب باشه الان برو سونو رفتم سونو گفتن آب دور بچه کم شده دکترم گفت باید سریع بستری بشی واسه زایمان منم انتخابم طبیعی بود خلاصه ساعت ۱۲تا ۵صبح اورژانس بودم ساعت ۵منو بردن زایشگاه ساعت ۶واسم سرم فشار وصل کردن خلاصه سرم فشار اصلا اثری نداشت واسه من تا ساعت ۶بعد از ظهر من داخل زایشگاه بودم ک هی بهم سرم فشار وصل میکردن و هیچ خبری از درد نبود هر نیم ساعت یکی میومد معاینه میکرد بد ترین تجربه عمرم بود یعنی با اولین معاینه گفتم خدایا چ اشتباهی کردم اومدم واسه طبیعی معاینه ها اینقدر درد داشت ک میگفتم من چجوری می‌خوام از پس زایمان بر بیام خلاصه ساعت ۶بعد از ظهر دکترم اومد منو معاینه کرد بعد کلی سرم فشار و قرص گفت فایده نداره حتی نیم سانت هم نیستی میریم واسه سزارین اومدن منو آماده کردن فرستادن اتاق عمل
سزارین واسه من خیلی خوب بود فقط چون تجربه ای نداشتم خیلی استرس و ترس داشتم بعد سزارین بدترین قسمتش راه رفتن اول هست ولی در کل سزارین خیلی خیلی بهتره اصلا حتی فکر طبیعی رو نکنید ک خیلی عذاب اوره
مامان پناه🥹🎀 مامان پناه🥹🎀 ۱ ماهگی
تجربه ی زایمان پارت یک😉

۴۰ هفتم بود همینجوری رفتم بیمارستان چکاپ معاینه شدم دکتر برام سونو نوشت رفتم سونو بعد رفتم سونو رو بیمارستان نشون بدم چون چهل هفته تکمیل بودم بستریم کردن ساعت دوازده شب و بردنم بخش زایمان و گفتن اگر تا صبح دردت میگیره صبح آمپول فشار می‌زنیم تا صبح دردم نگرفت و صبح شروع کردن به زدن آمپول فشار کم کم انقباض ها و درد هام شروع شد یادمه گفتن دهانه ی رحمت سه سانت باز شده و هنوز زوده برای پاره کردن کیسه آب که خود به خود کیسه آبم پاره شد درد هام هی بیشتر شد میرفتم سرویس میشستم آب گرم می‌گرفتم رو شکمم تا یذره آروم میشد تا اینکه هی ضربان قلب کوچولوم افت میکرد😢😭
یهو تخت رفت زیر خون نفهمیدم چیشد همه ی پرستارا و متخصصا همه دور من جمع شده بودن ترسیده بودم از ترس داشتم میلرزیدم تمام بدنم میلرزید هیچ توضیحی هم بمن نمیدادن
یکسره معاینه میکردن تخت خونی شده بود خودم خونی شده بودم درد داشتم ضربان قلب بچه افت میکرد ضربان قلبش ۱۴۰ بود وقتی انقباض شروع میشد و دردم می‌گرفت ضربانش میومد رو شصت هفتاد

اصلا دیگ درد برام مهم نبود فقط چشمم به نوار قلب بچه بود