روز نمایشهچون مهربونی زیادی مهراد تو پارک و محیط اجتماعی چالشی شده…
و بهترین روش یادگیری جذابش به نظرم نمایش و قصه س
پس یه قصه ی آموزشی اماده کردم،پایین براتون میذارم شاید به دردتون خورد💙

🐰⛏️ خرگوش مهربان و بیلچه‌ی قرمز

یکی بود، یکی نبود… یه خرگوش کوچولوی خیلی مهربون بود. از اون خرگوشایی که اگه کسی چیزی می‌خواست، زود می‌گفت: «بفرمایید!» اگه یکی می‌خواست اول بازی کنه، می‌گفت: «اشکالی نداره، تو اول بازی کن.» اگه نوبت خودش بود ولی دوستش هنوز داشت بازی می‌کرد، می‌گفت: «عیبی نداره، من صبر می‌کنم.»

خلاصه که همیشه سعی می‌کرد با همه خوب رفتار کنه.

یه روز خرگوش کوچولو با بیلچه‌ی قرمز خودش کنار شن‌ها نشسته بود و بازی می‌کرد. شن‌ها رو این‌طرف می‌ریخت، اون‌طرف می‌ریخت و برای خودش یه قلعه‌ی شنی درست می‌کرد که یهو یه خرگوش کوچولوی دیگه اومد و بیلچه رو از دستش برداشت!
خرگوش کوچولو گفت: «میشه لطفاً بیلچه‌مو بهم بدی؟»
خرگوش کوچولوتر گفت: «نه!»
بعد هم بیلچه رو محکم زد توی زمین.

خرگوش کوچولو با خودش گفت: «خب… شاید هنوز دلش می‌خواد بازی کنه.» برای همین دوباره گفت: «باشه، یکم دیگه بازی کن، بعدش بیلچه‌مو بهم بده، باشه؟ لطفاً؟»
اما خرگوش کوچولوتر بیلچه رو محکم‌تر گرفت و گفت: «نه!»
همون موقع، پیرزن دانایی که آن اطراف بود، جلو آمد و گفت: «خب خب… اینجا چه خبره؟»
بعد رو به خرگوش کوچولو کرد و پرسید: «به نظرت مهربون بودن یعنی چی؟»
خرگوش کوچولو گفت: «یعنی با بقیه بدرفتاری نکنم.»

پیرزن گفت: «آفرین! درست گفتی. اما یه سؤال دیگه… مهربون بودن یعنی بذاری هر کسی هر چیزی رو که مال توئه ازت بگیره؟»

خرگوش کوچولو یه کم فکر کرد و گفت: «اممم… نمی‌دونم.»
ادامه در کامنت

شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک بارداری🎭

تصویر
۲۲ پاسخ

پیرزن لبخند زد و گفت: «نه عزیزم. تو می‌تونی هم مهربون باشی، هم قاطع. مهربون بودن یعنی به بقیه آسیب نزنی؛ نه اینکه همیشه کوتاه بیای و بذاری هر کسی هر کاری دلش خواست با وسایل و حق تو بکنه.»

بعد گفت: «حالا صاف وایسا، بهش نگاه کن و با صدای محکم بگو…»

خرگوش کوچولو صاف ایستاد، به خرگوش کوچولوتر نگاه کرد و گفت: «این بیلچه مال منه. الان نوبت منه. لطفاً بدهش به من.»

اما خرگوش کوچولوتر باز هم بیلچه رو پس نداد.

پیرزن گفت: «اشکالی نداره. لازم نیست داد بزنی یا عصبانی بشی. فقط آروم و محکم از حقت مراقبت کن.»

خرگوش کوچولو هم آرام جلو رفت. نه زد، نه هل داد و نه خواست به خرگوش کوچولوتر آسیب بزند. فقط بیلچه‌اش را گرفت و گفت: «من نمی‌خوام بهت آسیب بزنم، اما بیلچه‌مو پس می‌گیرم.»

پیرزن لبخند زد و گفت: «آفرین! دیدی؟ برای اینکه حقت رو بگیری، لازم نیست عصبانی بشی. لازم نیست کسی رو بزنی یا بدجنس بشی. فقط باید صدات محکم باشه و بدنت هم محکم باشه و از حق تو مراقبت کنه.»

بعد کمی مکث کرد و گفت: «البته گاهی وقت‌ها هم می‌تونی از یه بزرگ‌تر کمک بخوای. مثلاً اگه کسی بهت آسیب می‌زنه یا نمی‌تونی خودت مشکلت رو حل کنی، حتماً یه بزرگ‌تر رو صدا بزن. اما تا جایی که می‌تونی، اول سعی کن خودت با صدای محکم و آرام از خودت مراقبت کنی.»

خرگوش کوچولو با دقت گوش داد.

از آن روز به بعد، سه جمله‌ی جادویی یاد گرفت:

🟠 «الان نوبت منه.»
🟠 «این وسیله مال منه.»
🟠 «لطفاً بدهش به من. من نمی‌خوام بهت آسیب بزنم، اما حقم رو می‌گیرم.»

و فهمید که مهربون بودن یعنی:

«من به بقیه آسیب نمی‌زنم؛ اما اجازه هم نمی‌دم هر کسی به من آسیب بزنه یا هر چیزی رو که مال منه ازم بگیره.»

به به چه قصه جذابی🥹😍
فقط عاشق انیمیشنی شدن کاراکتر خرگوش شدم🥲😂

چقدر نقاشیت خوبه😍 رشته تحصیلیت چی بوده

چطوری انقد حوصله داری اینو بگو‌

حظ میبرم از مادری کردنت فاطمه🥹🤍🫂

فاطمه چجوری رسارو به کتاب علاقه مند کنم ؟ به هیچ وجه دوست نداره براش کتاب بخونم شاید دو دقیقه اسم نقاشی های کتاب و میگم دیگه نمیذاره

چقدر قشنگ آفرین👏👏😍

چه باحوصله ،چه نقاشی قشنگی❤️
البته ازکتابایی که درست کردی مشخصه خیلی هنرداری ماشالله بهت
ازکتابای بچه ها هم لطفا عکس بزاراگه زحمتی نیست ازداخلشونم بزار🤭
کتاب گرگ کوچولو چطوره؟

سلام فاطمه جان
من از توصیه هات سعی میکنم بهره ببرم
اخیرا مشکلی با ایلیا دارم همش در حال گفتن کلمه زدن هست نه فقط انسان ها بلکه اشیا میگه و یکی دوبار مو دختر بچه کشیده
با حرف توضیح دادم ، دستش گرفتم گفتم نه ، قصه گفتم دیکه نمیدونم چیکار کنم
پیشنهادی راه حلی داری😥

افرین دمت گرم

وای عالیه دمتون گرم💞💞💞

عالی هستی
چطوری به ذهنتون میرسه
خیلی ممنون که به اشتراک میذارید 😍

خیلی خوب بود 👌👏

خرگوش مهربان همون لباس سبزه

کاش کتابا پسرت معرفی می‌کردی

اینقدر با بچه هاتون بازی میکنید حتما کامل صحبت می‌کنه؟
پسر من علاقه به بازی نداره چندتا بازی هیجانی پیشنهاد بدیین

فاطمه جون شما مربي هستين يا معلم

اره همین کارو میخوام کنم ولی الان نمیشینه تنهایی گوش بده🥲

کاش فایلشو میدادی بهمون ماهم چاپ کنیم

دمت گرم

من کیف کردم مامان جان ❤️😍
واقعا تو هر دوره بچه داری یه چالش پیش میاد و تجربه به منم ثابت کرده هیچ چیزی به اندازه یک داستان یا قصه شیرین تاثیر گذار نیست

به به آدم لذت میبره از دیدن همچین مامانی😍😍
از ایده نمایش خیلی خوشم اومد، داستان هایی که برای پرواز میگم همیشه درباره یک سری شخصیت های خاصه که اسم دارن و ویژگی های منحصر به فرد خودشون
امیدوارم وقت کنم و عروسکشون رو بسازم و از این به بعد با نمایش برای پرواز قصه بگم

سوال های مرتبط

مامان فاطمه مامان فاطمه ۲ سالگی
مامان هیما💕 مامان هیما💕 ۲ سالگی
رفته بودم باغ کتاب هیما رو بردم خانه بازی
همزمان با ما یه پسر بچه اومد ۲ سالش بود تقریبا هم سن هیما
از وقتی اومدم قشنگ نشست یه جا شروع کرد به بازی کردن با اسباب بازی‌ها از جاشم تکون نمی‌خورد مامانشم که یه دور رفت پیشش نشست به مامانش گفت برو می‌گفت نیا پیش من
حالا هیما دائماً دست منو گرفته بود و به من می‌گفت بیا با همدیگه باید بازی کنیم و اصلاً تنهایی بازی نمی‌کرد!
به مامانش گفتم چیکار کردی انقدر راحت با خودش بازی می‌کنه گفت هیچ کار خاصی نکردم ولی از بچگی کلاً خیلی مستقله و خودش بازی می‌کنه به منم میگه دخالت نکن ی می‌گفت من خودم برای اینکه احساس کنه که من پیششم هی میرم پیشش می‌شینم ولی پسرم دائما خودش دوست داره با خودش بازی کنه منم کلی می‌تونم آشپزی‌های رنگی و جالب انجام بدم!!!
یعنی عمیقاً بهش حسودیم شد و اونجا بود که فکر کردم یعنی فقط هیما اینجوریه؟! الان مثلاً نمی‌ذاره من روی مبل بشینم میگه باید روی زمین بشینی کنار من تا من یکم بازی کنم تازه اینکه خیلی خوبه معمولاً همش میگه بغلم کن یا بیا باهام بازی کن🥲
مامان لیا🌱 مامان لیا🌱 ۲ سالگی
حریم خصوصی و مفاهیم جنسی🔞
به بچه‌هاتون یاد دادین اینارو؟ من واقعیتش هنوز یاد ندادم گفتم دوسالگی به بعد اما یه داستان پیش اومد جالب شد برام گفتم به شما هم بگم:
چند شب پیش خواهرشوهرم یه شلوار دخترونه اورد گفت برای فسقلی شلوار اوردم
فکر کردم الان میده به خودم تن دخترم کنم ولی خودش مستقیم رفت پیش دخترم، دخترم گرم بازی بود و اصلا حواسش به محیط اطرافش نبود یهو عمه‌اش گرفتش و شلوار رو تو یه حرکت دراورد اومد شلوار جدید رو تن دخترم کنه دخترم یه ان که متوجه شده قضیه چیه چنان جیغی سر عمه‌اش کشید خواهرشوهرم شلوار جدید رو نصفه پای دخترم کرده بود و همینجور مات و مبهوت به دخترم و حرکتاش نگاه میکرد و دخترم همچنان داشت اعتراض مبکرد و گریه میکرد و با زبون خودش و اشاره هایی که میکرد میگفت چرا شلوارمو دراوردی نباید دست میزدی هی به عمه‌اش تاکید میکرد همین الان اینو از تنم دربیار و شلوار خودمو تنم کن.
من هنوز این مفاهیم رو یاد ندادم که دخترم نزار کسی به شلوارت دست بزنه یا اونو درنیاره اما اون شب دخترم چنان خشمی به عمه اش کرد که حتی متوجه شدم خواهرشوهرم از رفتار دخترم ناراحت شد اما واقعا بگم من ته دلم دخترمو تحسین کردم...
مامان ارسلان مامان ارسلان ۱ سالگی
پارت آخر

سهیل یه بچه بانمک و بامزه و باهوش
من در طول روز حسابی باهاش بازی میکردم..حرفمو گوش میداد...همکاری میکرد.‌.
میومد توی بغلم میخوابید ..همیشه خونه ما بود چشماشو که باز میکرد میمومد زنگ خونمون رو میزد
من مطمعن بودم که مغزش آسیب ندیده
اما دکتر میگفت باعث شده تکلمش به تاخیر بیفته و این تشنج های شبانه در خواب که متوجه نشدید روی تکلمش تاثیر گذاشته.
دکتر گفت به مرور بهتر میشه
سهیل داشت میرفت کلاس اول که من ازدواج کردم و از همسایگی دور شدم و رفتم چند خیابان اونطرف تر

از اینکه من رفتم یهو تنها شد اما سعی میکردم میام خونه مامانم بگم بیاد پیشم توی درساش کمکش کنم
زن عموم میگفت من وقت ندارم بشینم پای درساش همیشه میگفت از خدا هر چی میخوای بهت بده البته منم دیگه نبودم در هفته نهایت یکی دوبار پیشش بودم


سهیل الان ۱۲ سالشه ماشالله مردی شده واسه خودش اما هنوز که هنوزه مثلا مثل بچه ها دیدید ک رو د میگن
یه سری خطاهای اینطوری داره....


پوشک شیرخشک زایمان بارداری بچه
مامان شاهی مامان شاهی ۲ سالگی
خوب ببخشید دیر اومدم درگیر شاهان بودم که بخوابه...دوربین رو گذاشتم روی جاکفشی
شوهرم توی تراس بود
بهش گفتم میشه بیای تو
اومد نشست
بعد گفتم مبخوام یه چیزی بهت نشون بدم
گفت چی شده باز چی شده شاهان دست گل به اب داده یا تو....😅🤕🥲

بعد پاکت رو داده بودم به شاهان‌
شاهان داد به باباش
در اورد و دید و خوند
بعد گفت
دروغ میگی؟!!!!
(سر شاهانم دقیقا اولین جمله همینو گفت)
گفتم نه
قسمم داد بعد متن رو دوباره خوند.... براش جالب بود و خندید و شاهان رو بوسید....
ولی بعدش گفت حالا چیکار‌ کنیم
میخوای بندازیمش؟
خیلی بهم ریخت اونقدر که فشارش افتاد :)
خیلی هول شد
بعد یه بار میگفت که بندازیم تو اذیت میشی شاهانم کوچیکه...ولی در نهایت گفت که خدا داده خدا بهمون هدیه داده چیزی بهمون داده چیزی که نگرفته......بغلم کرد و گفت خدا بزرگه
به شکل دعا خوندنی دستش رو بالا گرفت و شکرگزاری کرد و گفت خدایا خودت کمکمون کن و سالم بدنیا بیاد
از خودمم پرسید که قصد دارم نگه دارم یا نه....

ببینید هم من هم شوهرم تموم ترسمون اینه که من نتونم تحمل کنم....خود شوهرمم میدونه میگه که تو دست تنها بودی و من هیچوقت کمکت نکردم....الانم میترسه....بخصوص با وجود شاهان که زمانی که من زایمان کنم شاهان ۲ سال و ۵ ماهش میشه.....

الانم احساساتش رو کنترل کرد
حالش خوبه و خیلی خوشحاله....بغلم کرد و بهم میگه مامان کوچولو....
همش میپرسه کی قلبش تشکیل میشه
جنسیتش چی
کی تولدشه...
تفاوت سنیش با شاهان چقدره و.....
گفته کمکت میکنم....تا ببینم!😅فردام میرم ازمایش بتا میدم