۲ پاسخ

👏👏👏👏👏

💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜

سوال های مرتبط

مامان آریا مهر مامان آریا مهر ۱ سالگی
امروز ۸روز که پسرم رو از شیر گرفتم خیلی فک میکردم چجوری باید این وابستگی به سینم رو قطع کنم خدارو شکر که شد تونستیم از پسش بر بیایم
یه هفته فاصله ی بین شیرخوردنش رو زیاد کردم و تونستم عادتش به اینکه قبل خواب حتما باید شیر بخوره بخوابه رو قطع کنم
ساعت ۵عصر یکشنبه تلخک زدم اما در کمال ناباوری پسرم کلی شیر خورد انگار نه انگار😁😁
دوباره بعد یه ساعت رب انار زدم نشونش دادم ترسید گفت ممه بوو اون روز هروقت گفت ممه همین کارو تکرار کردم البته شب اول سخت بود ۳بار بیدار شد هر دفعه بهش آب دادم رو پام خوابوندم بعد ۳روز کلا دیگه يادش رفت چن روز اول همش باهاش بازی کردم بردمش بیرون براش چیزای متنوع و غذاهایی که دوست داشت رو درست کردم دوشب خوابیدنش شکر خدابهتر شده دیگه بعد آب خوردن نمیزارم رو پام آب میخوره می‌خوابه این تجربه من از شیر گرفتن پسرم بود گفتم شاید به درد کسی بخوره هرچند که دلم خیلی برای این روزا تنگ میشه اما اینم اولین چالش زندگی من پسرم بود
#فرزند پروری#مادر#گهواره#کودک
مامان نیکا مامان نیکا ۲ سالگی
پارت اول
سلام مامان ها
می‌خوام از یه تجربه بگم از راهی که خیلی ها سردرگم هستن که برن.
یا نرن
من قبل از اینکه دخترم رو از شیر بگیرم اینجا سوال پرسیدم
بعضی ها در حد چند کلمه جواب دادن و نتیجه نگرفتم کامنت ها رو
خوندم و بعضی ها خیلی خوب راهنمایی کرده بودن خلاصه من زیاد اهل پیام گذاشتن نیستم فقط چون خیلی زجر کشیدم این چند روز
خواستم اینجا بگم شاید کمکی به بعضی از مادرها بشه
دختر من از ساعت دوازده شب که موقع خوابش بود تا دوازده ظهر که بلند میشد دو ساعت دو ساعت شیر می‌خواست گاهی یه ساعت به ساعت نه با آب نه با سرپا دور دادن آروم نمیشد بخاطر اینکه باباش غر نزنه سریع مجبور میشدم شیر بدم
سعی کردم صبح ها ۹صبح که برا شیر بیدار میشه دیگه ندم که بلند بشه ولی باز چشم بسته گریه میکرد و شیر می‌خواست وقتی بلند میشد هم صبحونه نمی‌خورد و بسیار بد غذا بود .البته تا اردیبهشت که پیش مامانم بود و من سرکار بودم بهتر بود
تابستون که کنارش بودم بدتر بدغذا شد و طلب شیر میکرد
منم مجبور بودم بخاطر اینکه مهر باید برم سرکار و دیگه نمیتونستم از شیر بگیرم و بدغذاییش ازارام‌میداد شوهرم هم یا سرکار بودو وقتی خونه بود خیلی باهاش بازی نمی‌کرد و به این خاطر نمیتونستم رو اون حساب باز کنم و
تصمیم به گرفتن شیر کردم اونم موقع ای که شوهرم شبکار باشه و آرامش بیشتری باشه واونم بد خواب نشه و غر بزنه
فقط هم شیر خودم رو میخورد
طبق تجربه یک یکی از مامان ها آبلیمو زدم لب زد دید ترشه و چند دقیقه بعد دوباره امتحان کرد و دیگه اصلا سراغش نیومد
یکم بی قراری کرد و خوابید دوبار تا صبح بیدار شد و گریه کرد
روز دوم خونه مامانم خواهر زاده هام پیشش بودن خوب بود
مامان دلسا🩷آریسا🩷 مامان دلسا🩷آریسا🩷 ۳ ماهگی
*روز سوم گرفتن شیر*
دیشب دلسا یه بار ساعت 3 از خواب بیدار شد بغلش کردم ابش دادم خورد یکم گریه کرد و خوابید
صبح ساعت 8 بیدار شد باز به گریه
که طبق روال باز بغل و اب
وقتی بیدار میشه بغلش میکنم میبرمش اشپزخونه بهش اب میدم میخوره میگم مامان میریم تو اتاق باز میخوایم بخوابیم برای شبا هم همینجوره فعلا که این روش جواب داده
خوابید و ساعت 10 بیدار شد به گریه
خوابش میومد ولی نمیدونم گرسنش بود یا چی
خیلی گریه کرد و می می،می می کرد
هر کاری کردم اروم نشد حدود 45 دقیقه به نق و گریه گذشت تا کم کم اروم شد گفتم مامان بیا صبحونه بخوریم براش صبحونه اوردم خورد دیگه سیر شد سرش گرم شد
بعد از نهارم رفتیم خونه مامانم تا 11 شبم اونجا بودیم این وسط چند بار بهونه گرفت یه بارش که خیلی دیگه داشت بی تابی میکرد بردمش تو پارکینگ مامانم اینا توپ بازی کردیم اروم شد
امشب عصاره خوریشو ندادم بهش نمیخوام به مکیدن موقع خواب عادت کنه
من دلسا را قبلا وقتی هنوز زیاد خوابش نمیومد میاوردمش تو رختخواب ولی الان میذارم حسابی خوابش بگیره و بیارمش
خلاصه که در کل پروژه ی سختیه
به شدت دلم برای شیر دادن و اینکه بیاد بهم بچسبه تنگ شده🥲
تا کی بچه بهونه میگیره؟چند روز طول میکشه تا یادش بره دیگه؟
مامان هیما💕 مامان هیما💕 ۲ سالگی
رفته بودم باغ کتاب هیما رو بردم خانه بازی
همزمان با ما یه پسر بچه اومد ۲ سالش بود تقریبا هم سن هیما
از وقتی اومدم قشنگ نشست یه جا شروع کرد به بازی کردن با اسباب بازی‌ها از جاشم تکون نمی‌خورد مامانشم که یه دور رفت پیشش نشست به مامانش گفت برو می‌گفت نیا پیش من
حالا هیما دائماً دست منو گرفته بود و به من می‌گفت بیا با همدیگه باید بازی کنیم و اصلاً تنهایی بازی نمی‌کرد!
به مامانش گفتم چیکار کردی انقدر راحت با خودش بازی می‌کنه گفت هیچ کار خاصی نکردم ولی از بچگی کلاً خیلی مستقله و خودش بازی می‌کنه به منم میگه دخالت نکن ی می‌گفت من خودم برای اینکه احساس کنه که من پیششم هی میرم پیشش می‌شینم ولی پسرم دائما خودش دوست داره با خودش بازی کنه منم کلی می‌تونم آشپزی‌های رنگی و جالب انجام بدم!!!
یعنی عمیقاً بهش حسودیم شد و اونجا بود که فکر کردم یعنی فقط هیما اینجوریه؟! الان مثلاً نمی‌ذاره من روی مبل بشینم میگه باید روی زمین بشینی کنار من تا من یکم بازی کنم تازه اینکه خیلی خوبه معمولاً همش میگه بغلم کن یا بیا باهام بازی کن🥲
مامان توت فرنگی 🍓 مامان توت فرنگی 🍓 ۲ سالگی
اولین تجربه من از شیر گرفتن دلسا رو میگم شاید بدردتون خورد
خوب از اونجایی که دلسا هم شیر خشک میخوره هم شیر خودمو ولی عادت بدی که داشت باید حتما موقع خواب سینه تو دهنذمیشد و انقد مک میزد تا خوابش ببره و من تو مهمونی یا ماشین همش تو عذاب بودم کم کم دوساعت من و مک میزد و تا میخواستم در بیارم بیدار میشد حتی شده بود شب تا صبح زیر سینه م بود و من اصلا خواب راحت نداشتم دیگه گفتم کم مونده روانی بشم این که شیر خشک میخوره و شیر من هم کمه اونقدی نیست دیگه بسه و عزمم و جزم کردم و صبح دیگه واقعا رد داده بودم از این اوضاع تا قبل اینکه از خواب بیدار بشه سینه رو رژ لب زدم و این هم طبق عادتش صبح که بیدار میشد دنبال می می میگشت و همش نق میزد و دید قرمزه شوکه شده من هم گفتم زخم شده و هی آخ و اوخ کردم 😅که نخوری مامان دردش میگیره اونم هیچی نگفت و یجورایی تو شوک بود یکم بازی میکرد دوباره میومد نگاه میکرد تا ظهر که باید می‌خوابید و داستان بدخلقی این شروع شد و دلسا که باید ساعت ۳ می‌خوابید با گریه و بهونه های الکی ساعت ۶ عصر خوابید و تایم ظهزش بهم خورد ولی اصلا نذاستم گریه کنه مدام باهاش بازی کردم و خوراکی های که دوست داره رو دادم بهش و کلا آزاد بود هر کاری دوست داشت میکرد و بردمش برف بازی و بالاخره این وسطا هی بهونه می‌گرفت ولی مشغولش میکردم تا موقع خواب هم همش سینه میخواست و با گوشی مشغول کردم و چشماش خسته شد و خوابید ادامه تو کامنت
مامان مسیحا مامان مسیحا ۲ سالگی
سلام مامانا
بلاخره منم وارد پروسه شیر گرفتن شدم😢
شیر گرفتن واسم عذاب بود و یه غول درست کرده بودم تو ذهنم
خلاصه که از امروز صبح که بیدار شدم به سینم چسب زخم زدم مسیحا چشماشو باز کرد گفت مامان می می نشونش دادم گفتم ببین اوف شده
تو چشام نگاه کرد بغضی شد ولی چیزی نگفت
بردمش سر یخچال گفت به به واسش شیر محلی از قبل جوشیده رو یکم گرم کردم داخلش کمی عسل ریختم دادم بخوره کم خورد تخم مرغ آب پز کردم دوتا کامل با کره خورد
بعد که رفتم سرکار (تولید کننده لباس هستم که در کنار خانواده باهم مشغولیم،منو دوتا خواهرام و مامانم و همسرم) اونجا دیگه خواهرامو مامانم مراقبش بودن زیاد بهونه نگرفت
ظهر از خواب بیدار شد نق زد باز سینم. نشون دادم گفتم اوف شده باز چیزی نگفت سرشو‌آروم گذاشت روسینم😓مامانم براش آب هندونه درست کرد اونو یه لیوان کامل خورد بعد براش خواهرم کیک هویج گردو درست کرد یه اسلایس هم از اون خورد
الانم اومدیم خونه یکم بهونه می می رو گرفت به دخترم سپردمش با اسباب بازیای جدیدش بازی کنه باهاش تا به کارام برسم
مسیحا شیر شب زیاد میخورد اذیت بودم دل و زدم به دریا و گرفتم بلاخره
خدا امشبو بخیر کنه فقط😭
عکس هم مال صبحه که کوچه‌ مامانم اینا یکم بازیش دادم با خواهرش🫠