۶ پاسخ

مردا رو نباید به چیزی عادت داد
من بخاطر بارداریم یه مدت پیش هم نمیخوابیدیم شوهرم پذیرایی منو پسرمم تو اتاق
ولی دیدم نمیشه اینجور دیگه خودمم اومدم تو پذیرایی خوابیدم
شما بچه هاتو با فاصله از هم تو پذیرایی بخوابون خودتم برو اتاق
خلاصه بچه هات باید یاد بگیرن و از چیزیم نترس وقتی نظارت داشته باشی مشکلی نیست

بچه هارو بزار تو پذیرایی ،خودتون برین اتاق بخوابین

شما و شوهرت باهم برین اتاق یا بچه ها برن اتاق
سخته ولی بهترازتنهایی خوابیدنه

شوهر شما میره اتاق تنهایی سرشم میکنه توگوشی لابد؟!

شما هم برو تو اتاق پیش همسرت بخواب بچه ها هم تو پذیرایی بخوابن،بچه ها باید بدونن که پدرو مادر باید پیش هم بخوابن،همسرتم کار بدی نکرده شاید اونم دوستداره پیش هم بخوابید با این کار خواسته غیر مستقیم بهت برسونه

بچه هات یاد بده اتاقشون بخوابن
خودت برو کنار همسرت

اگه سوالم درمورد فرزند پروری بود به هیچ وجه نمیومد این بخش ها ،گهواره ی لج باز

سوال های مرتبط

مامان سامان🧸ماهان مامان سامان🧸ماهان ۷ سالگی
🔴🔴🔴 نکته_تربیتی👇

🔶️هیچی نگو ولش کن بچه است دیگه !؟!؟!؟😡

تا 2 سالگی بله ✔️.
اما پس از 2 سالگی❌️، انتظار می رود که کودک مفهوم "نه" را متوجه بشود.

بنابراین شما می بایست به کودک خود در مواردی که لازم است؛ "نه" بگویید.

اینگونه است که آنها کم کم متوجه محدودیت ها، نظم و انضباط و مسائل رفتاری می شوند .

متوجه می شوند
که همیشه اوضاع بر اساس خواسته های آنان نخواهد بود.
ضمن اینکه کمتر در معرض خطرات قرار می گیرند و برای همسالان خود هم مشکلی ایجاد نمی کنند.

اغلب کودکانی که والدین آنها در این کار سهل انگاری کرده اند، تبدیل به کودکانی لوس، سرکش، متوقع و حتی گاهی منزوی شده اند چرا که اغلب در جمع همسالان همه چیز قرار نیست به طور کامل بر وفق مراد آنها باشد و آنها تنها می مانند.

کودکی که نه نمی شنود در مواجهه با موانع و محدودیتهایی که به صورت طبیعی برایش ایجاد می شود، احساس یاس و شکست و ناامیدی می کند.

البته این مساله بسیار ظریف است و گفتن مکرر "نه" هم ارزش این کلمه را نزد کودک از بین می برد . « نه » را کم و به جا استفاده کنید
#نکات_تربیتی
مامان علیرضا مامان علیرضا ۶ سالگی
سلام
زنگ زدم به جاریم و تبریک گفتم بخاطر اینکه بچه ش تازه به دنیا اومده ، همه چیز خوب تا اینکه صدای بچه اومد ، دلم ضعف رفت
نمی‌دونم چرا من با اینکه این قدر بچه دوست دارم و همین طور همسرم و پسرم ، خدا بهم نمیده، البته دوبار بعد از پسرم باردار شدم ولی قلب شون ایست کرده یکی تو ۱۱ هفته و یکی تو ۱۴ یا ۱۵ هفته ، پری شب تو روبیکا قسمت روبینو داشتم استوری های بلاگر ها رو نگاه میکردم بعد چند تاشون تازه بچه شون به دنیا اومده و بیشتر از بچه شون میزارن ، بعد رفتم تو پیچ یکی شون و از موقعی که خودش فهمیده بود بارداره و بعد به شوهرش گفته بود و همین طور خانواده ی خودش و شوهرش و .... و جشن تعیین جنسیت و جشن اسم گذاری و جشن اسم گذاری و ‌‌.... کلیپ درست کرده بود و گذاشته بود یعنی من اینا رو میدیدم و اشک هام همین طوری می‌ریخت ، واقعا نمی‌دونم حکمت چیه که بچه نمی‌مونه برام
اگه بچه ی دوم میموند تو فروردین به دنیا میومد
پسرم همش میگه مامان کی نی نی میاد تو شکمت و بعد به دنیا بیاد و من فلان کار میکنم براش و نگه میدارم که گریه نکنه و منم همش میگم دعا کن تا خدا بهمون یه نی نی سالم بده و انشالله به زودی میاد تو شکمم ، شرایط بچه رو هم از همه نظر مثل مالی و روحی و ..... داریم
همسرم هی میگه اقدام کنیم ولی من هی بهونه میارم و تحت نظر دکتر هستم و قراره قبل از اقدام کردن یک آزمایش بدم که ببینم اوضاع چجوریه ، دکترم میگفت شاید قرص آسپرین رو باید این دفعه زودتر شروع کنی و هم اینکه این دفعه آمپول هم بزنی
کاش خدا یه نگاه به دل پسرم بندازه و یک بچه ی صحیح و سالم بهم بده و بمونه برام و همین طور این پسرم بمونه برام
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری تب سنج زردی نوزادان
مامان نیکا مامان نیکا ۶ سالگی
سلام مامانا اونایی که تو خونه آپارتمانی هستین شما صدای آب حمام طبقه بالا رو میشنوین؟من هشت ماهی هست اومدم تو این خونه ها و سه بار پیش اومده که آخرشب رفتم حمام ، من همیشه روزا یا سرشب میرم ولی خب یه وقتایی مجبور شدم آخرشب برم و این سه بار همسایه پایینی تذکر داده که صدای حمام نمیزاره بخابم دیشب دخترم آخرشب بالا آورد و تمام لباس و بدنش کثیف شد و بردمش حمام صبح همسایه پایینی جلو شوهرمو گرفته ک این بار سومه ک شب حمام میرین رعایت کنید نمیدونم چیکار کنم یعنی برای هیشکی پیش نیومده ک آخرشب مجبور بشن برن و یه قانون دیگه هم گذاشتن اینه ک از ساعت یک تا پنج عصر شیر آب زیاد باز نکنید چون صدای منبع میاد و نمیزاره استراحت کنیم از سرکار میایم
حتی جرات ندارم برای ظرف شستن شیر رو باز کنم تا دخترم شیر رو سرظهر باز صداش میزنم سریع ببند
دلم برای خونه قبلی مون تنگ شده با اینکه اونجا خیلی داغون بود و مستاجر بودیم ولی اینجا همش حس میکنم تو زندانم و برای عادی ترین چیزها استرس دارم دعا کنید از این جا برم💔