دلم واسه نوزادیای پسرم تنگ شده
اولین تجربه مادرشدنم بود انگار مثه ی خواب بود ک منو اون تو خونه تنها بودیمو همه ی مسئولیتش پای من بود
انگار ی عروسک داده بودن دستم ک باهاش سرگرم باشم الان یاد کارام میفتم خندم میگیره مثلا بچه خواب بودا من الکی بغلش میکردم بوسش میکردم میزاشتمش روپام تکون میدادم لالایی هم میخوندم 🥲🥲 منتظر وایمیستادم تا ی جیش کنه سریع ببرم بشورمش چون تازه یادگرفته بودم چجوری شستنو یا لباساشو تند تند عوض میکردم انقد خوشم میومد
تا صداش میومد ذوق میکردم همش منتظر گریش بودم ک بهش شیر بدم ساعت میزاشتم شبا ک ی وقت خوابم نبره راس ساعت شیرش میدادم شب تا صب هزااااار بار نفساشو چک میکردم هزار بار دستمو میزاشتم رو شکمش حرکت سینشو حس کنم وقتی نا نداشتم چشامو باز کنم از خستگی،، چقد اون روزا باحال بود چ حس خوبی بود انگار ب رویای بچگیم رسیده بودم اخه پسرم خیللی ساکت بود اصلا گریه نمیکرد خیلی مظلوم و مهربون بود اصلا اذیتم نکرد

البته بماااااااند ک الان دیگه همه ی اون روزای خوبو از دماغم درآوردههههه😊😊😊😊😊😊😊😊
منوب غلط کردن انداخته بس ک اذیتم میکنه و حررررررررررررف میزنه
خدایا شکرت 🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🩵🩵🩵🩵🩵

تصویر
۶ پاسخ

عزززیزم چقدر حس خوب گرفتم 🥲 دخترم الان سه ماهشه آنقدر بوش میکنم وقتی بیداره همش تو بغلمه همه میگن بذارش زمین ولی اصلا دلم نمیاد چون میدونم چقدر زود میگذره نوزادی🥰🥲

اخی چه قشنگ نوشتین دقیقا منم همینطور بودم ، به سرم میزنه یه دونه دیگه بچه بیارم برا همین قشنگیاش ولی حوصلم نمیکشه

اخی چ تپلیه ماشالله بهش😅
میتونم بپرسم که چیا میخوره معمولا در طول روز؟

الانم بچم مظلومه حرف زیاد زدنشم از رو کنجکاویشه به عزیزش رفته ،ایشالله همیشه😘 سالم وسلامت باشه

کاش یکی از این بچه آروما سهم من میشد

Now🤍🤍

تصویر

سوال های مرتبط

مامان فرحان 🌈 مامان فرحان 🌈 ۶ سالگی
وقتی فرحان یک ماهش بود،بعد از چندین بار این دکتر و اون دکتر بردن برای گریه های کولیک و بی‌تجربگی خودم،باز بردمش دکتر،اقای دکتر بهم گفت دخترم بچه ت الان یک ماهشه دو ماه دیگ صبر کن کولیکش رفع میشه اینقدر هم دکتر نبرش تا زمانش نگذره همینجوره و نگران نباش ،شب ک اومدم خونه شروع کردم ب گریه کردن که تا دوماه دیگه چطوری سر کنم چطوری میتونم ارومش کنم اخه هم خودش درد میکشه هم من
الان حدودا شیش سال ازش میگذره و من اصلا یادم نیست اون دوماه با چ‌سختی ها و چالش هایی گذشت
روز ها همینجور مثل برق و باد از کنارمون میگذره
جوری ک بهو ب خودمون میایم و میگیم وای چقد زود گذشت اون روزها
و منی که شیش سال پیش گریه میکردم گفتم این دوماه چطور میاد
الان میگم چطور اینقدر سریع گذشت و بچم جلو چشمم بزرگ شده و مدرسه رفت
و فردا قراره اولین املاء رو بدن
و من اینو صفحه ی اول دفترش براش نوشتم.
و در آخر امیدوارم اول همه ی مادر ها عاقبت بخیری و خوشبختی بچه هاشونو ببینن و من بعدش هم یکی از اون مادرا باشم😍
مامان درنا مامان درنا ۶ سالگی
مادرشوهرم و خواهرشوهرم خیلی سردن با من اصلا محل نمیدن کلا اینجوریه ک من حق ندارم ازشون ناراحت باشم تا مشکلی پیش میاد اصلا محل من نمیدن پریشب تو مهمونی اقوامشون با من اصلا حرف نزدن یجوری بغضم گرفته بود هرچی میخواستم سرحرف باز کنم ولی اصلا تمایلی نداشتن ب صحبت با من
نمیدونم چرا همش حس اضافی بودن دارم تو خانواده اینا یجوری ک انگار از داشتن من خیلی خیلی پشیمونن و نمیدونم چجوری بگم قشنگ مشخصه منو نمیخوان نمیدونم چکار کنم خیلی خسته و خیلی دلشکسته ام یبار ب پدرشوهرمم گفتم اون کفت دلیلش اینه ک تو خیلی سردی و اونا این حس و ازت میگیرن ک اینجورین ولی من واقعا اینجور نیستم من فقط سر خیانت چند سال پیش همسرم ک اونا حق بمن ندادن با من بد حرف زدن ازشون ناراحتم ولی هیچوقت کم محلی بهشون نکردم خیلی حس بدی دارم شبا خواب نمیرم همش استرس دارم دلم میخواد گریه کنم دلم میخواد بمیرم نمیدونم….
تب استامینوفن فرزندپروری
فرزند پروری استامینوفن دیفن هیدرامین
استامینوفن تب فرزند پروری