۷ پاسخ

به مامان مبگ مامان جون به بابام میگ آقا جون

مادر خودم: مادرجون
پدرم: باباجووووووووون (عاشق بابامه بی نهایت)
پدر همسر: ما میگیم پدر ولی خودش هیچی نمیگه
خاله: خایه یا (خاله لیلا)
عمه : عنی
عمو شایان : عمو شاشا
خودم : مامانی آزاده
همسرم : ددی شاهین

من بچم رو گفتار درمانی و کاردرمانی میبرم

چون تازه شروع کرده به حرف زدن طبیعیه. کم کم یادش بده

پسر من به خاله شاله،به بچه ها میگه داداش یا آبجی که خودم بهش یاد دادم به داداشمم میگه دایِ مهدی،به مادرشوهرمم میگه مامانی،من پدرو مادر ندارم شوهرم پدر نداره که ببینم چی میگه به پدربزرگ

پسر منم کلا اسم میگه چی بشه که بگه مامان یا بابا فقط ب مادرشوهر. پدر شوهرم میگه ننه و آقاجون ب بابام میگه بابا ب مامانم میگه آنا.خودم دوس دارم همه رو به اسم بگه ب شوهرم میگه حامد

دخترم منو میگه مامان جون باباشو بابا جون
مادرشوهرمو مامانی پدر شوهرم بابایی
دایی هاشو میگی دایی امیر دایی مهدی
عموهاشم همینطور
بچه ها رو هم به اسمشون صدا میزنه کیان رایان فاطمه و….
الان دیگه بزرگن نی نی برا یک ساله هاس

سوال های مرتبط

مامان لیام مامان لیام ۳ سالگی
مامانا نظرتون راجع به فرزند دوم چیه؟

من همیشه مخالف تک فرزندی بودم🙃

مخصوصا الان که لیام بزرگ تر شده احساس میکنم داشتن یک خواهر یا برادر چقدر به عنوان همبازی یا حتی تو بزرگسالی به عنوان یه حامی میتونه براش خوب باشه🥹😍

همسرم میگه تو که خودت همیشه میگی بچه آوردن تو این مملکت بزرگ‌ترین اشتباهه ،
ولی مگه غیر اینه که ما الان هرجا به بن بست میخوریم یاد اولین نفری که میوفتیم به جز پدر و مادر ،
خواهر و برادرمونه؟🥹🫂همسرم هم خیلی زود تقریبا قانع شد😎

جدیدا نمیدونم چرا مامانای باردار گهواره ارو جذب میکنم😅حتما اتفاقیه😂😉

من اگر به خودم بود همون سال اول بعد زایمان اولم دوباره باردار میشدم🤭
اما چون سزارین بودم دکترم مخالفت کرد ،
بعد اونم همسرم بخاطر فوت برادرش از نظر روحی بهم ریخته بود ،اما جدیدا هردومون دوست داریم،
همسرم که اسم هم انتخاب کرده و البته از جنسیت هم مطمعنه میره و میاد میگه لی لی ،
الان چند روزم اسمشو تغییر داده به لارا😂

نا گفته نماند به چند دلیل دوست دارم بهش فکر کنم اولیش رو که گفتم ،دومی هم اینه که فاصله سنی بچه ها اگر به هم نزدیک باشه باهم رفیق تر میشن
و سومی هم دلم میخواد با هم بزرگ بشننننن 😎
مامان دختر توت فرنگی مامان دختر توت فرنگی ۳ سالگی
خانوما دختر من خیلی احساسی همش میره میاد منو بوس میکنه میبرمش دستشویی بوسم میکنه میبرمش حموم میگه ممنون بوسم میکنه میگه مامان دوست دارم .. یکم اعصابم خورد میشه میفهمه میاد میگه مامان بخند مامان اخم نکن مامان ناراحت نباش.. همش نازم میکنه دوست نداره منو ناراحت کنه تا یه کاری میکنه من عصبی میشم میگه مامان ببخشید من که کاری نکردم هواسم نبود باباش جرات نداره یکم صداشو ببره بالا زود میگه مهربون باشید بعد به باباش اخم میکنه میگه با مامانم مهربون باش... حالا احتمالا از مهر برم سرکار میخوام بزارمش مهد میترسم آسیب ببینه انقدر به من وابستس.. البته کلاس ساعتی گذاشتم بدون من میمونه ولی برای چهار ساعت تنها تو مهد نمیدونم بمونه یا نه... میگم نکنه از دستم ناراحت بشه این همه احساس داره به من احساسش سرکوب بشه بگه چرا مامانم منو گذاشت رفت.. چند بارم باهاش صحبت کردم گفتم من میخوام برم سرکار گفته نه نرو من تنها میشم نمیدونم چیکار کنم...البته ساعت کاریم کمه هشت تا ۱۲ هست صبح ها هم شوهرم دیر میره ۹...۹:۳۰ میتونه بزاره مهد ۱۲ اینطورا خودم برم دنبالش