با به یاد آوردن بعضی از اتفاق های گذشته قلبم به درد میاد...
بعضی موقع ها دلم برا تنهایی و بی کسی خودم میسوزه❤️‍🩹
امروز برای اولین بار اعتراف میکنم که واقعا حسودیم شد💔
سال قبل من اوایل خرداد به شدت مریض شدم
درحد بستری کردن رسیده بودم
ورم و عفونت گلوی شدییید عفونت رسیده بود به گوشام و حتی نمیتونستم یه قلپ آب بخورم آب دهنمو تا قورت بدم گریم میگرفت
مادر شوهرم برام یه بار سوپ درست نکرد هیچ میگفت تو لقمه نمیخوری گلوتو خراش بده ببره خوب شه
هر دو روز هم یه سرم با ۷ تا امپول تزریق میکردن بهم و هر ۶ ساعت ۵ تا قرص رو ناشتا میخوردم😔
و این روال تا دو هفته ادامه داشت تا سرمم چاهار روز یه بار شد ولی قرصا همون ۶ ساعت ۵ تا اونم قرص هام به شدت سنگین بودن آموکسی ۶۲۵ دو تا سرما خوردگی دیکلوفناک...
این نامرد یه بار برام سوپ درست کرد خداشاهده کلا فلفل نمیتونستم قورت بدم😢 این مریضی تا ۳ هفته ادامه داشت من حتی یه غذای درست و حسابی نخوردم هر روزم بود گریه حتی یه جوری وزن کم کردم رفته بودم ۴۰ مادر بزرگم همه میگفتن چقد لاغر شدی
بقیش تو کامنتا میذارم

۲۱ پاسخ

والا من که اصلا توقعی ندارم ازشون راحت
اصلا نه میان کمک و هیچی..
واسه مرتب کردن خونم الان صدبار گفتم فلان کارو دارم و خودم نمیتونم
هی میگفتن میخوای بیااایییییمممم....
تعارف الکی..

الان اصلا بهش اهمیت نمیدم حتی مادر شوهرمه ولی عین یک آدم خیانت کار بهش نگاه میکنم هیچ وقت بهش نمیتونم اعتماد کنم ازش متنفرم

گفتم این همونه منو جادو کرده بود هیچ وقت نمیبخشمش

همش شوهرمو پر میکرد میگفت زنت اینجوریه بحرفم نیس شوهرمم ازم ناراحت میشد

میدونی از همونجا دلم بد شد ازش فهمیدم همچین ادمای کثیفی هم پیدا میشن بخاطر منفعت خودشون حاضرن زندگی خیلیارو خراب کنن

شستمش بعدش رفتم دیگه باهاش دعوا کردم ک همین بود منو همینجوری بدون هیچ جشن و تدارکی آوردی منو خانوادهم هیچی نمیگفتیم همش میگفتم نمیخواد هزینه کنن دلممیسوخت نگو ک تعویض اثر داشته روم

هیچی دیگه تعویض موقع ک تازه عروسی کردم گفت اینا بزار ی جای ک باطل سحره کسی شمارو جادو نکنه ی ماهی بود دستم انگار یکی بهم بگه بازش کن ببین چیه یروز بازش کردم دیدم حروف نوشته هست پایینش هم نوشته زبان بندی

منو جادو کرده زبونمو بسته کرده بودن

عزیزم منم مثل توام انقده دلم گرفته ولی نمیتونم پیش کسی بگم
حالا مادرشوهر من تازگیا یه عروس اورده اونو خیلی دوست دارن و قربون صدقش میرن پدرشوهرم هر وقت منو میبینه به اون عروسش میگه عروس گلم بیا بشین کنارم قربون صدقش میره نازش میکنه من تهران زندگی میکردم هر وقت میومدم شهرستان میرفتم دیدنشون نمیزاشتم دست به سیاه و سفید بزنه مادرشوهرم ولی این عروسش یه استکان هم جابه جا نمیکنه الان که بخواطر یه سری اتفاق ها اومدم شهرستان و استراحت مطلق بودم پیش مامانمم یه توی یه سال یه بارم دعوت نکرده خونشون ولی اون عروسش چون نامزده الان 9ماهه اینجاس و فقط عید رفته خونه ی خودشون و برگشته بعد زایمان ن زنگ زد تبریک بگه ن چیزی اونوقت کل فامیلشون دعواش کردن که چرا نمیری یه سر بزنی به عروست بعد 2ماه اومد دیدنم

اصلا کاری نکن ک فک کنن خدمت و احترام گذاشتن بهشون وظیفه توعه

خودم جوری خودمو از دستش خلاص کردم حالا ها هم همه چی دست خودمه خداروشکر شوهرم باهام خوبه اینقد حسودی میکنه بخدا از وقتی ک ازشون جداهم شدم همش میخواد شوهرم باهام دعوا کنی هی دنبال اینه ولی من نمیزارم انشا الله ک این آرزو رو بدلش میزارم با خودش ببره زیر خاک خخخ

عزیزم زندگی من داستان داره با کلی سختی و رنج هیچ کس باهام بد نبود فقط مادر شوهرم همش میخواست هرچی بگه همون باشه انگار دهه ۳۰ هست

اره مادر شوهر منم عین شماست از عروس توقع داره بیاد بهش خدمت کنه انگار ک برا پسر همسر نه بلکه برا خودش و بقیه خانواده خدمتکار کار آورده ی سال باهاشون تو ی خونه شریک زندگی میکردم وقتی گفتم میخوام مستقل شم اینقد دارو بیداد کرد حتی پدر شوهرم میگفت بزار هرجور دوست دارن زندگی کنن میگفت نه بچه مو ازم جدا نمیکنم و چهار برادر شوهر و ۲ خواهر شوهر باید خدمت همه اینارو میکردم شوهرمم تو خونه اختیار هیچیو نداشت نه پولشو ن هیچی همه مادر شوهر و فلان آخر هم با کلی دعوا زنگ زدم بابام اینا گفتم من راضی نیستم ب این زندگی اینجوری باشه طلاق میخوام

ببین گلم مادر منم ماد ر شوهره رفته خونه عروسش باهاش خونه شو مرتب کرده کارشو انجام داده تو این سن ک اون سه تا بچه داره نمیرسه

امان از دست همچین مار شوهر های منکه هرچی خوبی ولی چی اخرشم همش بد کرد در حقم همش پسرشو بر خلاف من تحریک میکرد اگه ی موقع دعوای چیزی تو خونه بودی زنگ میزد خانمت اینجوری گفته و فلان شب هم ک میومد میگفت چرا با مادرم درست رفتار نمیکنی

😔😔😔ناراحت شدم برات گلم ان‌شاءالله همیشه سلامت و تندرست باشی
برعکس مادرشوهر من اگه خودش تا حد مرگ هم مریض باشه اگه بگم مامان حالم خوب نیست فورنی میگه برات غذا درست میکنم میدم بابا برات بیاره تو استراحت کن یا میگه اسنپ بگیر بیا پیشم همینجا رو تختم بخواب تا من برات یه سوپی چیزی درست کنم بخوری خوب بشی بچه‌هاتم مراقبت میکنم...نمیدونم کجای زندگیم یه کار خوب کردم‌یا کی برام دعای خیر کرده که همچین مادرشوهری بهم خدا داده😭😭😭😭 خدایا شکرت بابت آدمهای خوبی که سرراهم قرار دادی
خواهر برات از خدا آرزوی سلامتی میکنم امیدوارم هیچوقت نیازت به آدم بی‌وجدان نباشه خدا بهت کمک کنه

اصلا خودتو ناراحت نکن فقط به خوبی پیش شوهرت بگو که رقتارشون چطور بوده من دوتا خواهر شوهر دارم ۱۵ ساله ازدواج کردم مادر شوهرم هر سال بخاطر اسم و قند بالاش ۲۰ روژ بیمارستان بستری میشه خداشاهد هر سال فقط من میرم پیشش یکی راش دور اون یکی هم نمیومد به بهونه بچه هاش تازه اگه ملاقات هم میومدن باز شام میومدن خونه من خسته کوفته باید میرفتم مهمون داری همش میگفتم اشکال نداره منم یه روز لازمم بشه اینا برام میکنن چون شهر غریبم ولی پارسال بعد از ۱۲ سال من باردار شدم با ای وی اف استراحت مطلق باورت میشه حتی دو ساعت نیومدن پیشم بمونن گفتن کار دختر با مادرشه ما نمیتونیم
شوهرمم گفت پس از این به بعد شما هم کار داشتین خودتون برین انجام بدین
خلاصه که خودتو اذیت نکن اصلا

چرا حسودیت شد قربونت برم
خدا مادر خودتو برات نگهداره
اینجور مواقع فقط خواهر مادر خود ادم به فکرن🥰

الهی عزیزم💔

عزیزم بمیرم برات

همسرم زنگ زد گفت خواهرم مریض شده دو سه بار زنگ زد مامان رفت بمونه پیشش
اینه جایگاه عروس 😔
واقعا حسودیم شد

سوال های مرتبط

مامان نبات🎀🧿 مامان نبات🎀🧿 ۶ ماهگی
فرزندپروری
دلم به شدت شمال میخواد واقعا احساس میکنم یه مسافرت حقمه
الان نزدیک به یه ساله هیچ جایی نرفتم از روزی که حامله شدم فقط یکی دو بار رفتم بازار چون میترسیدم تو بازار یکی بهم بخوره و نینیم ویزیش بشه اون یکی دو بارم که رفتم چهار نفر اسکورت داشتم دو نفر جلوم و دو نفر پشتمو میگرفتن که کسی بهم نزدیک نشه بخوره بهم الانم که دخترم به دنیا امده بخاطر این که سرما نخوره هیچ جا نمیرم حتی مهمونی های خونه پدرمم میترسم برم سرما بخوره چیزی بشه تو این یه سال تنها تفریحی که انجام دادم بعد از زایمانم یه بار رفتم عروسی ، منی که هر هفته جمعه ها بیرون بودم منی که هر سال دو سه بار میرفیم مسافرت
پس فردا تولدمه اخرین مسافرتی که رفتم پارسال بود شوهرم سوپرایزم کرد روز تولدم گفت وسایل جم کن بریم پارک وقتی رفتم تو ماشین تا مریوان واینستان اونجام رو دریاچه سوپرایزم کرد برام کیک و کادو گرفت بود الانم به شدت همچین سوپرایزی و میخوام اما میدونم برانامه ای نداره امسال خیلی اوضاع بده 😔
کولیک افسردگی بعد از زایمان تب