لطفاً قبل از اینکه قضاوتم کنید، حرفامو بخونید…

چند وقته واقعاً بریدم. وقتی پسرم خوابش میاد و هر کاری می‌کنم نمی‌خوابه یا خیلی بی‌قراری می‌کنه، با اینکه هزار بار سعی می‌کنم خودمو کنترل کنم، بعضی وقتا سرش داد می‌زنم. بعدش انقدر عذاب وجدان می‌گیرم که می‌شینم گریه می‌کنم، بغلش می‌کنم و ازش معذرت‌خواهی می‌کنم.

من کمک خاصی ندارم. شب‌ها همسرم چند ساعت کمکم می‌کنه، ولی کل روز تنهام. تازه فقط بچه خودم نیست، بچه سه‌ساله جاریم هم از صبح تا شب پیش منه. چون تو یه آپارتمان زندگی می‌کنیم، بیشتر وقتا پیش منه و واقعاً دیگه از توانم خارجه. نه استراحت دارم، نه حتی چند دقیقه وقت برای خودم.

از اون طرف هم خیلی به پسرم حسودی می‌کنه. نمی‌تونم حتی یه لحظه تنهاشون بذارم، چون یا می‌زنتش یا می‌خواد محکم بغلش کنه و می‌ترسم اتفاقی براش بیفته. بدتر از همه اینکه مامانش انگار اصلاً براش مهم نیست.

دیگه حتی فرصت نمی‌کنم به خودم برسم، خونه رو تمیز کنم، غذا بپزم یا حتی بعضی وقتا با خیال راحت برم دستشویی.

من و همسرم هم دیگه مثل قبل وقتی برای هم نداریم. اون از سر کار خسته برمی‌گرده، منم از صبح تا شب خسته و کلافه‌ام. از اون طرف هم همش مهمون میاد و میره و انگار هیچ‌وقت فرصت نمی‌کنم یه نفس راحت بکشم.

بعد از زایمان افسردگی گرفته بودم. الان نمی‌دونم دوباره همونه یا فقط از شدت خستگی و این همه فشار به اینجا رسیدم. فقط می‌دونم خیلی خسته‌ام… هم از نظر جسمی، هم از نظر روحی.

اگه کسی شرایطی شبیه من رو تجربه کرده، ممنون می‌شم تجربه‌شو باهام به اشتراک بذاره. فقط لطفاً قضاوتم نکنید، چون واقعاً دیگه احساس می‌کنم توانم داره تموم می‌شه

تصویر
۱۲ پاسخ

فکر کنم خیلیا این شرایطو دارن
منم خیلی اذیت میشم
به نظرم اولین کاری که باید کنی بچه جاری رو یکاری کنی نیاد خونتون
همون بتونی بچه ی خودتو بزرگ کنی
بده دست خودشون پسفردا چیزیش بشه اون بچه هر چی دلشون میخواد میگن بهت اونجوری بیشتر شکسته میشی
الان پرستار بچه ماهی ۳۰ تومن میگیره بعد از صبح تا شب بچه ی جاری نگه میداری درصورتی که خودت نوزاد داری
تا جایی که میتونی اونو دور کن بهانه بیار
بعد چیزای دیگه به مرپور بهتر میشه
صبور باش

بچه را راه نده بدش اومد ب جهنم همه مثل هم هستیم منم کسی ندارم دست تنهام سعی کن تا بچه خواب باهاش بخوابی وگرنه بهت سخت میگذره من اولا مثل تو بودم الان عادت کردم تا می‌خوابه می‌خوابم دیگه کارام شبا انجام میدم که روز کار نداشته باشم .

بچه جاریت اومد در زد درو باز نکن

نظر منم همینه بچه جاریتو بفرست بره که یکم بتونی وضعیت رو هندل کنی

الهی بگردم عزیزم بخدا فکر میکردم فقط منم که این حال و روزو دارم پس فکر میکنم شرایط ما مامانا کلا شبیه همه البته من خودم تنهام ولی یه پسر بچه 7ساله هم دارم خداروشکر اذیت نمیکنه اما شیر نخوردن دخترم و وزن کمش خیلی عذابم میده و همش حس میکنم مادر خوبی نیستم براش و خودم رو سرزنش میکنم بخدا سه ماه و 20روزشه انگار هیچ حسی بهش ندارم آنقدر اذیت شدم امیدوارم بتونیم خودمون رو نجات بدیم از این وضعیت

فقط بچه جاریت🤨🤨🤨🤨

خوب بچه جاریت و از خونه بیرون کن یابه جاریت بگو بچه ات بچه امو میزنه لطفا نزار بیاد

واااا به جاریت بگو من نمیتونم حواسم به دخترت باشه خدایی نکرده اتفاقی میوفته من همش حواسم به پسرمه نزار بیاد 😕😕😕 واقعاااا بیشعور برای یک دقیقه جاریته

وای بخدا منم همین م
یه وقتایی تا مادرشوهرم یا مامانم زنگ میزنن بیاین اینجا با سر میرم
ب قول دوستمون ک بالا نوشته،اول باید بچه جاریت رو یه کاری کنی
بچه یه ماهه خیلی کار داره،هنوز قلق ش دستت نیومده
بخدا امروز من رفتم تو حمام ب شوهرم بچه رو سپردم ،بچه در حال بازی بود،یهو دیدم صدای جیغ بچه میاد در و باز کردم دیدم داره نماز میخونه و اصلا ب بچه محل نمیده ،دیگ نشستم تو حمام یه دل سیر گریه کردم که چرا کمک من نیستی،نمیذاری من یه حمام رو با یه دل آروم برم

مگه پرورشگاه زدی بچه جاریت اونجاست
والله شعور هم خوب چیزیه

عزیزم اول از اینکه بچه جاریت و خیلی محترمانه راه نده از بچه خودت مهم تر نیست چون منم شرایط تورو دارم پسرم یک سال و ۳ ماهشه کمکی ندارم باردارم هستم هفته دیگه زایمان دارم همسرم آخر شب میاد با جاری و مادر شوهر تو یه ساختمون زندگی می‌کنیم ولی من بچه هاشونو شاید یه ساعت راه بدم بعدا روتین زندگی دستت میاد یه دونه بچه داری خیلی جلوتر از من هستی پس اول سعی کن خودتو جمع و جور کنی دوم روتین زندگیت و دستت بگیری سوم به خودت اهمیت بده هر روز با بچت بزار تو کالسکه ببرش پارک بیا خونه سام بپز برا خودت برنامه ریزی کن

ببخشید چرا بچه جاریت پیش توهه؟؟

سوال های مرتبط

مامان سوگند مامان سوگند ۳ ماهگی
شوهرم از وقتی باردار شده بودم دیگه طرفم نیومد اون موقع که ازش رابطه میخواستم همش میگفتم بارداری و خطر داره واسه بچه بعدشم که زایمان کردم بخاطر بخیه هام نتونستیم تا چهل روز رابطه داشته باشیم الانم که کاملن خوب شدم ولی شوهرم اصلا طرفم نمیاد حتی بعد چند ماهم که رابطه نداشتم هنوز هم نمیاد سمتم بعضی وقتا من بهش پیشنهاد میدم باید صد بار بهش پیشنهاد رابطه بدم تا یه بار قبول کنه اون یه بارم تو رابطه یه جوری رفتار می‌کنه که انگار به زور فقط بخاطر من قبول کرده رابطه رو 😔
بعضی وقتا حس میکنم داره بهم خیانت میکنم که باهام اینقدر سرد شده
دیگه شبا کنارم نمی‌خوابه می‌ره واسه خودش جدا می‌خوابه دیگه بهم محبت نمیکنه وقتایی که ازش دلخور میشم ناراحت میشم اصلا عین خیالشم نیست براش مهم نیست از وقتی زایمان کردم خیلی خیلی باهام سرد شده انگار شدیم مثل خواهر برادر با اینکه همش واسش آرایش میکنم به خودم میپرسم که یه کم به چشمش بیام ولی اصلا تخمین نمیده
چیکار کنم دیگه واقعا خسته شدم از این زندگی دارن افسردگی میگیرن به محبتش نیاز دارم ولی هیچ صحبتی نمیبینم 😔😔😔