۴ پاسخ

وای مث دختر منهههه

خداحفظش کنه دخترت عزیزم درکت میکنه

خوشبحالت تو باز دخترت بزرگه
عذاب وجدان نداشته باش دخترت فهمیدس عزیزم
من باید عذاب وجدان داشته باشم که پسرم چهارسالشه
همش ناراحته همش میگه تو دیگ منو دوس نداری
کلی هم بوسو بغلش میکنم نازش میکنم اصن مثل قبلم باهاش
رابطش با داداشش هم خوبه ولی بازم ناراحته

الهی چ مهربونهههه

سوال های مرتبط

مامان جوجه🐥🩷 مامان جوجه🐥🩷 ۸ ماهگی
خانوما شوهرم از اول بارداری تا الان بهم دست نزده، حتی شب ها کنارم نمیخوابه یه بهونه میاره که ازم دور بخوابه، هرچقدر به خودم میرسم و ازش درخواست رابطه میکنم بازم فایده نداره، همش بهش محبت میکنم، چیز های عشقولانه آماده میکنم بازم فایده نداره، همش بهونه میاره که حوصله ندارم خستم آمادگی ندارم و... من با همه چیزش سوختم و ساختم که با این وضعیت فشار زیاد روش نباشه ولی اون اصلا بهم توجه نمیکنه به خواسته های من اهمیت نمیده و همش هم بهم بی احترامی میکنه، حتی احساس میکنم دخترم رو بیشتر از من دوست داره، وقتی میاد خونه اصلا برام وقت نمیزاره یا با بچه بازی میکنه یا با گوشی مشغوله یا هم تلویزیون، اصلا واسه کارام ارزش عاقل نمیشه غذای مورد علاقش رو میپزم میخوره یدونه تشکر نمیکنه هیچ حتی یه عالمه ایراد میگیره، دیگه واقعا نمیدونم چیکار کنم، اعتماد به نفسم نابود شده😔چند بار هم خواستم باهاش حرف بزنم از یه چیزی بهونه گرفته و دعوا راه انداخته، حتی یه بار مشاور هم رفتیم ولی همون آشه و همون کاسه😔💔
مامان آراز 🩵 مامان آراز 🩵 ۳ ماهگی
لطفاً قبل از اینکه قضاوتم کنید، حرفامو بخونید…

چند وقته واقعاً بریدم. وقتی پسرم خوابش میاد و هر کاری می‌کنم نمی‌خوابه یا خیلی بی‌قراری می‌کنه، با اینکه هزار بار سعی می‌کنم خودمو کنترل کنم، بعضی وقتا سرش داد می‌زنم. بعدش انقدر عذاب وجدان می‌گیرم که می‌شینم گریه می‌کنم، بغلش می‌کنم و ازش معذرت‌خواهی می‌کنم.

من کمک خاصی ندارم. شب‌ها همسرم چند ساعت کمکم می‌کنه، ولی کل روز تنهام. تازه فقط بچه خودم نیست، بچه سه‌ساله جاریم هم از صبح تا شب پیش منه. چون تو یه آپارتمان زندگی می‌کنیم، بیشتر وقتا پیش منه و واقعاً دیگه از توانم خارجه. نه استراحت دارم، نه حتی چند دقیقه وقت برای خودم.

از اون طرف هم خیلی به پسرم حسودی می‌کنه. نمی‌تونم حتی یه لحظه تنهاشون بذارم، چون یا می‌زنتش یا می‌خواد محکم بغلش کنه و می‌ترسم اتفاقی براش بیفته. بدتر از همه اینکه مامانش انگار اصلاً براش مهم نیست.

دیگه حتی فرصت نمی‌کنم به خودم برسم، خونه رو تمیز کنم، غذا بپزم یا حتی بعضی وقتا با خیال راحت برم دستشویی.

من و همسرم هم دیگه مثل قبل وقتی برای هم نداریم. اون از سر کار خسته برمی‌گرده، منم از صبح تا شب خسته و کلافه‌ام. از اون طرف هم همش مهمون میاد و میره و انگار هیچ‌وقت فرصت نمی‌کنم یه نفس راحت بکشم.

بعد از زایمان افسردگی گرفته بودم. الان نمی‌دونم دوباره همونه یا فقط از شدت خستگی و این همه فشار به اینجا رسیدم. فقط می‌دونم خیلی خسته‌ام… هم از نظر جسمی، هم از نظر روحی.

اگه کسی شرایطی شبیه من رو تجربه کرده، ممنون می‌شم تجربه‌شو باهام به اشتراک بذاره. فقط لطفاً قضاوتم نکنید، چون واقعاً دیگه احساس می‌کنم توانم داره تموم می‌شه