توجه
سلام مامانا خوبین چه خبر من خیلی وقت سر به گهواره نمی‌زنم چون همش حواسم باید به این بچه باشه. خونه داری آشپزی و ...
پری روز داشتم تو گوشی یچی سرچ میکردم از بچه غافل شدم هی میگفتم مراقب باش بشین پسرم نکن. یهو از بچه دور شدم تو گوشی بودم بچه ام از رو مبل افتاد پشت مبل با سر رفت رو موکت جوری که بچه ام بی حال شد 😭 افتاد فقط چشاش می‌بست شوهرم زود بیدار شد بچه خیلی گریه ام میکرد تو بی حالی اما اشک نداشت واسش زود آبمیوه شربت آوردم صورتش آب زدم گفتم بهتر میشه اما نه اصلا بدتر شد خابش میومد گیج بود. مادرشوعرم گفت بچه ببرید دکتر گیج شوهرم گفت راه می‌ره مادرشوعرم دعواش کرد گفت میخای که راه نره. منم گفتم بچه ببریم بدنش داغ شد گریه میکردم زود ماشین روشن کردیم بردیم پیش دکترش.
آخر وقت بود میخاست بره، منشی گفت فردا
منم ریدم به منشی گفتم برو بگو فلانی هست زود باش بچه ام حالش خوب نی بعد تو وقت فردا میدی پسرم حالش خوب نیس رفت گفت به دکتر زود گفت بیارینش،بردیم چشاش. معاینه کرد. گفت زود بستری بشه برگه بستری. درست کرد بردیم بیمارستان بستری شد. تا دیروز. سی تی اسکن، سونو شکمی آزمایش گرفتن. گلبول های. رفت بود بالا آزمایش فرداش گرفتن. گلبول هاش آمده بود پایین خداروشکر به خیر گذشت بعد آوردیم خونه مرخص کردن اما خیلی گریه میکرد خیلی جفتمون اون یک شب اذیت شدیم خدا واسه هیچ مادری نیاره، و توروخدا خیلی مراقب باشید بچه ام حتی حرف نمی‌زد خیلی ساکت بود یک گوشه دراز کشید بود. گریه کردم گفتم حرف بزن راه برو. شلوغی کن بیا اذیتم کن فقط پاشو لبخند میزد 😭 هیچ نمی‌گفت. بخدا از دیروز مرخص شده خیلی خوب شده بازی می‌کنه شلوغی می‌کنه. میگم فدا سرت اذیتم کن فقط بخند سالم باشه . . .

پوشک
مادر
فرزندی
کودک

۳ پاسخ

عزیزم خدا رو شکر به خیر گذشته 😍
تو این سن حتی برای یه لحظه هم نمیشه ازشون غافل شد

خدا را شکر که اتفاق بدتری نیفتاد عزیزم
ولی مادر بودن خیلی سخته کلی مسئولیت داره
باید از خودمون، زندگیمون، تفریحاتمون بزنیم تا یه خار تو پای بچه‌مون نره

عزیزم خدا رو شکر
رحم خدا زیاده

الهی همه بچه هامون سلامت باشن و اذیت کنن

سوال های مرتبط

مامان صدرا مامان صدرا ۲ سالگی
مامان نینی مامان نینی ۱ سالگی
خوب پیرو تایپینگ دیروز که گفتم رفتیم واکسن ۱۸ دخترم رو زدیم گفتم بیام تجربه ام رو اینجا بگم الان که نزدیک ۲۸ ساعت گذشته
دیروز موقع واکسن که شدیددددد گریه میکرد بعدش رفتیم خونه از بغلم جم نمی‌خورد همش می‌خاست بغل باشه و اصلا تمایلی به راه رفتن نداشت
پاراکید رو هر چهار ساعت بهش میدادم عصر دو ساعت خابید اما اگر کوچکترین تکونی به پاش میخورد بیدار می‌شد گریه میکرد وقتی بیدار شد اولش که دراز کش بود خیلی خوشحال و عادی بیدار شد می‌خاست بلند شه دید نمیتونه شروع کرد به گریه دیگه اصلا آروم نمیشد فقط باید بغلش میکردم راه می‌بردم پوشک عوض کردنم مصیبت بود
در حالت عادی من میشورمش همیشه اما چون میترسیدم آب بخوره به واکسن با دستمال مرطوب آمیزش میکردم اما موقع پوشک بشدددت بیقرررگار میشد و گریه میکرد چون به پاش یکم تکون وارد میشد
شام هم اصلاااا میل نداشت خیلی کم خورد بیشتر شیر خورد
از ساعت پنج عصر تا یازده شب بدترین ساعات بود چون مدام تب میکرد و درد وحشتناکی داشت بهش دست می‌زدی گریه میکرد همش رو پام بود و‌تکون نمیخورد هی محبود بودم متاسفانه با گوشی سرگرمس کنم چون خیلی بی تاب بود
شب چون خیلی تب داشت بهش بروفن دادم خابید خداروشکر نیس خیلی زود اومد پایین و شب آرومی داشت هر چهار ساعت بروفن میدادم صبحم بیدار شد خیلی عادی اپل میترسید راه بره و مقاومت میکرد تشویقش کردم چند قدمی برداره دید دردش کمه دیگه عادی شد و بازی کرد اما لنگون لنگون راه می‌ره نهارم غذایی که خیلی دوست داره درست کردم خداروشکر خورد همشو بعدشم بردمش حموم با رنگ انگشتی دیوار ها رو نقاشی کردیم و بازی کردیم در حد یه زیر دوش بردن شستمش و تمام

شیر خشک بچه ختنه زنان و زایمان علائم بارداری علائم زایمان علائم بارداری ختنه
مامان 🩷 "میرال" ❤️ مامان 🩷 "میرال" ❤️ ۲ سالگی
چشمتون دیشب منو نبینه..میرال رو بردم دکتر..نشستیم..به شوهرم گفتم تو سرکار بودی برات غذا اوردم برو توو ماشین بخور تموم کردی بیا گفت میرال اذیتت میکنه گفتم نه برو خیالت راحت.. خلاصه یک دقیقه ی اول میرال خوب بود دورش همش بچه کوچیک بود .. هم سنش، کوچیک تر و بزرگتر..از صندلی رفت پایین رفت سراغ بچه کوچیکه که پستونک دهنشه پستونک رو از دهنش در میورد دوباره میزاشت دهنش یا به مامانش میگفت بچه رو بده بغلم هیچی اوردم پیش خودم دید بچه داره شیر میخوره رفت سراغش به مامانش میگفت بچه رو بخوابون من بهش شیر بدم.. تا پیش خودم میوردم گریه میکرد و جیغ زد که بزار برم.. به وسایل همه دست میزد.. از صندلی ها میرفت بالا و دونه دونه روشون راه میرفت.. رفت بالا میز منشی همه چیو بهم ریخت😔
اینقدر عصبی شدم ها ولی به روو خودم نمیوردم.. از کت و کول همه میرفت بالا..باباش اومد بردش توو راه رو یعنی اون طبقه رو گذاشت روو سرش ..منشی رو خواهش کردم که فقط ردم کن رفتیم داخل .. دکتر روو صندلی چرخشی نشسته بود گیر داد باید بچرخونمت و دورت بزنم با صندلی.. چوب برداشت میگفت باید مثل دکتر معاینه کنم دهنشو .اینا فقط جزئی از کاراش بود.. جالب اینجاست که همه ی بچه ها ساکت و آروم بغل خانواده هاشون بودن بجز دختر من عین چی اون وسط میچرخید و فضولی میکرد 😔 یعنی بچه ی من تشخیص نمیده و اونا مشکلی ندارن که آرومن؟؟
بعد یه خانمی با حالت شوخی بهم گفت بچت به کی رفته بیش فعالیش؟
گفتم بچم زیادی کنجکاو و هوشیاره حتی دکتر هم گفت
مامان هامین مامان هامین ۲ سالگی
خانما خواهش میکنم به سوالم جواب بدید خیلی کلافه شدم من دوهفته بیمارستان بستری بودم برای کارای عمل کیسه صفرام که یهویی حالم بد شد پسرم مدام پیش خونه مادرشوهرم یا خونه مادرم بود از وقتی اومدم بیرون از بیمارستان و عمل کردم و اومدم خونه خودم یه روز دیدم تو حیاط اب بازی میکرد خیلی هوا گرم بود بهش گفتم باید اب رو ببندیم بیایم تو وگرنه حالت بد میشه خیلی هوا گرمه و اب رو بستم و اوردمش تو چنان جیغ و دادی راه انداخت که تا نیم ساعت داشت جیغ میزد و هرچی ازش سوال میکردم ماما چی شده چی میخوای جیغ میزد دوباره بردمش تو حیاط گفتم بیا اب بازی کن جیغ میزد میگفت نه هرچی بهش میدادم پرت میکرد همینطوری جیغ میزد گریه میکرد خیلی خسته شدم دیگه دیدم هیچی جواب نمیده خودمم باهاش گریه کردم که حتی میگفت باهام گریه نکن بعدش گفت بغلم کن بلند شو گفتم ماما نمیتونم عمل کردم دیگه زنگ زدم شوهرم اومد و سرگرمش کرد خودمم هی بغلش میکردم دیشب دوباره رفتیم تو حیاط شستیمش گفت بزار اب بازی کنم گفتم نه بریم تو میخواستم مای بیبیش کنم شلوار پاش کنم که اومد تو کلی جیغ زد و گریه کرد هرچی بهش میدادیم پرت میکرد شوهرم تعجب کرده بود گفتمش بیا بی محلی کنیم بهش فیلم رو پلی کن نگاه کنیم دیدم اومد کنترل گرفت فیلم رو قطع کرد که یعنی نه نگاه نکنید باهم حرف میزدیم میگفت نه باهم حرف نزدید یعنی فقط میخواست وایسیم نگاش کنیم تا اون جیغ بزنه خیلی کلافه شدیم دیگه بعد یه ربع بیست دقیقه شوهرم برد گذاشتش تو تاب تابش داد تا خوابش برد اصلا نمیدونم چیکار کنم رفتار درست چیه اگه تا حالا همچین موردی داشتید یا میدونید رفتار درست چیه خوشحال میشم راهنماییم کنید
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۵۶


با لبخند بچه رو از بغلش گرفتم و گذاشتمش تو بغل مادرش
مریم با بیحالی به دخترش نگاه کرد و اشک از گونش جاری شد
در همون حین من یک ملافه دور بچه پیچیدم و رو به نوید گفتم: سرم رو باز کن یکم فشارش بده که با سرعت بیشتری بره تو بدن مادر
نوید کاریو که گفتم انجام داد و با این حال بازم مریم از حال رفت
نوید با ترس گفت : چیشده؟
بچه رو برداشتم و گفتم: چیزی نیست این طبیعیه چند دقیقه دیگه بهوش میاد
چیزی نگفت و یک پتو روی میز پهن کرد ، نوزادو گذاشتم روش و با لبخند گفتم : خوش اومدی خانم
با چشمایی که از همین الان درشت و سیاه بودن نگام میکرد
رو به نوید گفتم : یه چیزی مثل گیره میخوام که بند نافشو ببرم
اطرافو نگاه کرد و بعد از کلیدای تو جیبش چیزی شبیه به گیره رو باز کرد و گرفت سمتم و گفت: امیدوارم این کارو راه بندازه
ازش گرفتمش و گفتم: خیلی هم عالیه فقط اول با الکل میشوریش؟
کاریو که گفتم انجام داد و بعد اینکه بند ناف نوزاد رو بریدم و مامانشم بخیه زدم اجازه دادم پسر بزرگش بیاد داخل اتاق
با ترس به خون های روی زمین و مادری که بیهوش بود نگاه کرد و تو یک لحظه چاقویی روی گلوم گذاشت و منو چسبوند به دیوار
داد کشید: با مادرم چیکار کردی؟
نوید سریع گفت : هی هی بچه چاقو رو غلاف کن
بلندتر داد زد : تو اونو کشتی
با جدیت گفتم : مامانت حالش خوبه فقط از خستگی خوابش برده
بهم با تردید نگاه کرد ‌و بعد عقب رفت ، وقتی دست مامانشو گرفت و مطمئن شد اشک از چشماش سرازیر شد
بالبخند گفتم : میخوای خواهرتو بغل کنی؟
منتظر جوابش نموندم و دختر بچه رو گذاشتم توی بغلش
وقتی به صورت خواهرش نگاه کرد بین اشکا خندید
اروم بازوی نویدو فشار دادم و رفتم بیرون از اون اتاق
نویدم پشت سرم اومد