نصف شب یاد روز زایمان افتادم
وقتی که مهان بدنیا اومد که من درحال اب آناناس خوردن بودم و با اینکه درد داشتم مث دیونه ها می‌خندیدم😂😂😂😂بعدش خودم پاشدم لباس تمیز پوشیدم رفتم حموم کامل خودمو شستم و رفتم سر تخت ک‌ بچه دیدم و خودم بچه رو بردم بیرون پیش باباش
تخت جفتی رو آوردن یه خانمی که زایمان کرده بود و سزارین شده بود
دوقلو بدنیا آورده بود دوتا دختر
هیچکس رو نداشت یعنی یک نفر بهش سر نزد و رسیدگی نمی‌کردن بهش فقط یه خواهر شوهر داشت(به خواهر شوهرش میگفتم بخاطر داداشت اومدی یا زنش؟ می‌گفت بخاطر خدا اومدم کمک کنم😂)
این خانم دوتا پسر و دوتا دختر توی خونه داشت و این چهارتا رو هم سزارین شده بود
و دوتا دوقلو دختر هم بدنیا آورده بود همون روز ک اینم سزارین بود(که خب شد ۵ باز سزارین)
و دوتا دوقلو پسر عم داشت گفت تو شکمم مردن مریض شدم و شوهرم نبردم دکتر
تو دلم میگفتم چه احمقه که باز بچه دار شده
و اینم بگم شوهرش نیومد حتی بیمارستان دنبالش و حتی بهش سر نزد😐🤌🏻تمامممم هزینه و کارهای بیمارستان رو خواهر شوهر انجام داد ک خب بنده خدا میگف چکنم کسی نمیاد به دادش برسه
این وسط پرستار ها ذوق دوقلو هارو میکردن و ازش میپرسیدن بچه چندمتع!
میگفت ک اینا سومین سزارین من هستن
میخواست نگه که ۵ باز سزارین شد و حتی فکرش به این نمی‌رسید که داخل پرونده همه چی نوشته شده 🤦🏻🤦🏻🤦🏻
و یه گوشی نوکیا ساده هم داشت که خاموش کرده بود اصلا حاضر نبود به خانواده خودش زنگ بزنه بگه زایمان کردم
تا ۱۲ ساعت بعد زایمان هم فقط قند مینداخت تو آب و میداد به بچه ها
منم پاشدع بودم داشتم بچه هارو یکی یکی میدادم دستش😂😂😂روز زایمان من نشستم رو صندلی مامانم رفت رو تخت خوابید
اصلا سوژه بودیم

۶ پاسخ

طبیعی بودی سز؟

بنده خدا دلم سوخت براش گناداشته بایدناراحت بشین ازینکه یه زن موقع زایمان تکوتنهاباشه واب قندبده ب بچش چرامیخندین بهش واقعامنکه ناراحت شدم

وای خدایا چطور تحمل کردی ماشاالله بهت ، من ۳۵هفتخ اینطورا بودم بخاطر فشاربالا داشتم از یکشنبه بستری شدم چهارشنبه ۱۷ دی کیسه ابم پاره شد اولش خیلی دردم کم بود و میومدن معاینه میگفتن خوب داری پیش میری و سِرُم بیشتر میکردن ساعت ۹ صبح شد یهو دردام شدید شد جیغ میزدم فقط اصلا خیلی وحشتناک بود همش میومدن دست میکردن داخلم فشارم رفته بود ۱۹ متخصص اومد دید گفت میبرمش اتاق عمل ولی ماما های شیفت میگفتن نه دکتر لگنش خوبه و میرفتم من مردمو زنده شده با ۳سانت ، فقط زمینو گاز نگرفتم از درد آخرش بردنم اتاق عمل 😭😭😭یادم افتاد به خودم اشکم جمع شد

حتما شوهرش پسر میخواست دختر شده بودن بهش گفته خودت میدونی با اون دخترات

😂😂😂تو فقط زایمان کن🤣

خدایا ب حساب زایمان کرده بودی😂
طبیعی یا سزارین؟

سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۸ ماهگی
شاید این حرف هایی که میگم خنده دار باشه ولی خب من بعضی وقتا خیلی بابتش ناراحت میشم
من توی یه شهر کوچیک زندگی میکنم که بیمارستان خصوصی نداره یه بیمارستان دولتی داره و یه بیمارستان نیمه خصوصی
من قصد داشتم بیام مرکز استان برای زایمان و سزارین بشم نامه سزارین گرفته بودم دکترم برای ۳۸ هفته ۵ روز بهش نامه داد ولی خب من یه هفته زودتر کیسه آبم پاره شد و رفتم بیمارستان شهر خودم که دولتی بود بیمارستان نیمه خصوصی هم باید دکتر خودم بود عمل می‌کرد که دکترم نبود چون دکترم فقط دو روز در هفته شهر خودم هست بقیه روزا مرکز استان
در آخر من مجبور شدم شهر خودم بیمارستان دولتی بعد از ۱۰ ساعت درد کشیدن طبیعی بچمو به دنیا بیارم
چون کیسه آبم پاره شد بود گفتن ۲ ساعت راه تا مرکز استان ممکنه بچه به خشکی بیفته و ضربات قلبش افت کنه اینجور چیزا
منم قبول کردم همون بیمارستان زایمان کنم و خطری بچه رو تهدید نکنه
از زایمان طبیعی اصلا خوشم نمیومد و اصلا آمادگی نداشتم بع همین دلیل ۱۰ ساعت درد کشیدم
حالا همش میگم کاش رفته بودم مرکز استان
کاش نامه رو برای ۳۸ هفته گرفته بودم اينجوری چند روز زودتر میرفتم شهری که میخواستم سزارین بشم و زمانی کیسه آبم پاره میشد اونجا بودم مجبور به زایمان طبیعی نمی‌شدم
اطرافیانم همشون سزارین شدن من حس می‌کنم به خودم ظلم کردم بعد از زایمان خیلی اذیت شدم مامانم همش میگفت بهت گفتم نامه زایمان برای ۳۸ هفته بگیر نگرفتی اينجوری اذیت شدی

شدم عین کسایی که مراسم عروسی نمیگیرن بعد عروسی میبین حسرت میخورن منم میبینم کسی سزارین کرده حسرت میخورم 😂😂😂
مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجربه سزارين
پارت دوم:
همسرم تلفني با خانم دكتر صحبت كرد و شرايطم رو گفت و قرار شد برم مطب.
راهي مطب خانم دكتر شكوفه حسيني شدم و از همون لحظات اول گفتم كه فقط سزارين ميخوام وقرار شد كلاس هاي زايمان طبيعي رو انلاين شركت كنم و مدرك رو بگيرم و يه دكتر روانپزشك معتمد بيمارستان رو هم برم و نامه فوبيا رو بگيرم تا بعد از تشكيل كميسيون خبر اينكه ميتونم عمل بشم رو بدن
كه خداروشكر بعد از چند روز بيمارستان قبول كردن كه من فوبيا زايمان طبيعي دارم و با توجه به شركت تو كلاس هاباز هم توان زايمان طبيعي رو ندارم و بايد سزارين كنم…
همه اين روزها با استرس گذشت، همه روزهايي كه بايد استراحت ميكردمو ماه درد داشتم اما مجبور بودم برم نامه هارو بگيرم ،بعد از ٤ تا دكتر بلاخره موافقت شد،خيلي خوشحال بودم،
حس هاي مختلف رو با هم تجربه كردم
روزهاي اخري بود ك ني ني تو دلم بود ديگه قرار نبود تكون هاشو حس كنم قرار بود براي هميشه از وجودم جدا شه 🥲
خلاصه قرار شد ٦/٦ برم بيمارستان( مادر )براي اوردن ني ني 🤰
نامه بستري رو گرفتم …😍
،
مامان بارانا مامان بارانا ۱ سالگی
بعد از ۶ ماه اومدم تجربه سزارین براتون بزارم دیر نیست که😂
من ۳۸ هفته و ۴ روز بودم که بستری شدم رفتم تشکیل پرونده دادم انژوکت زدن و نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و منتظر موندم دکترم بیادمن حتی یه ذره هم استرس نداشتم فقط میخپاستم زودتر دخترمو ببینم دکترم که اومد پرستارا اومدن برای سوند وصل کردن که نگم چه دردی داشت افتضاح اصلا خیلی بد بود یعدم تا بهش عادت کنم طول کشید .منو رو تخت جابجا کردن و بردن اتاق عمل اونجا گفتن خودت از روی این تخت جابجا شو که خودم جابجا شدم و دکتر بیهوشی اومد چون من بی حسی از کمر بودم امپولو زد که من اصلا حس نکردم چیزی پاهام داشت بی حس میشد سرم و دستگاهها رو وصل کردن دکترا اومدن و پارچه سبز رو انداختن جلو صورتم مشغول شده بودن که من لرز شدید کردم تخت داشت تکون میخورد از شدت لرز یهو شکممو فشار دادن و صدای دخترم اومد اینقد لرز داشتم نمیتونستم چشامو باز نگه دارم دکتر دخترمو نشونم داد یه دختر سفید با یه عالمه موهای مشکی دقیقا همونجور که تو خوابم میدیدمش دگ لرزم خیلی زیاد شد دوتا قرص زیر زبونی دادن و دوتا دوز امپول زدن ولی فایده نداشت داشتن بخیه میزدن و یه پرستار هم بالای سرم مواظب لرر و فشار من بود بخیه که تموم شد پتو انداختن رو من رفتم ریکاوری که اونجا حالم بدتر شد اونجا ۴ دوز دارو گرفتم دکترم مدام میومد چک میکرد.بچمو اوردن برای شیر خوردن که من شیر نداشتم همینجوری چندتا مک زد و بردنش. بعد از نزدیک دو ساعت که حس پاهام برگشت منو از ریکاوری بردن سمت اتاق اونجا بود که دیدم بچم تو اتاق نیست از شوهرم پرسیدم گفت بردن لباس تنش کنن. فکر میکردن من هوش و حواسم سر جاش نیست لابلای حرفاشون فهمیدن دخترم موقع تولد کیسه اب که پاره میشه یه مقدار اب میره تو ریش.تاپیک بعدی
مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجربه سزارين اگر داشتيد بگيد چجوري بود براتون🥹
تجربه خودم:
پارت اول1️⃣
من به شدت ادم ترسويي ام
بخاطر ترس از زايمان دلم نميخواست بچه دار شم…
سومين سالي بود كه خونه خودمون رفته بوديم و كم كم همه ميگفتن چرا بچه نميارين و جواب من هميشه اين بود ميترسم از عمل ،از زايمان ،از امپول،من حتي سرما خورده هم ميشدم امپول نميزدم و يه سرما خوردگي منو روزها درگير ميكرد،خلاصه باردار شدم و از اولين روز سرسختانه ميخواستم حتماا سزارين شم،رفتم مطب دكتر ايدا پناهنده و اصلا راضي نبودم عوض كردم دكترم رو رفتم مطب دكتر مرضيه مهاجري كه چند تا از دوستام خيلي راضي بودن ،تحت نظر بودم تا اينكه رفتن خارج از كشور و مشخص شد تايم عملم نيستن.
دوباره رفتم دكتر ماندانا كلالي تحت نظر و از اول هم گفتم سزارين ميخوام
اما خوب با وجود تلاش ها و امادگي خانم دكتر براي سزارين بخاطر اينكه بيمارستان بنت الهدي نامه فوبيا رو قبول نميكرد و فقط علت ديسك و عمل كمر و اينها رو قبول ميكرد راهي دكتر متخصص ستون فقرات تاييد شده بيمارستان الهدي براي ديسك شدم كه اونجا هم رد شد و گفتن نامه نميدن،پس سزارين با خانم دكتر كلالي هم به بن بست خورد،نااميد از همه جا و حرفهاي اطرافيان كه قسمتت زايمان طبيعيه وقتي اين همه دكتر رفتي سزارين قبول نكردن طبيعي انجام بده منو بيشتر واداشت تا هرجور شده دكتري پيداكنم براي سزارين🥹اونم تو ماه ٨
خيلييييي سخت بود تو ماهي كه بايد استراحت ميكردم ازين دكتر به اون دكتر براي بدني كه خودم هم نميتونستم تصميم بگيرم كه چجوري بچمو به دنيا بيارم…
تا اينكه خيلي شانسى با خانوم دكتر شكوفه حسيني تونستم وقت بگيرم و گفتم اخرين تلاشم رو بكنم براي سزارين
رفتم مطب خانوم دكتر 😍🤰
مامان لوبیا کوچولو مامان لوبیا کوچولو ۱ سالگی
پارت۶
من قبل اینک ببرن اتاق زایمان تو همون حالت گیجی ک بودم به ماما گفتم یه کاری برام انجام بده
بچم که دنیا اومد لطفاً ب من نشونش نده 😔😔😔😔
طاقت ندارم ببینمش بعد از پیشم بره 😔😔😔
منو بردن اتاق زایمان دوتا تخت بود .من دقیقا رو اون تختی بودم که کنارش بچه هارو میزاشتن. من وقتی زایمان که کردم
در کمال ناباوری.معجزه خدا .........
دکترم گفت وااااا چرا این زندس چرا این غلط می نه
من گفتم زندی گفت آره فقط بینیش یکمی مشکل داره
من فکر کردم لب شکریه منظورش .
با این حال بازم بچه رو نشونم نداد .چون میترسید شاید بعد مشکل پیش بیاد.
از بچه آزمایش گرفتن ک ببرن آزمایشگاه یه ۶ماه تا۱سال نگه دارن بعد ما مبلغ پرداخت کنیم تا آزمایش کنند جواب اینک چرا اینجوری شده رو بدن
بچه رو بردن سنو از مغز گرفتن .گفتن فعلا چیزی مشخص نمیشه
بردن دکتر بینی شو دیده گفته نه ظاهری مشکل ندارع فقط دماغ بچه یکم بادش زیاد
بعد ۱ساعت بچه رو آوردن پیشم بچم شیر میخورد دستشو دهنش میکرد چشاشو باز میکرد مثل همه بچه های دیگ.رفتم بخش هی میومدن چک میکردن دور سرشو .
با این همه مشکل که تو ی روز بهم گفتن بچم اصلا مراقبتهای ویژه نرفت
مثل بچه های عادی تو بخش بود.
این معجزه خدا بود برام .نمی‌دونم خدا میخاست امتحانم کنه‌..میخاست بگه میتونم هم بگیرم هم بهت ببخشم .ما خوشحال ترین بودیم با اینک تو دلم رخت میشستن از استرس
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.