۱۵ پاسخ

یکی از دلایل ناآرومی پسرت اینه که گرسنه هست، شما باید صبور باشی و با هرترفند جذابی شده بهش کم کم غذا و میوه بدی.
بتونی به غذاش برسی، همه مشکلاتت حل میشه

خدا بهتون راحت داده ناشکری میکنی مثل من میلیون ها باید خرج میکردی

کی گفته دخترا ارومترن والا نیسن شانسه شانس

من دوتا دختر دارم خیلی آرومِ الان یه پسر توراهی دارم واقعا اینطور میشه😰

به خدا فکر میکنی دختر هم همینه ،باورت میشه من امروز نشستم گریه کردن دخترم گفته چته گفتم از دست کارات خسته شدم مامان داد میزنی حرمو گوش نمیدی قدر وسایلات نمیدونی، درکت میکنم خیلی سخته ولی چی میشه کرد باید صبوری کنیم تا بزرگ بشن

بذارش مهد

فقط صبورباش چون چالش دوسالگی وسه سالگی سم خالصه من دخترکوچکم دست پسراروازپشت بسته ماشالله لحظه شماری میکنیم تا یکم بزرگ بشه چل شدیم ماشالله ولی خوب میشن یروز ک انگاراصلاکوچیک نبودن

سلام عزیزم‌خوب بچه ت خیلی سنش کمه اون اقتضای سنشه عشقم به جاش ی مقدار حال خودت خوب کن مثلا برو خرید یا پارک میدونم منم دوتا دختر دارم ماشالله خیلی بریز و بپاش دارن منم عصبی میشم ما خودمون بچه گی هامون همش بیرون بودیم اینا که همش خونه ن واسه اشتها ش شربت پدیا ی سبز بگیر معجزه میکنه البته اول از دکتر داروخانه بپرس ببین چی میگه.

خداروشکر ک سالمن منم اولی بسر دومی دختر ولی اصلا دخترم اروم نیست چون بسرم الگوشه

عزیزم‌ طبیعیه که خسته باشی به نظر من که حرفهات ناشکری نیست و فقط خیلی خسته ای ، بچه بزرگ کردن واقعا کار سختیه اونم بچه هایی که حرف گوش نمیدن

عزیزم اینجوری نگو برادر من ۲تا دختر داره یک پسر. دختراش زلزله ۷ ریشترن ولی پسرش خیلی آرومه

درکت میکنم سخته
ولی خودت یه راهی برا اروم شدنت پیدا کن
بچه ها خیلی باهوشن وقتی ناراحت باشی و از درون داغون میفهمن اونام لجبازی میکنن و....
خودت واروم کن اونام اروم میشن

خب یه چیزا مقصر خودتی اون تقاضا سنشه
برا بچه ظرف پلاستیکی بچگونه میذارن یا ملامین معمولی کلا یه چیز نشکن

عزیزم درکت میکنم.
سعی کن آروم باشی.
بزارش خوب گرسنه شه بعد غذایی چیزی بده بهش
ظرفش ملامین بزار یا سلیکونی
خطره شیشه ای
مواظبش باش

ناشکری نکن همین که سالم هستن باید خدارو شکر کنی؟؟منم دوتا بچه دارم اینقدر اذیت می کنن از درودیوار بالا میره دخترم

سوال های مرتبط

مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت72

بهت زده گوشی را از کنار گوشش فاصله داد.
باور نمیکرد صدای آشنایی که در گوشش پیچیده شده، صدای ملورین باشد.

روی تخت نیم خیز شد و پتو را کمی پایین فرستاد و به ساعت نگاه کرد.

عقربه های ساعت عدد یازده را نشان میداد و این یعنی خستگی و مستیِ دشب به قدری زیاد بوده که نه ساعت یک سره بخوابد.

دستی میان موهایش کشید و سپس با لحنی شمرنده تر و خودمانی تر گفت:

- سلام، خوبی؟

اینبار نوبت ملورین بود که مکث کند و با استرس پوست ناخنش را بکند!

نگاهش به دختری که کنار دستش روی تخت دراز کشیده بود افتاد و اخم کرد.

- شما خوبین؟ من...من مزاحم که نشدم؟

پیش خود فکر کرد تمام این یک ماهی که گذشته را با یاد صاحبِ همین صدا سر کرده و حال او حرف از مزاحم بودن میزند؟
چه شوخی خنده داری!

از لبه‌ی تخت بلند شد و در اینه‌ی قدی که روبروی تختش بود، چشمش به پایین تنه‌ی پوشیده‌اش افتاد و این یعنی باز هم فکرِ ملورین کار خودش را کرده بود و حتی در اوج م*ستی هم اجازه نداده بود دست محمد به دخترِ دیگری بخورد.

ناخوداگاه لبخندی کنج لبش را پوشش داد و اهسته و با تن صدایی ضعیف گفت:

- نیستی!