۳ پاسخ

مگه چی شد چند سالشونه

چرا مگه چند تا بچه داری گلم

چی شده گلم؟

سوال های مرتبط

مامان Mahoor مامان Mahoor ۴ ماهگی
فرزند شما امروز 16 هفته و 3 روزه است.



برخی از کارشناسان معتقدند شیر مادر تا شش ماهگی کافی و مناسب است و دادن غذای جامد را از اواخر شش ماهگی باید آغاز کرد و قبل از چهار ماهگی (17 ماهگی) نباید به او غذا داد. همچنین مادرانی که کودک را با شیر خود تغذیه می کنند باید غذای کمکی (جامد) را به خصوص در مراحل اولیه، همزمان با شیر به او بدهند. آنها همچنین با تحقیقی نیز موافقند که نشان می دهد غذاهای حاوی پروتئین گلوتن (که در گندم، جو، جو دوسر و چاودار وجود دارد) باید بین چهار تا هفت ماهگی  به کودک داده شوند، چرا که شیر مادر خطر ابتلا به بیماری سلیاک ( عدم جذب گلوتن) و دیابت نوع 1 و حساسیت به گندم را کاهش می دهد و علاوه بر این نیازی نیست غذاهای آلرژی زا مثل تخم مرغ و ماهی را تا بعد از شش ماهگی به تاخیر انداخت. محققان دیگر می گویند کودکانی که مصرف غذای کمکی (جامد) را قبل از شش ماهگی آغاز کرده اند از مزه های مختلف (ماهی و سبزیجات) نسبت به کودکانی که بعد از شش ماهگی آن را شروع می کنند لذت بیشتری می برند زیرا زودتر به آنها غذاهای مختلف داده شده است. آنها در سن کمتر آمادگی پذیرش مزه ها، طعم و بافت های مختلف را دارند در حالی که کودکان بزرگتر مقاومت بیشتری در برابر آن نشان می دهند
مامان ❤️نقل ونبات❤️ مامان ❤️نقل ونبات❤️ ۱۴ ماهگی
به نام عشق و به نام محبت..بی مقدمه بگویم..به نام مادر...بهتر است بگویم به نام خدای مادر
و به راستی که مادر گوشه ای از محبت خدا روی زمین و بین جنبنده هاست..
دیشب نخوابیدم...بارها و بارها بیدار شدم...کودکم بی قراری می‌کرد...
خدایا...شاید در‌گوشه ای از جان نازکش دردی نهفته دارد و من نمی‌دانم...
شاید گرسنه است و شاید بی قرار خواب است...
دیشب من نخوابیدم...نه تنها دیشب...که شبهاست نمیخوابم.‌‌..
امروز بارها بارها خانه را قدم زدم...با کودک در آغوشم...به خاطر خوراندن چند قطره مولتی ویتامین...گاهی بیشتر و بیشتر‌‌ راه می‌روم تا خوابش را تکمیل کنم..و شاید بارها بارها طول و عرض خانه را راه رفته ام تا از دردی که در دلش می‌پیچد آرامش کنم...تعداد قدم هایم یادم نیست...تعداد شبهایی که بی خوابی کشیده ام...و تعداد روزهایی که بی قرار بی قراری هایش بوده ام..
من روزهای جوانی ام را فراموش میکنم..و او روزگار نوزادی اش را به فراموشی می سپارد.او قلب محبتهای مرا از یاد می برد و می رود که بزرگتر و بزرگتر شود.روزگاری می رسد که او عشق را تجربه می کند..بی گمان آن زمان رعنا و بالغ شده است...زیبا و دلبر...
به راستی چرا روزگار نوزادی اش را فراموش می‌کند
می رود اما به خاطر ندارد .فقط برای چند قطره دارو چه بلوایی در سینه مادر است..می رود اما به خاطر ندارد روزگاری نبض شب بیداری های مادری بوده است که با بی قراری هایش اشک ریخته و با لبخندهایش در نیمه شب جان گرفته.
می رود...اما ای کاش خاطراتش را نیز با خود می‌برد تا هیچ گاه فراموش نکند جان را ازسینه مادر گرفته..
و این است مادرانگی...قصه فداکاری هایی که فقط خودت به خاطر داری و نه حتی آن چشمان زیبای دلبندت.
روزگار نوزادی نیکا جان🥰❤️