انقدر سختمه که برای ناهار بخام برم مهمونی فقط دلم میخواد فرار کنم برم مانلی تو پروسه دندونه نصف شب وقت و بی وقت بیدار میشه و خب دوباره هم نمیخوابه الان از ساعت ۶صبح بیداریم میره یه کوچولو بازی میکنه میاد شیر میخواد بهش صبحونه هم دادم کلا رو هم رفته ۳ساعت خوابیدم حالا تو وضعیت ما عهد بستیم انگار هر اخر هفته ناهار باید خونه ی مادر شوهرم باشیم غیر این باشه مامان جانش نگران میشه چشمام داره از بیخوابی میسوزه دلم خیلی تنگه ،دلم تنگه اون موقع هاست که نسبت بهم ملاحظه میشد پنجشنبه جمعه ها که از مدرسه تعطیل میشدم تو اتاق میخوابیدم و مادرم با لحنی خیلی اروم با بابام صحبت میکرد که من بیدار نشم الان خودم باید ملاحظه یه عالمو بکنم که حتی ذره ای نه دلسوزمن نه هیچی خونه مادرشوهرم سر سفره ناهار قشنگ غذاشونو میخورن من وسط سفره مانلی میبرم بیرون تو خیاط یا میبرم تو اتاق جلو ایینه چون دوست داره بهش غذا میدم حتی یه تعارف نمیزنن تو برو غذاتو بخور ما بهش رسیدگی میکنیم دلم میخواد یه جمعه رو برگردم به قبل ...
پوشک بچه شیر خشک زایمان پوشک بچه شیر

۷ پاسخ

خب نمیشه شما نرید فقط همسرتون بره؟
اگه اعتراض کردن هم بگید واقعاً خسته ام شرایط هر هفته مهمونی رفتن ندارم

وای خدا من انقد دلتنگ اون موقع هام که میشستم با مامانم چایی می‌خوردم حرف میزدم تا سه ظهر هم خواب بودم

عاشق اسم مانلیم
یکی از معنیاش فک کنم بشه بمان برایم

عزیزم چرا اینطور به خودت فشار میاری
به شوهرت بگو
بگو من خسته ام توانشو ندارم
بگو شما همه سر سفره اید من یه اتاق دیگه به مانلی غذا میدم اصلا سر سفره تون هم نیستم براتون مهم نیست همینجا تو خونه میمونم فکر کنید تو همون اتاقم
بعد از ظهری یا عصری برو یه سر بهشون بزن
حرفاتو به شوهرت بگو
نزار تو دلت بمونه
بعدا بزرگتر میشی غصه میخوری که چرا انقدر خودتو اذیت کردی و حرفاتو نزدی که راحت بشی
اگر اون تورو درک نمیکنه تو هم درکش نکن و به فکر خودت باش

خانواده شوهر منم هرجمعه خونه مادرشوهرم ناهار از ۱۲ ظهر اونجاییم تا ۸ شبیعنی نصف میشم تازه اگه خواهرشوهرمم از شهر دیگه ماهی یکبار میاد چهارشنبه میاد تا جمعه عصر
ما پنجشنبه ها شب هم باید باشیم چون دخترش اومده بخدا مهمونی و دورهمی سمت خودمو نمیتونستم خوب برم
الان خیلی وقته نمیرم آخیششششش بخدا استراحت دارم خیلی طولانی و پراز چشم و هم چشمی و ادا اصولن به خدا هر هفته یه لباس یک استایل جدید
آخه مادرشوهرم با ۶۴سال سن لباس شیک میپوشه نپوشم یه جوری نگاهت میکنه معذب میشی همیشه باید شیک پوش باشی😕😐 منکه کمتر میرم خداروشکر نفس میکشم😁
من اصلا مهمونی ناهار دوست ندارم فکر میکنم مهمونی شبش بیشتر حال میده انگاری اصل مهمونی به شب نشینیشه
ظهر واسه استراحته
خانواده شوهر من مهمونی هاشون و دعوتی هاشون ظهره اعتقاد دارن شب نمیشه شام خورد
چون خانواده و فامیلای من شب نشینی میرن و شام دعوت میکنیم اظهار نظر میکنن که کی شام میخوره و فلان و.... فضولن کالا خودشونو قبول دارن فقط
رابطتتو یکم کمتر کن تا اذیت نشی
طی هفته عصر ها درحد دوساعت واسه عصرونه برو اذیتش هم کمتره

خب به همسرت بگو
یه بارم موقع ناهار تو بچه رو بگیر تا من غذا بخورم

درکت کردم .چرا شوهرت کمکت نمیکنه یا بهشون بگه یا نمیایم یا کمک کنیداتنا هم غذا بخوره یا بچه را بگیره تو غذاتو بخوری


منم ازبس غذا تندخوردم یا اصلا نخوردم یا نصفه ونیمه خوردم .کم اوردم عصبی شدم و .... واقعا کسی مارو درک نمیکنه ازچی بگه ادم

سوال های مرتبط

مامان مانلی مامان مانلی ۱۶ ماهگی
روزی که رفته بودم برای مشاوره بیهوشی ام ار ای مانلی یه خانمیکنار دست ما نشسته بود بچه ی ۴ساله تقریبا داشت کنارش نشسته بود گوشیش رو هم داده بود دست بچش و داشت بازی میکرد اون وقت ام ار ای داشت من مشاوره بچش ناشتا بود بعد از اونجایی که مانلی صبحا بیدار میشه اولش صبحانه نمیخوره من براش تنقلات تو کیفم گذاشتم گفتم تا ناهار بچم ضعف نکنه ...یعنی بگم مطب قلقله بود ها جا برای نشستن یا مثلا صندلی اضافه اینا نبود ،طبق معمول بعد یه ربع اول انتظار مانلی شروع کرد به بهانه گیری منم یدونه از خوراکی هایی که خودم براش درست کرده بودم در اوردم از کیفم بدم بهش بعد این خانومه یدفع برگشت گفت میشه اینجا ندی بهش من بچم ناشتاعه دلش میخاد پشتم کردم بهش دیدم بعد چند ثانیه دوباره گف یه جای دیگه بدین بهش عزیزم انقدر خسته و عصبی و ناراحت بودم خودم کنترل کردم گفتم ولش کن اونم یه مادره بخاطر بچش بلند شدم رفتم یه جای دیگه حالا جای نشستن منو گرفتن من سرپا داشتم به مانلی رسیدگی میکردم یعنی تا اخر تایم فقط سرپا وایستادم بخاطر بیشعوری و خودخواهی این خانم من بعد سزارین کمرم قفل میکنه بخام مثلا زیاد کار کنم یا سرپا وایستم یا بشینم تو ماشین شبش کمرم قفل کرده بود وحشتناک با خودم گفتم من اگه جای اون دور از جون زنه احمق بودم من از اونجا میرفتم و خب این مشکل منه نه دیگران که بچم ناشتاعه یا چی باعث بشی یه زن و یه بچه کوچیک انقدر اذیت بشن ...
پوشک بچه شیر خشک زایمان
مامان دلی ❤️ مامان دلی ❤️ ۱ سالگی
از صبح که از خواب بیدار میشم تنها کاری که فرصت میکنم برای خودم انجام بدم اینه که قرص تیروییدم رو‌بخورم بعدش بلافاصله باید بایستم پای گاز شروع کنم به پختن ناهار و آماده کردن صبحانه برای پسرم و دخترم و بعدش رسیدگی به درسا و امتحانای پسرم و تا آماده کردن ناهار و کشیدن غذا و رسیدن به دخترم و …ساعت سه میشه بعضا حتی فرصت نمی کنم صبحانه بخورم و روز به روز دارم لاغر تر میشم شوهرم ساعت چهار از سر کار میاد کار خاصی نمیکنه فقط برای خودش چای دم میکنه چون من اونموقع دارم دخترمو میخوابونم دخترم فقط با سینه و‌شیر خوردن میخوابه تو سکوت مطلق …و پنج شنبه ها هم قبل اینکه بریم خونه نه نه ش از بس خوشحاله یه جارو به خونه میزنه همین
من از شب تا خود صبح به دخترم شیر میدم اصلا حاضر نیست کمک کنه از شیر شب بگیرمش التماسش میکنم میگم یه شب ببر تو بخوابون میره تو‌گوشیش و تا ساعتها آخر شب اینستاگردی میکنه بعدم میاد میخوابه
تو طول روز هم هر بیست دیقه یه بار به بهونه سیگار کشیدن از خونه میزنه بیرون چون نمیخواد جلو پسرم سیگار بکشه

وقتی بهش میگم پاشو ظرفا رو کمک من بشور بچه تب داره من دیشب تا صبح نخوابیدم میگه تو چرا تا چشمت به من میافته میخوای ازم کار بکشی و…

من‌به این نفهم چطوری بفهمونم که آدم باشه حالم ازش بهم میخوره