روزی که رفته بودم برای مشاوره بیهوشی ام ار ای مانلی یه خانمیکنار دست ما نشسته بود بچه ی ۴ساله تقریبا داشت کنارش نشسته بود گوشیش رو هم داده بود دست بچش و داشت بازی میکرد اون وقت ام ار ای داشت من مشاوره بچش ناشتا بود بعد از اونجایی که مانلی صبحا بیدار میشه اولش صبحانه نمیخوره من براش تنقلات تو کیفم گذاشتم گفتم تا ناهار بچم ضعف نکنه ...یعنی بگم مطب قلقله بود ها جا برای نشستن یا مثلا صندلی اضافه اینا نبود ،طبق معمول بعد یه ربع اول انتظار مانلی شروع کرد به بهانه گیری منم یدونه از خوراکی هایی که خودم براش درست کرده بودم در اوردم از کیفم بدم بهش بعد این خانومه یدفع برگشت گفت میشه اینجا ندی بهش من بچم ناشتاعه دلش میخاد پشتم کردم بهش دیدم بعد چند ثانیه دوباره گف یه جای دیگه بدین بهش عزیزم انقدر خسته و عصبی و ناراحت بودم خودم کنترل کردم گفتم ولش کن اونم یه مادره بخاطر بچش بلند شدم رفتم یه جای دیگه حالا جای نشستن منو گرفتن من سرپا داشتم به مانلی رسیدگی میکردم یعنی تا اخر تایم فقط سرپا وایستادم بخاطر بیشعوری و خودخواهی این خانم من بعد سزارین کمرم قفل میکنه بخام مثلا زیاد کار کنم یا سرپا وایستم یا بشینم تو ماشین شبش کمرم قفل کرده بود وحشتناک با خودم گفتم من اگه جای اون دور از جون زنه احمق بودم من از اونجا میرفتم و خب این مشکل منه نه دیگران که بچم ناشتاعه یا چی باعث بشی یه زن و یه بچه کوچیک انقدر اذیت بشن ...
پوشک بچه شیر خشک زایمان

۵ پاسخ

اشتباه کردی بلند شدی میگفتی من کمرم دردمیکنه اگه بچه اذیت میشع زحمتتون جابه جا شین

میتونستی یکم از خوراکی دخترتو ب اونم میدادی

براچی مشاوره ام ارای رفتی ؟

مگه فقط بچه تو اونجا بود و خوراکی میخورد؟

وقتی خودش نمی‌فهمه باید بهش میگفتی مشکل توعه ن من
نمیتونم سرپا بمونم نمی‌بینی چقدر شلوغه هم خودم هم بچم اذیت میشیم
عزیزم اینطور آدما میفهمن خودشونو میزنن ب نفهمی

سوال های مرتبط

مامان 🎀 باران 🎀 مامان 🎀 باران 🎀 ۱ سالگی
مامانا همچین شرایطی براتون پیش اومده تا حالا ؟
من خیلی سعی میکنم جایی میریم یا تو خونمون حواسم باشه باران یه وقت ناخواسته بچه ای و اذیت نکنه حتی از الان وقتی یه چیزیو تقسیم میکنم باهاش مثلا نصف موز و میدم دستش نصفشم میگیرم دست خودم که بخورم بعضی وقتا که دستشو دراز می‌کنه ازم بگیره میگم نه این برا مامانه اون برا بارانه که بدونه نباید خوراکی بقیه رو بگیره ازشون
ولی در کل بچست دیگه الان مگه چقدر میتونه حرف گوش کن باشه یا تربیت پذیر
امروز رفتیم امامزاده تو حیاط فرش پهن بود بچه ها بازی می‌کردن یکی از بچه ها که از باران بزرگتر بود اومد یه بیسکوییت به باران داد یکیشم خودش خورد باران اومد پیش ما بیسکوییتشو خورد بعد دید اون دختر بچه با یه بچه کوچیکتر نشستن یکم اونورتر از ما نمی‌دونم چه نسبتی داشتن باهم ، از اونجایی که باران عاشق بچه هاست رفت پیششون نشست منم کاملا چشمم بهش بود یه خانومیم نشسته بود کنار بچه ها تو یه لحظه باران تصمیم گرفت بیسکوییتی که دست دختر کوچولوعه بود و بگیره یکدفعه خانومه یا یه لحنی که انگار داره با بچه ۷ ساله بی ادب صحبت میکنه شروع کرد بلندبلند گفت که نگیر نگیر نگیر اونم یکبار نه پنج شش بار همینجوری تکرار کرد بارانم پاشد اومد اینور من رفتم آوردمش دیگه نزاشتم بره سمت اونا نمی‌دونم یعنی این وسط من مقصر بودم
از اینجور مادرا خیلی حس بدی میگیرم فکر میکنن بقیه بچه ها بی ادب و کثیف و وحشین
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری شیرخشک پوشک نوزاد بچه شیشه شیر رفلاکس یکسال نوزاد بچه شیشه شیر بچه
مامان مانلی مامان مانلی ۱۶ ماهگی
انقدر سختمه که برای ناهار بخام برم مهمونی فقط دلم میخواد فرار کنم برم مانلی تو پروسه دندونه نصف شب وقت و بی وقت بیدار میشه و خب دوباره هم نمیخوابه الان از ساعت ۶صبح بیداریم میره یه کوچولو بازی میکنه میاد شیر میخواد بهش صبحونه هم دادم کلا رو هم رفته ۳ساعت خوابیدم حالا تو وضعیت ما عهد بستیم انگار هر اخر هفته ناهار باید خونه ی مادر شوهرم باشیم غیر این باشه مامان جانش نگران میشه چشمام داره از بیخوابی میسوزه دلم خیلی تنگه ،دلم تنگه اون موقع هاست که نسبت بهم ملاحظه میشد پنجشنبه جمعه ها که از مدرسه تعطیل میشدم تو اتاق میخوابیدم و مادرم با لحنی خیلی اروم با بابام صحبت میکرد که من بیدار نشم الان خودم باید ملاحظه یه عالمو بکنم که حتی ذره ای نه دلسوزمن نه هیچی خونه مادرشوهرم سر سفره ناهار قشنگ غذاشونو میخورن من وسط سفره مانلی میبرم بیرون تو خیاط یا میبرم تو اتاق جلو ایینه چون دوست داره بهش غذا میدم حتی یه تعارف نمیزنن تو برو غذاتو بخور ما بهش رسیدگی میکنیم دلم میخواد یه جمعه رو برگردم به قبل ...
پوشک بچه شیر خشک زایمان پوشک بچه شیر
مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
مامانهای عزیز لطفا هر کس می‌دونه منو راهنمایی کنه چون خودم خیلی شکه شدم... امروز شوهرم بعد از ظهر خوابید منم پسرمو برداشتم بردم تو سالن و در اتاق خواب را بستم که صدا شوهرمو اذیت نکنه و بخوابه.. تو این مدت هم کارهامون کردم یه مقدار میوه تو یخچال بود که همه را برداشتم و شستم که بذارم تو یخچال ولی خوب وقفه افتاد و میوه ها نیم ساعتی بیرون یخچال موندن... شوهرم که بیدار شد بهش گفتم چیزی میخای برات بیارم... گفت آره میوه بیار منم رفتم تو آشپزخانه... پسرم کنار شوهرم رو کاناپه نشسته بود و باری میکرد یهو با نخ افتاد زمین به طوری که ملاجش رو زمین خورد و پاهاش بالا بود ... یه لحظه گفتم گردنش شکست ... حالا شوهر عوضبم شروع کرد فحش به من بده....که مادر فلان شده ت (یعنی من ) مقصره... حالا من هیچی نگفتم ... نشست میوه بخوره گفت چرا میوه ها داغه و شروع کرد به داد و بیداد ..اون نشسته بود رو کاناپه و من رو زمین کنار بچه م نشسته بودم که بهش میوه بدم .... بعد بند شد و با پاهاش محکم کوبید تو بازو چی من.یه جوری که انگار داره شوت می‌کنه یه توپ رو و بعد بهم گفت برو لباساتو بپوش کمشو از خونه من بیرون ... من بلند شدم برم تو اتاق دو باره با پاس زد به باسن من که یعنی تیرپایی داره میزنه بهم ...مدام هم می‌گفت میذارمت دم در و فلان.... من رفتن تو اتاق پسرم و همین طور شوکه بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون شوهرم خیلی خرو گاوه و اگر میرفتم از خونه بیرون محال بود بذاره بچه رو ببرم و به هیچ عنوان هم نمی اومد دنبالم ... بعد چند دقیقه اومد گفت بیا بچه رو عوض کن چون پی پی کرده بود ...
مامان آنا مامان آنا ۱ سالگی
مامان نقطه خانوم مامان نقطه خانوم ۱۶ ماهگی
امروز بچموو بردم پارک برای تاب بازی بچه من خیلی بد غذاست داشتم رو تاب بهش غذا میدادم یه زن اومد با شوهرو بچش و شروع کرد به من حرف بد زدن گفت وای چقد بعضیا بی فرهنگن چرا رو تاب غذا میدن به بچه منم توجه نکردم بعد با صدای بلند گفت خانوم تا غذاشو تموم میکنه میخوای غذا بدی به این بچه منم گفتم سه دقیقه س رو تابه بعد بچمو فوری از رو تاب برداشتم اون زن بچشو سوار کرد بیس دقیقه بچشو تاب داد رفتم بهش گفتم خانوم بیس دقیقه س بچه ت رو تابه برش دار یهو زنه بهم فش داد منم گفتم الان زنگ میزنم پلیس بیاد جمت کنه وای تصور کن بچه یه ساله تو بغلم بو یه دستمم کاسه غذا بعد زنه شروع کرد به کشیدن موهام و یه دسته زیاد از موهای سرمو کشید بعدش هم من چون بچه بغلم بود و کاسه غذا دستم نمیتونستم هیچ دفاعی منم رفتم عقب و ازش دور شدم اما زنه ول کن نبود اومد و بازدم منو بزنه بهم چنگ زد و کل گزدنم جای چنگ هاشه و باعث شد گردنبند طلام گم بشه شایدم دزدیش به پلیس زنگ زدم گفتم بیاد برای صورت جلسه
مامان گل های من ❤️🫠 مامان گل های من ❤️🫠 ۱۶ ماهگی
بنظرتون چکار کنم میدونین ک من باخانواده شوهرم زندگی میکنم تو یه اتاق خب ـبعد تا خواهرشوهرم شوهرش بره جایی همینجاس دوسه شب بعد وقتی اینجاس بچه هام نباید اسباب بازی هاشونو دربیارن بازی کنن یا چیزی بخورن که اینادیونه میشن صبح پسرم ماشین کوچولوش تو حال بود پسر اون برداشت این گریه کرد ماشین دگه بهش دادم تا رفت باز دوباره گریه کرد ک اینو میخوام مادرشوهرم به پسرم گفت ببرش قایمش کن اینو دیونه کردی یا بهش بده باز ماشینو گرفتم یه خیلی کوچولو دادم بهش اینم بچس نمیفمه رفت باز گفت هان باز دوباره یکی دیگه اوردی من حرف نزدم بعد بچه های اون رفتن مغازه من دخترمو نذاشتم گفتم گرمه رفتن خوراکی خریدن اوردن بهش ندادن بعد از قبل خوراکی بود گفت مامان همون دوغمو بده دیشب بابا خرید گفتم باش رفت تو حال گفت من دروغمو میخورم پدرشوهرم گفت باش برو تو بلندگو اعلام کن یعنی چی اینا باز میخوان منو شوهرم تو اتاق بودیم شوهرم گفت ببینشون اول ک اونا خوردن این خواس بهش ندادن الان این یه حرفی زد بهش اینجوری میگم من بازم چیزی نگفتم
مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته سی‌وهفتم بارداری
#زایمان زود رس
پارت ۸
ادامه داستان قبلی

دیگه ۳٠هفته سیسمونی مو اوردن دیگه من رو تخت شیب دار بودم چند هفته بود که اصلا بلند نشده بودم حتی رو تخت حموم میکردم سرمو رو تخت میشستیم دیگه خیلی دلم میخواست بعداز چند هفته از تخت بیام پایین بلند شدم اصلا یه حسی داشتم انگار صد کیلو وزنم رو بود بعداز چند هفته دراز کشیدن بلند شدم یه راهی تو خونه زیر بغلم رو گرفتن راه رفتم تا ۳۵هفته همین روال بود دیگه انقدر امپول زده بودم جای سالم تو بدنم نبود کل بندم کوفته بود سزکلاژم رو ۳۵هفته باز کردن میتونم بگم بدترن درد رو داشت باز کردنش ۳۶هفته هم سزارین شدم نچرخیده بود بچه داشت سرپا دنیا میومد یه چند روزی هم دستگاه رفت و خداروشکر تموم شد برگشتیم میدونید چرا اینارو تعریف کردم فقط خاستم بگم قدر سلامتیتون قدر داشته هاتون رو بدونید من ارزوم بود مثل بقیه ها یه مهمونی ساده برم لباسای قشنگ باداری بپوشم سیسمونی پسرمو خودم برم با شوق انتخاب کنم بخرم اما نشد بازم میگم خداروشکر به خیر گذشت پسرمو بغل گرفتم فقط یه چیزی بگم هر حسی به کائنات بدی همون میشه من قبل اینکه بچه دار بشم همش میگفتم خدایا به من یه بچه بچه راضیم تا اخر دراز بکشم دقیقا همونم شد همیشه از خدا خوب بخداید زیاد بخاید به هرچی فکر کنید همون م