بنظرتون چکار کنم میدونین ک من باخانواده شوهرم زندگی میکنم تو یه اتاق خب ـبعد تا خواهرشوهرم شوهرش بره جایی همینجاس دوسه شب بعد وقتی اینجاس بچه هام نباید اسباب بازی هاشونو دربیارن بازی کنن یا چیزی بخورن که اینادیونه میشن صبح پسرم ماشین کوچولوش تو حال بود پسر اون برداشت این گریه کرد ماشین دگه بهش دادم تا رفت باز دوباره گریه کرد ک اینو میخوام مادرشوهرم به پسرم گفت ببرش قایمش کن اینو دیونه کردی یا بهش بده باز ماشینو گرفتم یه خیلی کوچولو دادم بهش اینم بچس نمیفمه رفت باز گفت هان باز دوباره یکی دیگه اوردی من حرف نزدم بعد بچه های اون رفتن مغازه من دخترمو نذاشتم گفتم گرمه رفتن خوراکی خریدن اوردن بهش ندادن بعد از قبل خوراکی بود گفت مامان همون دوغمو بده دیشب بابا خرید گفتم باش رفت تو حال گفت من دروغمو میخورم پدرشوهرم گفت باش برو تو بلندگو اعلام کن یعنی چی اینا باز میخوان منو شوهرم تو اتاق بودیم شوهرم گفت ببینشون اول ک اونا خوردن این خواس بهش ندادن الان این یه حرفی زد بهش اینجوری میگم من بازم چیزی نگفتم

۱۴ پاسخ

رفتم بهش دوغ دادم اونو داداشش خوردن بعد ک تموم شد بطریو داداشش برداش همینجوری تو دهنش بود رف تو حال میبیتم گریه میکنه خواهرشو فرستادم گفتم ببین چشه میگه بابابزرگ بطریشو گرفته به اون یکی نوش داده بعد دید ک دختزم گفت دوباره داد بهش باز اون شروع کرد به گریه دوباره مادرشوهرم ازش گرفت به همون داد به این یه دلستری کوچیک داد من چیزی نگفتم گفت یچه هستن بعد باباش بطریو گرفت طرف بینیش خیلی بوی کثیف و ترشیده ای میداد گرفتم ازش گفتم کی اینو داده دستش چیزی نگفت به بچه ها گفتم اینوکی داده به مصطفی گفت مامان بززگ گفت مگ چشه گذاشتم جلو اینه گفتم انگار چیز پوسیده ای داخلش بوده خیلی بوی بدی میده اومدم تو اتاق پسرمو یچی سرگزم کردم ولی بازم پسرم بطریشو میخواس برداشتش گفتش هان همینو کمی اب مکشیدی بهش میدادی دگه
بخدا کلافه شدم از دستشون حواب نمیدم میگم بزرگترن شوهرم میگه کاری کزدن جوابشونو بده ولی من خودم جواب نمیدن اینجوری میکنن دیگه دلم اتیش میگیره شما جای من بودین چکار میکردی خیلی به نصیحتتون نیاز دارم لطفا بگین چه رفتاری بکنم

اگه میتونی محترمانه و بدون دعوا حرفتو بزن بهشون مثلا ناراحت میشم ابنکارو مبکنید و..

اگه هم نمیشه سعی کن وقتایی که ابنطوری شلوغ میشه، بیشتر تو اتاق بمونی با بچه‌ها. اگر هم گفتن چرا زیاد نمیری پیششون بگو بچه ها دعواشون میشه

ببین اگ میتونی پذیرایی یاهمون مهمان خونت اگ در داره ب بیرون اول همونو آماده کن گچ اینا برو بشین تا بقیه هم گچ بشن، اگ توهمین یکی دوماه همه خونه رو گچ میکنن پس بشین کامل گچ کن همه رو برو

مامان گل های من اگه نمیتونی جواب بدی خوب تحمل کن بِکش جدا که شدی بهونه ای دستت هست که قطع ارتباط کنی ....

واییی خدا صبرت بده دختر چجوری تحمل میکنی تو
ما هم تو یه ساختمونیم ولی حرف نمیزنیم

اشتباه بزرگ زندگی باخانواده شوهره من بخاطر اینکه مستاجر دو ماه خونه رو خالی نکرده بود مجبور بودم پیششون باشم اخر فقط،با شوهرم دعوا میکردم شبها. موقع خواب ک چرا منو از اینجا نمیبری اون موقع من حامله بودم جرات نداشتم برم دست ببرم ب سفره نونی بردارم اونام انگار ن انگار من حامله هستم دلم هزار چیز میکشه ما جرات نداشتیم شبها حداقل با هم بخوابیم تا ک میشد میاوردن جا شوهرمو تو حال خونه مینداختن و بر منم تو اتاق خواب پتو میدادن ک ها اینجا بخواب تو حامله ای اون خونه ساکته و فلان همه از کلک بازیاشون بود تا اینکه یه شب شوهرم خودش جاشو برداشت و گفت من با خانمم میخوابم بر سر همین نصف شب دعوا اساسی ب پا شد ک خجالت بکش ما دختر مجردیم تو جلو ما میری با زنت بخوابی وفلان. حالا هم تا میتونی صبر پیشه کن فقط،صبر

من کامل میفهمم چی میگی خیلی سخته خودم الان چند وقته با همسرم درگیرم هر جا میریم باید پدر و مادر همسرمم باشن دیگه خسته شدم میگم من به یک نفر ازدواج نکردم با ۳ نفر ازدواج کردم هر چی که میگم حداقل ی وقتایی دو نفره باشیم بریم مسافرت و بیرون میگه پدر و مادرم خیلی سختی کشیدن من هر جا برم که اونا نباشن بهم خوش نمیگذره میگم من باید تاوان سختی کشیدن اونا رو بدم میگه میخوای بخواه نمیخوای نخواه همینه که هست مادر پدرش هم خیلی دخالت میکنن از هر چیزی که میخوام بخرم بخورم بپوشم به همه چیز کار دارن دیگه بریدم اگه ی علت برا موندنم هست همین بچه اس بخدا

واییی ک چ بیشورن بخدا با گوشت استخون درکت میکنم منم چند ماه از خانه پدرشوهرم رفتم واقعا الا معنی زندگی کردنو میچشم

حالا من خونم جداست. پدرشوهرم و مادرشوهرم تنهان پیرم هستن.
دارم نذر و نیاز میکنم برم پیششون زندگی کنم اوناعم میخان. ولی شوهرمو و خانواده ام نمیزارن

چی بگم والا سخته زندگی با خانواده شوهر چون کم کم احتراما می‌ره هر چی دلشون می داد میگن به آدم

بد ترین چیز تو دنیا همینه
نه احترام به خودت و همسرت میزارن نه بچتون عزیزه منم وقتی خواهر شوهرم میاد تو خونه با دخترم بازی میکنم نمیزارم بره مجبورم تحمل کنم تا خونمون اوکی بشه ان شاالله شما هم تحمل کن چیزی نگو روشون تو روت باز بشه

خدا بهت صبر بده صبر ایوب میخاد با خانواده شوهر زندگی‌کردن

کاری نمیشه کرد بخوای چیزی بگی دعوا میشه باید تحمل کرد🥺
اونام ک بچه ان نمیفهمن ک 😭
نمیتونین خونتونو جدا کنید؟

چقدر پدد شوهر وماورشوهرر وخواهرشوهرمن اینا با همعروسم اینحوری بودن😑

سوال های مرتبط

مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
مامانهای عزیز لطفا هر کس می‌دونه منو راهنمایی کنه چون خودم خیلی شکه شدم... امروز شوهرم بعد از ظهر خوابید منم پسرمو برداشتم بردم تو سالن و در اتاق خواب را بستم که صدا شوهرمو اذیت نکنه و بخوابه.. تو این مدت هم کارهامون کردم یه مقدار میوه تو یخچال بود که همه را برداشتم و شستم که بذارم تو یخچال ولی خوب وقفه افتاد و میوه ها نیم ساعتی بیرون یخچال موندن... شوهرم که بیدار شد بهش گفتم چیزی میخای برات بیارم... گفت آره میوه بیار منم رفتم تو آشپزخانه... پسرم کنار شوهرم رو کاناپه نشسته بود و باری میکرد یهو با نخ افتاد زمین به طوری که ملاجش رو زمین خورد و پاهاش بالا بود ... یه لحظه گفتم گردنش شکست ... حالا شوهر عوضبم شروع کرد فحش به من بده....که مادر فلان شده ت (یعنی من ) مقصره... حالا من هیچی نگفتم ... نشست میوه بخوره گفت چرا میوه ها داغه و شروع کرد به داد و بیداد ..اون نشسته بود رو کاناپه و من رو زمین کنار بچه م نشسته بودم که بهش میوه بدم .... بعد بند شد و با پاهاش محکم کوبید تو بازو چی من.یه جوری که انگار داره شوت می‌کنه یه توپ رو و بعد بهم گفت برو لباساتو بپوش کمشو از خونه من بیرون ... من بلند شدم برم تو اتاق دو باره با پاس زد به باسن من که یعنی تیرپایی داره میزنه بهم ...مدام هم می‌گفت میذارمت دم در و فلان.... من رفتن تو اتاق پسرم و همین طور شوکه بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون شوهرم خیلی خرو گاوه و اگر میرفتم از خونه بیرون محال بود بذاره بچه رو ببرم و به هیچ عنوان هم نمی اومد دنبالم ... بعد چند دقیقه اومد گفت بیا بچه رو عوض کن چون پی پی کرده بود ...
مامان هیما💕 مامان هیما💕 ۲ سالگی
پرسیدین شب چجوری بدون پستونک هیما رو خوابوندم
من ادعا ندارم والا🫠چیزی ک برام جواب بوده و تجربمو میگم بهتون ببینین شاید واسه شماام جواب بده
هشت روز پستونک گرفتنم طول کشید.
روز ۱: پستونک رو یکم فقط سوراخ کردم،موقع خواب میدادم دستش ،گریه کرد نق زد بداخلاقی کرد هی گفت درستش کن ولی صبوری کردم،بردمش بیرون یه تایم طولانی ، شب موقع خواب طبق روال پستونک سالم بهش دادم.
روز ۲: یکم سوراخ بزرگ تر شد ، نق و بهانه گیری خیلی شدید شد،بردمش خانه بازی حسابی خستش کردم ،شب با شیر خوابید بدون پستونک ولی در طول شب هروقت بیدار شد پستونک سالمشو بهش دادم.
روز ۳:کلا سر پستونک رو بریدم،تخم شربتی درست کردم ریختم روش گفتم اه اه شده،خیلی ناراحت شد گریییه،بهش گفتم بنداز سطل آشغال یا بده به جوجو ها محکم میگرفتش میگفت منه! گفتم زنداییم که بچه ۷ساله داره اومد خونمون سرگرم شدن باهم یادش رفت بهانه گیری کنه،بچه زنداییم هی بهش گفت پستونک خیلی زشته اه اه حالم بد شد من نمیخورم از این حرفا ، در طول شب بیدار که شد گذاشتم پنج شیش دیقه گریه کنه بعد بهش دادم،هر بار بیدار میشد میزاشتم یکم گریه کنه بعد پستونک سالمو میدادم بهش
روز ۴: باز پستونک رو خواست و دید روش تخم شربتی ریخته و خرابه،خودش گفت اه اه و انداختش سطل آشغال😁یکم بعد انگار دلش نیومد رفت برداشت دوباره،باز کلی گفتم اه اه شده خراب شده ، بخاطر تخم شربتی ها نمیزاشت تو دهنش اصلا ، شب وقتی گریه میکرد با صدای بلند میگفتم پستونک اه اه شده یادته؟!میخوای بخوریش؟! خودش گفت نه ولی باز گریه کرد ،هرسری میزاشتم روپام ، دیگه نزدیک صبح که خودم پاره بودم پستونک سالم بهش دادم ک بخوابه
ادامه تاپیک بعد