رفتم بهش دوغ دادم اونو داداشش خوردن بعد ک تموم شد بطریو داداشش برداش همینجوری تو دهنش بود رف تو حال میبیتم گریه میکنه خواهرشو فرستادم گفتم ببین چشه میگه بابابزرگ بطریشو گرفته به اون یکی نوش داده بعد دید ک دختزم گفت دوباره داد بهش باز اون شروع کرد به گریه دوباره مادرشوهرم ازش گرفت به همون داد به این یه دلستری کوچیک داد من چیزی نگفتم گفت یچه هستن بعد باباش بطریو گرفت طرف بینیش خیلی بوی کثیف و ترشیده ای میداد گرفتم ازش گفتم کی اینو داده دستش چیزی نگفت به بچه ها گفتم اینوکی داده به مصطفی گفت مامان بززگ گفت مگ چشه گذاشتم جلو اینه گفتم انگار چیز پوسیده ای داخلش بوده خیلی بوی بدی میده اومدم تو اتاق پسرمو یچی سرگزم کردم ولی بازم پسرم بطریشو میخواس برداشتش گفتش هان همینو کمی اب مکشیدی بهش میدادی دگه
بخدا کلافه شدم از دستشون حواب نمیدم میگم بزرگترن شوهرم میگه کاری کزدن جوابشونو بده ولی من خودم جواب نمیدن اینجوری میکنن دیگه دلم اتیش میگیره شما جای من بودین چکار میکردی خیلی به نصیحتتون نیاز دارم لطفا بگین چه رفتاری بکنم
اگه میتونی محترمانه و بدون دعوا حرفتو بزن بهشون مثلا ناراحت میشم ابنکارو مبکنید و..
اگه هم نمیشه سعی کن وقتایی که ابنطوری شلوغ میشه، بیشتر تو اتاق بمونی با بچهها. اگر هم گفتن چرا زیاد نمیری پیششون بگو بچه ها دعواشون میشه
ببین اگ میتونی پذیرایی یاهمون مهمان خونت اگ در داره ب بیرون اول همونو آماده کن گچ اینا برو بشین تا بقیه هم گچ بشن، اگ توهمین یکی دوماه همه خونه رو گچ میکنن پس بشین کامل گچ کن همه رو برو
مامان گل های من اگه نمیتونی جواب بدی خوب تحمل کن بِکش جدا که شدی بهونه ای دستت هست که قطع ارتباط کنی ....
واییی خدا صبرت بده دختر چجوری تحمل میکنی تو
ما هم تو یه ساختمونیم ولی حرف نمیزنیم
اشتباه بزرگ زندگی باخانواده شوهره من بخاطر اینکه مستاجر دو ماه خونه رو خالی نکرده بود مجبور بودم پیششون باشم اخر فقط،با شوهرم دعوا میکردم شبها. موقع خواب ک چرا منو از اینجا نمیبری اون موقع من حامله بودم جرات نداشتم برم دست ببرم ب سفره نونی بردارم اونام انگار ن انگار من حامله هستم دلم هزار چیز میکشه ما جرات نداشتیم شبها حداقل با هم بخوابیم تا ک میشد میاوردن جا شوهرمو تو حال خونه مینداختن و بر منم تو اتاق خواب پتو میدادن ک ها اینجا بخواب تو حامله ای اون خونه ساکته و فلان همه از کلک بازیاشون بود تا اینکه یه شب شوهرم خودش جاشو برداشت و گفت من با خانمم میخوابم بر سر همین نصف شب دعوا اساسی ب پا شد ک خجالت بکش ما دختر مجردیم تو جلو ما میری با زنت بخوابی وفلان. حالا هم تا میتونی صبر پیشه کن فقط،صبر
من کامل میفهمم چی میگی خیلی سخته خودم الان چند وقته با همسرم درگیرم هر جا میریم باید پدر و مادر همسرمم باشن دیگه خسته شدم میگم من به یک نفر ازدواج نکردم با ۳ نفر ازدواج کردم هر چی که میگم حداقل ی وقتایی دو نفره باشیم بریم مسافرت و بیرون میگه پدر و مادرم خیلی سختی کشیدن من هر جا برم که اونا نباشن بهم خوش نمیگذره میگم من باید تاوان سختی کشیدن اونا رو بدم میگه میخوای بخواه نمیخوای نخواه همینه که هست مادر پدرش هم خیلی دخالت میکنن از هر چیزی که میخوام بخرم بخورم بپوشم به همه چیز کار دارن دیگه بریدم اگه ی علت برا موندنم هست همین بچه اس بخدا
واییی ک چ بیشورن بخدا با گوشت استخون درکت میکنم منم چند ماه از خانه پدرشوهرم رفتم واقعا الا معنی زندگی کردنو میچشم
حالا من خونم جداست. پدرشوهرم و مادرشوهرم تنهان پیرم هستن.
دارم نذر و نیاز میکنم برم پیششون زندگی کنم اوناعم میخان. ولی شوهرمو و خانواده ام نمیزارن
چی بگم والا سخته زندگی با خانواده شوهر چون کم کم احتراما میره هر چی دلشون می داد میگن به آدم
بد ترین چیز تو دنیا همینه
نه احترام به خودت و همسرت میزارن نه بچتون عزیزه منم وقتی خواهر شوهرم میاد تو خونه با دخترم بازی میکنم نمیزارم بره مجبورم تحمل کنم تا خونمون اوکی بشه ان شاالله شما هم تحمل کن چیزی نگو روشون تو روت باز بشه
خدا بهت صبر بده صبر ایوب میخاد با خانواده شوهر زندگیکردن
کاری نمیشه کرد بخوای چیزی بگی دعوا میشه باید تحمل کرد🥺
اونام ک بچه ان نمیفهمن ک 😭
نمیتونین خونتونو جدا کنید؟
چقدر پدد شوهر وماورشوهرر وخواهرشوهرمن اینا با همعروسم اینحوری بودن😑
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.