جمعه‌ست، ساعت ۳:۳۰ عصر...
و من از صبح با پریودی از خواب بیدار شدم؛ یعنی بدنم از همون اول صبح رسماً گفته: «امروز با من بحث نکن!» 😂

بعد از کلی بازی و دنبال پسرک دویدن و جمع کردن چیزایی که هر پنج دقیقه دوباره از یه جای دیگه سر درمیارن، بالاخره آقا تصمیم گرفت بخوابه.
پدر پسرک هم خوابیده؛ چون قراره عصر بریم برای خونه خرید کنیم.
یعنی فعلاً هر سه‌تامون یه جورایی در حالت «شارژر لازم داریم» هستیم!
منم تو داغون‌ترین وضعیت ممکن، قیافه‌ی خسته، نشستم یه گوشه و بعد از مدت‌ها کتابمو باز کردم.
کتاب «مادر کافی» رو از قبلِ بارداری خریده بودم.
یعنی کتاب عملاً از دوران بارداری تا الان یه عضو ثابت خونه بوده، فقط من و کتاب هنوز فرصت نکرده بودیم با هم آشنا بشیم! 😂
هر بار می‌گفتم «امشب می‌خونمش»...
ولی امروز بالاخره گفتم بذار هرچی می‌خواد بشه، من چند صفحه بخونم.
ماکارونی پسر هم آماده‌ست روی گاز که آقا از خواب بیدار بشه و میل بفرماین 🍝😂
خونه هم همچنان یه چیزی بین «قبل از زلزله» و «بعد از زلزله»‌ست؛
ظرفا هستن، اسباب‌بازی‌ها همه‌جا پخش شدن، لباسا یه گوشه افتادن و منم فعلاً تصمیم گرفتم هیچ‌کدوم رو نبینم! 😂
فعلاً مامان نشسته کتاب می‌خونه و وانمود می‌کنه زندگی خیلی آروم و مرتبه!
در حالی که فقط کافیه پسرک از خواب بیدار بشه تا دوباره فیلم اکشن شروع بشه. 😂
گاهی فکر می‌کنم مادر بودن یعنی همین؛
وسط خستگی، پریودی، خونه‌ی به‌هم‌ریخته، غذای آماده روی گاز و یه بچه که هر لحظه ممکنه بیدار بشه، یه گوشه برای خودت پیدا کنی و چند صفحه کتاب بخونی.
نه خونه تمیزه،
نه من سرحالم،
نه زندگی طبق برنامه پیش میره...
ولی همین چند صفحه هم برای امروزِ من یعنی:
«مامان هنوز خودش رو کامل فراموش نکرده.» 🤍😂

تصویر
۶ پاسخ

من جات بودم همه کارارو میکردم با خیال راحت کتاب میخوندم
چون تو شرایطی ک کار باشه مغزم نمیره طرف کتاب🤦🏻‍♀️

هممون همینیم خاهر

منم لباسارو ریختم تو اتاق درشو بستم که نبینمشون🤣
دخترمو باباش داره میخوابونه پسرمم خونه مامانمه قراره بیارتش خودمم از صبح تو آشپزخونه ام...حس میکنم تو زندگی قبلیم جزئی از وسایل آشپزخونه بودم 😭😭
عکسای دوران بارداریمو گم کردم دارم دیوونه میشم...عکاس خرم گفت پاکشون کرده
کاش میشد بیخیال بشم...ولی انقدر ذهنم درگیر یک چیز میمونه تا تبدیل به یک عذاب بزرگ بکنمش برای خودم
کتاب خوبیه؟منم میخواستم بخرم شک داشتم خوبه یا نه

آفرین به تو مامان خوب

چه کپشن قشنگی و دلی نوشتی
و دقیقا خونه ی ما
و خود من در همین حالیم
بقیه اهل منزلم خوابن

فک کردم فقط خونه ماانگاربمب توش ترکیده خیالم راحت شد
بقول شوهرم میگه همینکه بایه بچه یکساله هنوززنده ای بهت افتخارمیکنم توقع داشتم زودترازایناخودتوبکشی😅

سوال های مرتبط

مامان علی 💙👶🏻 مامان علی 💙👶🏻 ۱۱ ماهگی
حدود یه ساله از زایمانم می‌گذره و فکر کنم بدنم هنوز نفهمیده بالاخره قراره با من راه بیاد یا نه! 😂🙂‍↕️
هورمونام یه طرف، اعصابم یه طرف، خوابم هم که کلاً از من استعفا داده...
خلاصه بعد از ۲۶ سال و اندی ماه، بالاخره با خودم گفتم شاید وقتشه به جای اینکه هر روز خودمو جمع کنم و دوباره از نو پخش بشم، برم پیش روانپزشک 😅

رفتم و دکتر برام سه مدل قرص نوشت.
گفتم: «دکتر من هنوز به بچه‌م شیر میدم...»
گفت: «اشکالی نداره، می‌تونی مصرف کنی.»
ولی خب...
منِ مادر با مغزی که از وقتی بچه‌دار شده، روی حالت «نگران باش حتی وقتی هیچ دلیلی نداری» تنظیمه، هنوز قرصا رو نگرفتم ولی میگم:
«نکنه بخورم، از شیرم بره تو بدن بچه؟ نکنه یه بلایی سرش بیاد؟» 🥲😂
یعنی آدم برای خودش حاضر میشه هزار جور سختی بکشه، ولی پای بچه که وسط میاد، حتی یه قرص ساده هم تبدیل میشه به پرونده جنایی! 😂

دکتر گفته مشکلی برای شیردهی نداره، ولی باز دلم قرص نمی‌شه...
مامانایی که تجربه مشابه داشتین، مخصوصاً اونایی که موقع شیردهی داروی اعصاب مصرف کردین،
تجربه‌تون چی بوده؟
بچه‌تون مشکلی پیدا کرد؟ خودتون چه حسی داشتین؟

فرزندپروری
مادرانه
روانپزشک