حدود یه ساله از زایمانم می‌گذره و فکر کنم بدنم هنوز نفهمیده بالاخره قراره با من راه بیاد یا نه! 😂🙂‍↕️
هورمونام یه طرف، اعصابم یه طرف، خوابم هم که کلاً از من استعفا داده...
خلاصه بعد از ۲۶ سال و اندی ماه، بالاخره با خودم گفتم شاید وقتشه به جای اینکه هر روز خودمو جمع کنم و دوباره از نو پخش بشم، برم پیش روانپزشک 😅

رفتم و دکتر برام سه مدل قرص نوشت.
گفتم: «دکتر من هنوز به بچه‌م شیر میدم...»
گفت: «اشکالی نداره، می‌تونی مصرف کنی.»
ولی خب...
منِ مادر با مغزی که از وقتی بچه‌دار شده، روی حالت «نگران باش حتی وقتی هیچ دلیلی نداری» تنظیمه، هنوز قرصا رو نگرفتم ولی میگم:
«نکنه بخورم، از شیرم بره تو بدن بچه؟ نکنه یه بلایی سرش بیاد؟» 🥲😂
یعنی آدم برای خودش حاضر میشه هزار جور سختی بکشه، ولی پای بچه که وسط میاد، حتی یه قرص ساده هم تبدیل میشه به پرونده جنایی! 😂

دکتر گفته مشکلی برای شیردهی نداره، ولی باز دلم قرص نمی‌شه...
مامانایی که تجربه مشابه داشتین، مخصوصاً اونایی که موقع شیردهی داروی اعصاب مصرف کردین،
تجربه‌تون چی بوده؟
بچه‌تون مشکلی پیدا کرد؟ خودتون چه حسی داشتین؟

فرزندپروری
مادرانه
روانپزشک

تصویر
۱۰ پاسخ

وای به من بگو اسمشو من دیگه اعصاب برام نمونده

دقیقا منو توصیف کردی. جسمی و روحی همه جوره به هم ریختم. خیلی دوست دارم برم دکتر ولی مثل تو گاهی به خودم میگم نکنه برای بچه ضرر داشته باشه.

افرین بهت مامان اگاه، کیف کردم بخاطر خودت و جوجه‌ات تلاش کردی که حالتون خوب باشه🫂 داروهات رو بخور اگه مشکلی داشت مطمئن باش دکتر نمیداد بهت. شما خیلی مامان خوب و اگاهی هستی مــاااچ بـهـت😘🫂

منم شیر خودمو میدم و قرص میخورم

مامان من موقعه ای م داداشم شیر خوار بوده داروی اعصاب مصرف کرده الان داداشم بشدت پرخاشگره و قرص اعصاب میخوره

منم رفتم و مصرف میکنم مشکلی نداره

این قرص ها برای خودت وابستگی نمیاره؟

منم قرص میخورم اتفاقا انقدر حالم خوب میشه بابچم عشق میکنم
پسرم قطعا یه مادر شاد سالم میخواد

من باید برم ولی نمیرم ، چون می‌دونم بالاخره یه ضرری داره

واقعا اعصابی نمیمونه برا ادم خیلی سختتته تا زبون ادمو بفهمن ادم دق میکنه
منم خیلی درگیرم😮‍💨🥲

سوال های مرتبط

مامان نیلا🐣💕🍒 مامان نیلا🐣💕🍒 ۱۳ ماهگی
دیروز نیلا رو برای چکاپ ماهانه بردم دکتر یه جمله گفت که هم ذوق کردم هم یه لحظه دلم گرفت🥹🫶🏻
گفت از این به بعد نیلا میتونه غذای سفره بخوره 🍕🍟

نمیدونم چرا ولی همین یه جمله انقدر برام بزرگ بود... انگار یکی رسما اعلام کرد اون نوزاد کوچولویی که برای هر قاشق غذاش استرس داشتم داره آروم آروم بزرگ میشه...🥲🤍

همون نیلایی که روزای اول برای چند قاشق پوره ذوق میکردم برای هر غذای جدید هزار بار تحقیق میکردم نگران رفلاکسش بودم نگران اینکه نکنه عق بزنه نکنه حساسیت داشته باشه نکنه سیر نشده باشه...🫠

حالا رسیدیم به جایی که دکتر میگه دیگه میتونه غذای سفره بخوره...🥹🍽️

شاید برای خیلیا یه جمله معمولی باشه ولی برای من یعنی یه فصل از کوچولویی نیلا تموم شد...💛

از این به بعد یه صندلی کوچولو کنار سفره داریم یه جفت دست کوچولو که میخواد از بشقاب مامان و بابا غذا برداره یه کوچولویی که قراره کنارمون غذا خوردن رو یاد بگیره 🥹🫶🏻

و من... دلم میخواد زمان فقط یه کم آروم‌تر بگذره...⏳🤍

البته هنوز با بافت غذاها دوست نشده و میدونم تا مثل ما غذا خوردنش یه کم زمان میبره ولی همین که دکتر گفت از نظر سنی دیگه محدودیتی نداره دلم قنج رفت...🥹🤍

اولین غذای سفره‌ای که بچه‌هاتون عاشقش شد چی بود؟🍭
مامان علی 💙👶🏻 مامان علی 💙👶🏻 ۱۱ ماهگی
جمعه‌ست، ساعت ۳:۳۰ عصر...
و من از صبح با پریودی از خواب بیدار شدم؛ یعنی بدنم از همون اول صبح رسماً گفته: «امروز با من بحث نکن!» 😂

بعد از کلی بازی و دنبال پسرک دویدن و جمع کردن چیزایی که هر پنج دقیقه دوباره از یه جای دیگه سر درمیارن، بالاخره آقا تصمیم گرفت بخوابه.
پدر پسرک هم خوابیده؛ چون قراره عصر بریم برای خونه خرید کنیم.
یعنی فعلاً هر سه‌تامون یه جورایی در حالت «شارژر لازم داریم» هستیم!
منم تو داغون‌ترین وضعیت ممکن، قیافه‌ی خسته، نشستم یه گوشه و بعد از مدت‌ها کتابمو باز کردم.
کتاب «مادر کافی» رو از قبلِ بارداری خریده بودم.
یعنی کتاب عملاً از دوران بارداری تا الان یه عضو ثابت خونه بوده، فقط من و کتاب هنوز فرصت نکرده بودیم با هم آشنا بشیم! 😂
هر بار می‌گفتم «امشب می‌خونمش»...
ولی امروز بالاخره گفتم بذار هرچی می‌خواد بشه، من چند صفحه بخونم.
ماکارونی پسر هم آماده‌ست روی گاز که آقا از خواب بیدار بشه و میل بفرماین 🍝😂
خونه هم همچنان یه چیزی بین «قبل از زلزله» و «بعد از زلزله»‌ست؛
ظرفا هستن، اسباب‌بازی‌ها همه‌جا پخش شدن، لباسا یه گوشه افتادن و منم فعلاً تصمیم گرفتم هیچ‌کدوم رو نبینم! 😂
فعلاً مامان نشسته کتاب می‌خونه و وانمود می‌کنه زندگی خیلی آروم و مرتبه!
در حالی که فقط کافیه پسرک از خواب بیدار بشه تا دوباره فیلم اکشن شروع بشه. 😂
گاهی فکر می‌کنم مادر بودن یعنی همین؛
وسط خستگی، پریودی، خونه‌ی به‌هم‌ریخته، غذای آماده روی گاز و یه بچه که هر لحظه ممکنه بیدار بشه، یه گوشه برای خودت پیدا کنی و چند صفحه کتاب بخونی.
نه خونه تمیزه،
نه من سرحالم،
نه زندگی طبق برنامه پیش میره...
ولی همین چند صفحه هم برای امروزِ من یعنی:
«مامان هنوز خودش رو کامل فراموش نکرده.» 🤍😂
مامان 💗💞هانا👶❤ مامان 💗💞هانا👶❤ ۱۳ ماهگی
امروز تولد بچه ام بود.
بالاخره شد یک سال.
یک سال گذشت و چقد سخت گذشت.
وای که چقد سخت بود 🫠
چه شبایی که از شدت بیخوابی گریه نمیکردم چه روزایی که از شدت عصبانیت خودمو نزدم آخه بچه ام خیلی ناآروم بود و منم دست تنها.از یه طرف افسردگی بعد زایمان از یه طرف گریه های بچه بیخوابی استرس از بین رفتن خلوتای دو نفره ی منو همسرم .خلاصه که هر موقه یاد اون وقتام میفتم به حال خودم گریه ام میگیره حتی یه نفر نبود این بچه رو یه ربع از من بگیره من یه نفس بکشم دروغ چرا بعضی وقتا با خودم میگفتم اشتباه کردم
بچه آوردم.خلاصه با هر بدبختی بود از مرحله رو رد کردم
ولی اینو به اونایی که تازه بچه آوردن میگم زمان حلال مشکلاته فقط باید به خودتون زمان بدید که بتوتید با شرایط جدید کنار بیاید.
مطمئن باشید رفته رفته همه چی بهتر میشه به اینم گوش نکنید که بزرگتر میشن سخت تر میشه.و این وفق دادنه کار یه ماه و دو ماه نیس من تازه بعد یه سال دارم با شرایط جدید زندگیم کنار میام.
حقیقتش قبل دنیا اومدن بچه ام تو فکر این بودم که بچه ام شد یه سالش اقدام کنم برا بعدی ولی بعد دنیا اومدن بچه هم نظر خودم هم نظر خودم درباره ی اقدام دوباره برگشت.
به هر حال خداروشکر میکنم به خاطر این دسته گلی که بهم داده و منو لایق مادر بودن دونسته این خانوم خانوما الان شده همه ی زندگی من و باباش.🤌😍😍
مامان هامین مامان هامین ۲ سالگی
یه فنجون نسکافه‌ی داغ کنار یه کلوچه‌ی ساده، یه لحظه‌ی کوتاه برای خودم، وسطِ تمامِ هیاهوی یه هفته شلوغ با یه کوچولوی پرانرژی. مامان بودن یه شغل تمام‌وقته ولی کسی نه وقت استراحت می‌ده، نه مرخصی. تو هم مثل من، شاید شب‌ها با چشم‌های نیمه‌باز از خواب بپری صداش بیاد، بغلم بخواد، دندون دربیاره یا فقط دلش بخواد مطمئن شه هنوز کنارشی. صبور بودن آسون نیست، مخصوصاً وقتی خودت خسته‌ای، گرسنه‌ای، یا حتی دلت گرفته. اما می‌دونی؟ همین که هر روز با عشق بغلش می‌کنی، با لبخند بیدارش می‌کنی یعنی داری دنیای یه آدمو قشنگ می‌سازی یعنی قهرمانی، حتی اگه کسی برات مدال نزنه. اگه امروز یه نفس عمیق کشیدی، یه فنجون نسکافه برای خودت ریختی و چند دقیقه با خودت خلوت کردی بدون که اینم یه جور قدرت و مراقبته؛ از خودت، تا بتونی بیشتر برای اون کوچولوی نازت باشی.

🌻🌸 برای همه‌ی مامانایی که وسط بی‌خوابی‌ها، هنوز عشق می‌کارن،شما قوی‌ترین آدمای دنیایین، حتی اگه گاهی بغض کنین.
صبوری‌تون قشنگه، حتی اگه کسی نبینه‌ش. یک دنیا عشق و مهربونی تقدیم همتون🥰🌹❤️🙏🏻
مامان noora مامان noora ۱ سالگی
دیشب یه تاپیک گذاشتم در مورد خواب نورا نالیدم یکی کامنت گذاشت خواب آور نمیدی ؟پرومتازین میداد و نگفته بود که دکتر تجویز کرده انگار سرخود می‌داد و خب حسابی سرزنشش کردن و بهش گفتن خودخواهی و ضرر داره دیگه گفتم پاکش کنم داستان شده😬...من چند ماه پیش که از خواب نورا پیش دکتر نالیدم گفت یه سالش بشه میشه کاری کرد و دارو داد الان زوده الان که یک سالش رد شده هنوز که نبردم ولی احتمالا میخواد بیبی اسلیپ یا ازینجور داروها تجویز کنه دیگه...از طرفی فامیلمون بچش هفت ماهشه می‌گفت دکترش گفته نخوابید و اذیت کرد بهش سیتریزین بده و ضرر نداره !من خودم به شخصه بدون تجویز دکترخود نورا جرات ندارم سرخود کاری کنم ولی نورا که اگزما زد دکترش سیتریزین و پماد داد وقتی رفتیم بگیریم دکتر داروخونه گفت سیتریزین خیلی ضرر داره برا بچه اینقدی🤦🏻‍♀️ولی یه چیزی می‌خوام بگم که شایدم اشتباه باشه و من فقط یه جنبه رو نگاه کرده باشم نمدونم ...خیلیا که افسردگی میگیرن بعد زایمان کمکی ندارن همسرشون کمک نمیکنه خیلی منطقی تره که دارو بدن بچه بخوابه تا اینکه بچه شش هفت ماهه رو کتک بزنن جنبه خودخواهیشو بذارید کنار کسی که افسردگی گرفته شاید قبلش اعصاب بچه رو داشته و خودخواسته بچه دار شده و بعد اینجوری شده منی که همسرم کمکم می‌کنه دارم پاره میشم از خستگی اونی که همین کمکم نداره چه کنه میشه با روزی یک ساعت خوابیدن گذروند و خوش اخلاقم بود؟