۱۱ پاسخ

عکس بالایی جاروبرقی یا بخارشو ؟؟

ماشاالله بهت که اینقدر قوی و پر انرژی هستی انشاالله که همیشه صحیح‌وسلامت باشین 😍🥰

هروقت بچه خوابید باید بخوابیم چاره چیه خواب نداریم ک

سلام عزیزم خداقوت
دخترمو خوابوندم
میخوام بخوابم

خسسسته نباشی
منم تقریبا همین بودم با این تفاوت که صبح تا ۱ سرکار بودم
بعدش همینا

پسرتون راه افتاده؟ چون پسر من از زمانی که راه افتاد من مثل بادیگارد مواظبم فقط از روی مبلا میوفته کار پیشکیش

پسرتو پیش کی میزاری واسه باشگاه؟

یعنی چی توکاراشرکتش میدی

خداقوت پهلوان
دخترم خوابید الان منم برم شام بخورم و بخوابم

خسته نباشی پسر منم تازه خوابیده ی چایی بخوریم بخوابیم

خسته نباشی دخترم خوابیده منم نشستم بیکار

سوال های مرتبط

مامان شاهان 👶🏻🩵 مامان شاهان 👶🏻🩵 ۱۴ ماهگی
بالاخره بعد از یک روز تو خودم بودن و یکم بهم ریختگی ذهنی
سعی کردم امروز بهتر باشم
بیدار شدیم و بعد از صبحانه لباس هارو شستم و ناهار بابا رو دادیم و رفت سر کار
چند تیکه ظرف رو شستم
ما بینش با شاهان بازی کردیم و یکم رقصیدیم عاشقه اهنگای شاده و میرقصه باهاشون .
بعد از اینکه یه دوش سریع انجام دادم برای شاهان از گرسنگی شروع کرد گریه از عمق دل و جای شما خالی نباشه چنان از ته دل بود با اشک های گلوله ای که با بغل گرفتنش قطع شد و همین حین که اشک میریخت غذاشو گرم کردم و تا خورد اروم شد و رفت منم سریع چند تیکه ظرف شستم و بردم خوابوندمش برای چرت عصرانه اش .
خودم رفتم یه آبی به بالکن کشیدم وخونه رو در همین حالت کمی شلوغ ( وسط خونه اسباب بازی های شاهان ریخته و شب ها جمع میکنم چون انقدر وسواس گرفتم سر هر بار جمع کردن که دیدم از لحاظ زمانی و روحیه ای دارم اسیب میبینم و دارم با خودم تمرین میکنم مه ریلکس باشم . خونه بالاحره جمع میشه ،ظرفا شسته میشه و... ولی وقت زمان عقب برنمیگردن که من به یه سری کارای مهم تر برسم ) دیدم موقعیت خوبیه بشینم با خودم یکم خلوت کنم ...که روز ،روز برنامه ریزی برای اینده است 😍
گفتم بذار یه عصرونه هم بخورم برای خودم توی این سکوت پس یه پنکیک موزی سریع با جو پرک و موز و شیر و تخم مرغ درست کردم و از شیر قهوه صبح برای خودم ریختم و دارم میرم یکم به ذهنم نظم بدم ...💆🏻‍♀️🧘🏻‍♀️
شما چخبر از امروزتون خوشگلا؟🎀
مامان شاهان👼🏻👑 مامان شاهان👼🏻👑 ۱۷ ماهگی
مامان علی 💙👶🏻 مامان علی 💙👶🏻 ۱۳ ماهگی
امروز برای چهارمین بار عمه شدم 🥹💙
و با افتخار اعلام می‌کنم که هر چهار تا برادرزاده‌هام پسرن! 😂
البته اگه علی رو هم حساب کنیم، میشه پنج تا پسر که رسماً دور و برمون ریختن و من نمی‌دونم این خانواده کی قراره یه دختر به خودش ببینه! 😂

مامانِش از دیروز بیمارستان بستری بود و بالاخره امروز ساعت ۶:۳۰ صبح، بعد از کلی درد و انتظار، آقا شاهان تشریف آوردن به این دنیا.
البته خودش ظاهراً خیلی هم برای اومدن عجله نداشته؛ از اون بچه‌هایی بوده که باید با آمپول فشار بهش می‌گفتن:
«داداش دیگه بسه، پاشو بیا بیرون!» 😂
از دیروز ما هم این‌ورِ دنیا دل توی دلمون نبود.
هر چند دقیقه یه بار گوشی دستمون:
«چی شد؟»
«دردش شروع شد؟»
«به دنیا اومد؟»
تا بالاخره ساعت ۶ و نیم صبح خبر رسید که شاهان جان بالاخره وارد شد! 💙
منم که راهَم دور بود و نتونستم اونجا باشم، ولی دلم از همون دیروز پیششون بود.
دلم می‌خواست لحظه‌ی به دنیا اومدنش اونجا باشم، صداشو بشنوم، صورت کوچولوشو ببینم و همون اول بگم:
«سلام آقا شاهان، من عمه‌ جونتم!»
ولی خب فاصله گاهی آدمو از جایی که دلش اونجاست دور می‌کنه...
هرچند از دور هم وقتی خبر تولدش رسید، دلم پر شد از یه عالمه ذوق و عشق.
حالا یه فسقلی دیگه به جمعمون اضافه شده؛
یه پسر کوچولوی دیگه که قراره بزرگ بشه و احتمالاً یه روزی ما رو با شیطنت‌هاش به مرز جنون برسونه! 😂
شاهان جان، خوش اومدی به خانواده‌ای که تا این لحظه پنج تا پسر تحویل گرفته:
چهار تا برادرزاده و یه علیِ خودمون! 😂💙
خوش اومدی شاهان کوچولو 🤍
الهی همیشه سلامت باشی و سهمت از این دنیا،
آغوش گرم، دل خوش، خنده‌های بلند و آدمایی باشه که حتی وقتی راهشون دوره، دلشون پیش توئه.

۹مهر ۴۰۵