امروز برای چهارمین بار عمه شدم 🥹💙
و با افتخار اعلام می‌کنم که هر چهار تا برادرزاده‌هام پسرن! 😂
البته اگه علی رو هم حساب کنیم، میشه پنج تا پسر که رسماً دور و برمون ریختن و من نمی‌دونم این خانواده کی قراره یه دختر به خودش ببینه! 😂

مامانِش از دیروز بیمارستان بستری بود و بالاخره امروز ساعت ۶:۳۰ صبح، بعد از کلی درد و انتظار، آقا شاهان تشریف آوردن به این دنیا.
البته خودش ظاهراً خیلی هم برای اومدن عجله نداشته؛ از اون بچه‌هایی بوده که باید با آمپول فشار بهش می‌گفتن:
«داداش دیگه بسه، پاشو بیا بیرون!» 😂
از دیروز ما هم این‌ورِ دنیا دل توی دلمون نبود.
هر چند دقیقه یه بار گوشی دستمون:
«چی شد؟»
«دردش شروع شد؟»
«به دنیا اومد؟»
تا بالاخره ساعت ۶ و نیم صبح خبر رسید که شاهان جان بالاخره وارد شد! 💙
منم که راهَم دور بود و نتونستم اونجا باشم، ولی دلم از همون دیروز پیششون بود.
دلم می‌خواست لحظه‌ی به دنیا اومدنش اونجا باشم، صداشو بشنوم، صورت کوچولوشو ببینم و همون اول بگم:
«سلام آقا شاهان، من عمه‌ جونتم!»
ولی خب فاصله گاهی آدمو از جایی که دلش اونجاست دور می‌کنه...
هرچند از دور هم وقتی خبر تولدش رسید، دلم پر شد از یه عالمه ذوق و عشق.
حالا یه فسقلی دیگه به جمعمون اضافه شده؛
یه پسر کوچولوی دیگه که قراره بزرگ بشه و احتمالاً یه روزی ما رو با شیطنت‌هاش به مرز جنون برسونه! 😂
شاهان جان، خوش اومدی به خانواده‌ای که تا این لحظه پنج تا پسر تحویل گرفته:
چهار تا برادرزاده و یه علیِ خودمون! 😂💙
خوش اومدی شاهان کوچولو 🤍
الهی همیشه سلامت باشی و سهمت از این دنیا،
آغوش گرم، دل خوش، خنده‌های بلند و آدمایی باشه که حتی وقتی راهشون دوره، دلشون پیش توئه.

۹مهر ۴۰۵

تصویر
۱۶ پاسخ

خدا حفظشون کنه همیشه تنشون سلامت
من ۹ ساله عمع نشدم خیلی دوست دارم عمه بشن خدا انشالله یه بچه سالمی به داداشم و زنش بده

چه جالب نیاز نیس منتظر دختر باشین اون پسرا خودشون دختر میارن😍😂

قدمش مبارکه ولی پسر یا دختر بودن افتخار نداره هر دوشون هدیه خدان ، انشالله که سالم باشن

عزیزم دعا کن منم خیلی زود عمه بشم

اونا کجان که دورین

عزیزم مبارکتون باشه گلم
به امید عمه شدنم😥🥲

مبااارکه 😍

کاش داداش منم به خودش زحمت بده ازدواج کنه یه زن داداش به جمعمون اضافه کنه 😂
منم با همین ذوق و شوق فعلا منتظر زنداداش آینده هستم تا ان شاالله نوبت بچش برسه
دختر من که از عمه شانس نیاورد
حداقل من ان شاالله بتونم خواهر شوهر خوبی و عمه ی خوبی باشم

بهتون افتخار چه عمه مهربونی پس عمه شدنتون مبارک خانومی

حس کردم شاهان جون هم تو برنامس😐😂😂😂 مرسی عمه جوننننم(شاهان)😂

من روزی که عمه شدم خودمم حامله بودم زاار میزدم😂😂😂نه از ذوق بچه .از اینکه زنداداشم یکم درد طبیعی کشید بعد سزارین شد بچه ۳۷ هفته بدنیا اومد .

اخی چه عمه ی خوبی
خاهرشوهر من ب خودش اصلن زحمت نداد بیاد بیمارستان😂

به به چه عمه خوبی مبارکتون باشه

مبارک باشه عمه خانم🥰❤️

مبارکه بسلامتی ایشالله💕

عمه شدنت مبارکمون باشه🤣
منم سه تا برادرزاده دارم هر سه تا پسرن ،یکی از داداشام به پسرش ک نوزاد بود میگف بابا یه جوری زندگی کن که عمت تاوانشو بده🤣🤣🤣
حالا منم تنها عمه این پسرام❤😎🤣🤣

مبارکه عمه خانم😁😍❤️

سوال های مرتبط

مامان ماهان جون💙👼🏻 مامان ماهان جون💙👼🏻 ۱۲ ماهگی
ماهانِ من، امروز یک ساله شدی… 🥹❤️
یک سال از روزی که برای اولین بار دیدمت می‌گذره، ولی انگار همین دیروز بود… همون بیمارستان، همون لحظه‌ای که برای اولین بار چشمم بهت افتاد. توخیلی زودتربدنیا اومدی و برای به دنیا آوردنت کلی درد و سختی کشیدم، روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم، ولی وقتی تو رو دیدم همه‌شون یادم رفت.

از همون روز اول تا امروز، همه‌ی دنیام شدی. با تمام خستگی‌ها، شب‌بیداری‌ها، نگرانی‌ها و سختی‌ها، با جون و دلم مراقبت کردم و بزرگ شدنت رو دیدم. ❤️

امروز که یک سالت شده، بیشتر از همیشه دلم برای اون ماهانِ کوچولوی نوزاد تنگ شده… برای دستای کوچیکت، بوی تنت، خوابیدنت تو بغلم و روزایی که تمام دنیام توی یه بچه‌ی کوچولو خلاصه می‌شد.
با اینکه خیلی سخت گذشت، باز دلم برای تک‌تک اون روزها تنگ شده… 🥹

ماهان جان، من تو رو یک ساله بزرگ کردم، اما از امروز هم تا هرجایی که عمرم قد بده، پشتت می‌ایستم و همه‌جوره مراقبت هستم.
امیدوارم همیشه سالم و خوشحال باشی و من سال‌های سال کنارت باشم و ببینم بزرگ می‌شی… تا یه روزی که ان‌شاءالله جشن عروسی خودت رو بگیریم و من با چشم‌های پر از اشکِ شوق بهت نگاه کنم و با خودم بگم: «این همون بچه‌ایه که یه روز با هزار سختی به دنیا آوردمش.» ❤️

تولدت مبارک پسر کوچولوی من،
تمام عشقِ من، تمام زندگیِ من…
ماهانِ یک‌ساله‌ی مامان، دوستت دارم بیشتر از چیزی که بشه با کلمه‌ها گفت تویی دلیل آرامشِ من. 🎂❤️
بمونه به یادگار🌟{{۱405/۶/۲۰}}🌟
مامان نیلا مامان نیلا ۱۲ ماهگی
یک ساله شدی نیلای من… 🥹🤍
باورم نمیشه همین یه سال پیش، یه کوچولوی ریزه‌میزه اومد توی بغلم و از همون لحظه، همه‌ی دنیام شدی.

این یه سال با تو برای من پر بود از همه چی…
از شبای بی‌خوابی و نگرانی، تا خنده‌های شیرینت، بغل کردنت، اولین دندونت، چهار دست‌وپا رفتنت و کلی لحظه‌ی کوچیک و بزرگی که دلم می‌خواست هیچ‌وقت تموم نشن. 🥹

ماه به ماه بزرگ شدنت رو دیدم و هر بار با خودم گفتم:
«مگه میشه این بچه از اینم دوست‌داشتنی‌تر بشه؟»
و تو هر بار جوابمو دادی و بیشتر از قبل دلمو بردی. 🤍

حالا رسیدیم به اولین تولدت…
آخرین ماهیه که هنوز می‌تونم بگم «نوزاد من»…
از فردا دیگه یه دختر کوچولوی یک‌ساله‌ای. 🎂🎀

نمی‌دونم این یک سال خیلی زود گذشت یا من انقدر محو تماشای بزرگ شدنت بودم که نفهمیدم چطور گذشت…

فقط می‌دونم از وقتی اومدی، یه تیکه از قلبم دیگه بیرون از خودم زندگی می‌کنه.
تو شدی قشنگ‌ترین دلیل خندیدن من، قشنگ‌ترین نگرانی من و شیرین‌ترین قسمت زندگی من. 🥹❤️

نیلای من،
تولدت مبارک دختر کوچولوی مامان.
آرزو می‌کنم همیشه سالم و خوشحال باشی، بخندی، شیطونی کنی و من هم همیشه کنارت باشم و تک‌تک بزرگ شدنت رو ببینم.

یک ساله شدی عشقم…
ولی برای من همیشه همون کوچولویی می‌مونی که یه روز گذاشتنش توی بغلم و زندگی من برای همیشه عوض شد. 🤍

تولدت مبارک تمامِ دنیای مامان. 🎂🩷
۱۴۰۵/۰۷/۰۱
مامان علی جونم🫀 مامان علی جونم🫀 ۲ سالگی
علی جان دلم، اولین تولدت مبارک عمر مادر...🎂❤️🎂❤️🎂
پسرکم باورم نمیشه که یکسال گذشته...
یکسال از اولین لحظه ای که صدای گریه ات رو شنیدم،اون لحظه ای که دنیا ایستاد و تو شدی همه زندگیم
علی جانم❤️تو فقط یه بچه نیستی...
تو دلیلی هستی برای نفس کشیدنم،برای بیدار شدن،برای ادامه دادن...
با اومدت قلب من شکل تازه گرفت
پر شد از چیزی که هیچ وقت با هیچ کلمه ای نمیتونم تعریفش کنم،یه عشق خالص،یه وابستگی بی مرز،یه آرامش عجیب که فقط و فقط وقتی توی بغلمی میتونم حسش کنم.
یکسال پر از لحظه هایی بود که با اشکم با لبخند قاطی شد...
وقتی اولین بار خندیدی،وقتی اولین بار بهم نگاه کردی،وقتی اولین بار دستت رو دور انگشتم حلقه کردی...
تو بزرگ شدی جان دلم ولی منم با تو بزرگ تر شدم ،قوی تر شدم،عاشق تر شدم...
نمیدونی هر شب قبل خواب چقدر میبوسمت و تو به این کار عادت کردی و با بوسه های من خوابت میبره،چقدر بعد خواب نگات میکنم و از خدا تشکر میکنم که تو رو بهم داد...
که صدای نفس هات شد امن ترین موسیقی شبهام...
که بوی تنت شده آرامبخش تمام خستگیهام...
علی کوچولوی من❤️
امروزم تولد توئه🎂
اما انگار هدیش رو من گرفتم
خودت رو،وجود نازنینت رو،عشقی که تا همیشه توی قلبمه
تولدت مبارک پاره تنم😍
هر سال،هر روز،هر لحظه بیشتر از قبل عاشقت میشم و دوست دارم

بمونه به یادگار با یک روز تاخیر
چون من و علی جانم دیروز سخت مریض بودیم و امروز بهتریم
خداروشکر
مامان رادمان مامان رادمان ۱۴ ماهگی
امروز تولد رادمانه... و تولد دوباره‌ی من. 🤍
یک سال پیش، درست همین روز، فقط یک پسر به دنیا نیومد... یک مادر هم متولد شد.
دوازده ماه پیش، وقتی صدای اولین گریه‌ات توی اتاق پیچید، انگار دنیا برای همیشه قبل و بعد از اون لحظه تقسیم شد. از همون ثانیه فهمیدم که دیگه هیچ‌وقت آدم سابق نمی‌شم.
یک سال گذشت... سالی که پر بود از شب‌های بی‌خوابی، نگرانی‌های بی‌پایان، اشک‌های یواشکی، خنده‌های از ته دل، اولین لبخندت، اولین دندونت، اولین قدم‌هایی که برای رسیدن بهش لحظه‌شماری کردم...
بارها خسته شدم... بارها به خودم شک کردم... اما هر بار که نگاهم به تو افتاد، دوباره جون گرفتم.
تو فقط بزرگ نشدی رادمان... من هم کنار تو بزرگ شدم. صبورتر شدم، قوی‌تر شدم، عاشق‌تر شدم.
امروز که یک ساله شدی، بیشتر از هر چیزی به خودم افتخار می‌کنم؛ نه چون بی‌نقص بودم... چون با تمام خستگی‌ها، ترس‌ها و سختی‌ها، هر روز تمام تلاشم را برای مادر خوبی بودن کردم.
تولدت مبارک، تمام دنیای من... ممنون که با اومدنت، به زندگی من معنی تازه‌ای دادی.
و تولد دوباره‌ی من هم مبارک... روزی که فهمیدم مادر شدن فقط به دنیا آوردن یک بچه نیست؛ تولد نسخه‌ای از خودته که تا قبل از اون روز، حتی نمی‌شناختیش. 🤍✨
با تاخیر
۱۴۰۴/۵/۱۶