پارت ۴: بخیه هارو زدن و دیدن یه جا خون ریزی میکنه و براشون معلوم نشد کجاست بیخالش شدن
دو‌ساعت خون ریزی کردم یا سه ساعت تو اتاق زایمان همه رفتن فقط من مونده بودم ک منم بردن بخش گفتم خدارو شکر نجات پیدا کردم ک تپ بخش ضربان قلبمو‌گرفتن ۱۵۰ بود و فقط میرفت بالا دوبارع ماساژ رحمم کردن و کلی خون با فشار اومد دوباره بردنم اتاق زایمان منم فقط گریه میکردم میگفتم‌نمیخام با این بخیه ها دستشونووارد بدنم میکردن نمیدونم چطور نمردم اون روز دیگه بیخال شدن گفتن خون ریزی رحم داره برین اتاق عملو اماده کنین و زود زنگ بزنین دکتر شیفت بیاد و بهم امپول بی حسی سزارین زدن دیگه دردام تموم شد از خوشی این ک امپول بهم زدن و بی حس شدم بال بال میزدم نگو ک شریان زیر رحمم و بریده بودن و داشتن رحممو درد میاوردن یا خودم میمردم از خون ریزی ک شانس من یه دکتر خوب و قدیمی اومد و پیدا کرد شریان و بریدن و سه ساعت اتاق عمل بودم با کلی سخت دکترم داشت گریه میکرد منم فقط دعا میکردم و میگفتم تروخدا کمکم کنید نمیرم بخاطر پسرم یا میگفتم تروخدا ب بچم شیر بدین بچم حداقل چیزیش نشع میگفتن دادیم ولی نداده بودن یهو‌دکتر جیغ زد گفت خون بیارین خونن هفت کیسه خون بهم زدن خلاصه تموم شد و نجات پیدا کردم خون ریزیو قطع کردن منم بردن ایسیو یع هفته اونجا بودم و. بچمو ندیدم اونم زردی داشت بستری شده بود و بهش شیر خشک میدادن منم شیرم خشک شده بخاطر شوکی که بهم وارد کردن و اون هفت کیسه خون ک بهم زدن 😔😔اینم از تجربه ی من انشالله کافر تجربش نکنه اللن تو بیمارستان بوکان همه منو‌میشناسن میگن مثله سحر نشه 🙂

۲۱ پاسخ

بخدا اواني بخشی زایمانی بوکان هیچ نازانن منیشیان کشت خدایان له راضی نبه

قەد و وەزنت چەنێکە؟ وەزنی مناڵەکە چون بوو؟

اینارو همسرت شنید چی گفت چیکار کرد

وای عزیزم چقد سخت بوده😭خدا اجرشو بهت ببخشه

چیه بو ماما همراهکت؟

ای خدایه چیه او کاری دگل کردی ای شکایتت نکرد

ایییی سحر 😭😭😭😭😭😭😭 امن چبکم

یعنی هم اونجات پاره شد هم شکمت؟

وای الهی
بخاطر اشتباه ماما ها بود این اتفاق؟

رحمت رو میگی دراوردن؟؟

کامه دکتری عملی کردی

بویه له بیمارستان بوکان دترسم هرکس چووه راضی نیه

الهی بجردم قلبم درد گرفت خواهر،الهی تنت سالم باشه همیش

کوتم سزارین بکه

ایرو چن ناخوشه کچه چاک دبی ایشلا 🥲الان چونی

بعدش عملت شکمت باز کردن چطوری

الهی عزیزممم چقدر سختی کشیدییی 😭😭😭

ای هاوار چنده سختت لی گذراوه فقیره خدا روحمی پی کردوی

الان چونی

خدا رحمی پیه کردوی گلم

وای چه تجربه سختی 🙁 بیمارستان دولتی بودی؟

سوال های مرتبط

مامان 🩷MAHLIN🧿 مامان 🩷MAHLIN🧿 ۱۵ ماهگی
مامان دیان مامان دیان روزهای ابتدایی تولد
دیگه امدن تو اتاق سوند و وصل کنن بهشون گفتم تو اتاق عمل برام بزارین گفتن نمیشه اون موقع گذاشتن زیاد اذیت نشدم اما حس خیلی بدی داشتم موقع وصل کردنش دیگه سرم بهم وصل کردن و رفتیم تو اتاق عمل تیم اتاق عمل خیلی پر انرژی بودن و خوش برخورد بخاطر امپول فشار ها درد میگرفت و قطع میشد بهشون گفتم من درد دارم دکتر بیهوشی گفت امپول بی حسی و بزنم دردات قطع میشه همینجور هم شد امپول بی حسی از کمر زدن و زیاد اذیت نشدم بعد دکتر شکم و باز کرد بهشون گفتم من دارم حس میکنم چون پاهامو هنوز میتونستم حرکت بدم دیگه تا بچه بدنیا امد اول جیش کرد بعد شروع کرد به گریه دکتر هم شروع کرد به بخیه اینم بگم بخاطر امپول فشار رحمم خیلی شل شده بود بخیه که کرد شکمم مثل توپ شد از داخل خون ریزی کردم دکتر زد رو شکمم مثل توپ صدا میاد به دستیارش گفت سریع بازش کن منم که مت جه حرفشون شدم فشارم همینجوری داشت میرفت بالا تمام بدنم میلرزید وقتی دیدن فشارم رفت بالا از سر هم بیهوش شدم بعد منو بردن ریکاوری عملی که نیم ساعت طول میکشید ۳ ساعت و نیم طول کشید دکتر امد گفت که خیلی اذیت شدم چه بافت بدنت بد بود همراه بخیه کرون گوشت بدنت له میشده و میرخته بدن من فوق العاده حساسه از بخیه زد حساسیت استفاده کردن بعد دکتر میگفت خدا کنه واکنش نشون نده به بخیه های داخل شکمت منو سه روز بعد از زایمانم بستری کردن که خون ریزی مو چک کنن چون تو اتاق عمل افتاده بودم به خون ریزی اونجا که شکمم مثل توپ شده بود خون ریزی کرده بودم
مامان 🐣مهیار🌙 مامان 🐣مهیار🌙 ۴ ماهگی
تجربه زایمانم پارت ۲
بستری شدم و وسیله هامو با کمک پرستار بردم توی اتاقی که قرار بود بمونم تا ماما همراه بیاد پیشم
ماما اومد بهم آبمیوه و خرما و قرص گل مغربی داد و سرم زدن و آمپول فشارُ زدن و منتظر موندن تا دردام شروع بشن
چند دقیقه گذشته بود از سرم که صدای دستگاه دراومد ضربان قلب بچه اومد پایین
کلی پرستار و ماما اومدن توی اتاق
حسابی همه شوکه شده بودن و هی میدویدن اینور و اونور
دهنم خشک شده بود از استرس و فقططط گریه میکردم میگفتم بچم چیزیش شد؟
اونام میگفتن نه عزیزم چیزی نیست نترس
ولی فهمیدم خیلی وضعیت بچه بده چون همشون حسابی هول شده بودن و به دکترا زنگ میزدن و با داد میگفتن اتاق عملُ آماده کنید
منم فقط گریه میکردم داد میزدم بچمو نجات بدین بچم چیزیش نشه😭😣
بدترین صحنه ی عمرمو تجربه کردم واقعا
خداروشکر الان پسرم صحیح و سالم بغلمه🥲🫂🧿👼🏻
اتاق عملُ آماده کردن و دکتر خودمم نیومد هرچی بهش زنگ زدن
واقعا خیلی در حقم ظلم کرد هرچی بهش گفتم همه ی ماماها بهم گفتن طبیعی نمیتونی نامه سزارین نداد بهم باعث شد بدترین لحظه ها رو تجربه کنم😞
مامان آیلین مامان آیلین ۷ ماهگی
بعد اورژانس بردنم سزارین گفتن برو رو تخت می‌خاست آمپول بزنه کمرم گفت شل بگیر گرفتم زد هیچ درد نداشت چقدر بچه های اتاق عمل مهربون بودن تا دراز کشیدم سریع بچه رو کشیدن بیرون آوردن تماس پوست ب پوست می‌گفت چ خوشگله شبیه خودته 🥲😍منم از شدت ذوق ک دیگه طبیعی نزایدم دخترمو سالم دیدم اشکام می اومد تند تند دیگه بردنم ریکاوری دیدیم دکتر ریختن بالا سرم دکتر رحمش شل کرده افتاده بودم خون دیزی شدید جوری ک دکترا میترسیدن از دست برم هر دکتری یع فشار بهم میداد منم چنان درد داشتم بعد خون ریزی بند اومد اوردنم بخش دوباره خون ریزیم شدید شد دکترو پرستار باهم دوتایی با مشت تو شکمم من داد میزدم تورو خدا خیلی درد داره بعد منم دست مامانمو عاجیمو فشگار میداد التماس دکترو میدم جون عزیزتون دیگه نمیتونم می‌گفت اگه نزاری خون ریزیت بند نیاد باید دوباره ببرمت اتاق عمل
دوباره فشار من فرق خون بود پرستار می‌گفت دکتر بند نمیا چنان فشارم دادن منم فقط گریه و التماس مامانمو عاجیم چنان گریه میکردن ک نگو 😂شوهر از صدا های داد من دلش طاقت نیاورده بود رفته بود بیرون از بیمارستان
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد
مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان ماهلین🩷ماهور🩵 مامان ماهلین🩷ماهور🩵 ۹ ماهگی
پارت ۲
خلاصه وقتی من رفتم اتاق زایمان ساعت حدود ۶ و نیم شب بود و همون دقیقا سرم هیوسین بهم زدن و شروع کردن ب آمپول فشار و آنتی بیوتیک و آمپول عضلانی و خیلی چیزای دیگ ...اونشب تا صب دو تا سرم ک داخلش آمپول فشار زده بودن بهم زدن دریغ از ی ذره درد ولی حدودا ۱۰ بار معاینم کردن ک همون ۱ سانت بودم و اصلا بیشتر نمیشد انقدر هم سرم زدن بهم ک دیگ همه جای دستام جای سوزن بود.خلاصه ک من اونشب گرفتم راحت خوابیدم دکترا تعجب میکردن میگفتن درد نداری میگفتم اصلا .خلاصه اونشب صب شد و روز از نو .دوباره معاینه کردن و ورزش و آمپول فشار و آنتی بیوتیک و خیلی چیزای دیگ ...
اون روز اصلا حالم خوب نبود و فقط گریه میکردم فقط میگفتم خداکنه بلایی سر بچم نیارن آخه همونجور ک داشتن ضربان قلب بچه رو گوش میدادن یهو ضربان خیلی افت کرد و دکترا ریختن روسرم و معاینه کردن ک یکی از دکترا گفتم برگشت برگشت ک اون لحظه قلبم دیگ داشت وایمیساد ..انقد ّقسم دادم گفتم توروخدا من از دیروز همش ۱ سانتم اگ پیشرفت نمیکنین ببینم سزارین ک قبول نمیکردن
خلاصه ساعت ۱ونیم دکتر اومد و کیسه آبمو پاره کردن و من از ساعت ۲ بعدازظهر اوج دردام شروع شد بحدی ک فقط داد میکشیدم و خدارو صدا میزدم...از ۲ تا ۵ خیلی خیلی درد میکشیدم
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱ ماهگی
#پارت ۳ زایمان طبیعی

من تا وقتی همسرم بیاد گریه میکردم رو زمین دراز کشیده بودم مامانم لباس هامو پوشید وسایل اماده کرد همسرم امد دستم گرفت رفتیم سمت ماشین منم همون جور گریه میکردم از درد دیگه نشستیم رفتیم سمت بیمارستان درد هام هی بیشتر میشود جوری ک دیگع تو ماشین جیغ میزدم ایقدر دست مامانم فشار داده بودم کبود شده بود ولی واقعا دست خودم نبود تا رسیدیم سریع بردنم بخش زایمان معاینه ک کردن گفتن ۵ سانت شودی منم فقط جیغ میزدم اصلا نمیتونستم دراز بکشم دیگه بردنم اتاق زایمان گفتن نیاز ب امپول فشار نیسته فعلا منم تو اتاق ب دور خودم دور میزدم از درد جیغ میزدم کف اتاق دراز کشیده بودم یهویی حس حالت تهوع بهم دست داد سریع رفتم تو دستشویی کلی استفراغ کردم دیگه سرم داشت گیج میرفت فشار افتاد وقتی بالا اوردم بزور مامانم تا تخت منو برد ماما امد دید استفراغ کردم گفت تا فردا زایمان میکنی منم جیغ میزدم ک چرا میگه تا فردا من نمیتونم تحمل کنم میمیرم از درد امد نوار قلب بچه وصل کرد گفت تکون نخور ک قطع میشه منم اصلا نمیتونستم وقتی درد میگرفت خودم میزدم موهام میکشیدم به تخت ضربه میزدم جیغ میزدم ماما میگفت نفس بگیر ولی نمیشود اصلا کارام دست خودم نبود فقط التماس میکردم منو سزارین کنید ایقدر التماس میکردم ولی گوش نمیکردن یهویی دیدم داغ شودم ی چیزی ازم ریخت ب مامانم گفتم سریع رفت صداشون زد امد دید کیسه ابم پاره شد معاینم شد شده بودم ۶ سانت ولی خون ریزی هم داشتم وقتی کیسه ابم پاره شد
مامان آراز کوچولو مامان آراز کوچولو ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
سلام به همه اول از همه میخام خداروشاکر باشم برای سلامتی و وجود پسرم
اومدم براتون از سزارین شدنم بگم امیدوارم بدرد بخوره و یادگار بمونه برای خودم این متن
چهاردهم اردیبهشت هزار و چهارصد و چهار ساعت چهار صبح راهی بیمارستان شدم و وقتی رسیدم اولین نفر برای زایمان بودم
منو وارد بلوک زایمان کردن بهم سرم زدن و سوند وصل کردن البته ک سوند درد داشت و گفتم برام اتاق عمل بزارن گفتن پرسنل اتاق عمل مرد زیاد هستن و منم نخواستم و خلاصه گذاشتم
بعد لباس هامو عوض کردم و با ویلچر منو وارد بلوک اتاق عمل کردن و گذاشتن روی تخت و بردن داخل اتاق عمل
دستگاه هارو بهم وصل کردن فشارمو می‌گرفتن منم خیلی میترسیدم و دعا می‌خوندم ک فقط پسرم سالم باشه
موقعی ک خوابوندنم رو تخت اتاق عمل قبل اینک دکترم بیاد حس خیسی کردم و کیسه ابم ترکیده بود
شانس آوردم ک اون تاریخ واقعا سزارین شدم و تو خونه و راه این اتفاق نیفتاد برام
خلاصه دکترم اومد دلم آروم تر شد
دکتر بیهوشی هم بلافاصله اومد یه آقای مسن مهربون که همشهری هم درومد
منو بلند کردن نشوندن و آمپول بی حسی رو‌ داخل کمرم زدن واقعا دردناک بود
بلافاصله پاهام شروع به گرم شدن و داغ شدن بی حس شدن از نوک پام تا زیر سینم شد دراز کشیدم و پرده کشیدن جلوی چشمام و کمی حس میکردم روی شکمم چیزی میکشن
بعد از چند ثانیه دکترم بهم گفت مامان بالارو نکاه کن ک حس سبکی داخل شکمم کردم انکار وزنه ازم کنده شد و پسرمو آوردن بالای پرده و دیدمش و اشکم سرازیر شد