۷ پاسخ

ما خودمونم دلتنگ یکی که میشیم دلمون میخاد عکسا و فیلماشو ببینیم. بچه هام همینن. عکسشو هی نشونش بده یا قاب کن بزن به دیوار. شوهرتم که اومد عکسشو میبینه خوشحال میشه. بگو دلمون برات تنگ بود عکستو زدم هی ببینمت. تا یکم امید پیدا کنه

اخی دلم رفت براش🥲
عکس و فیلم و ویس هاشو نشونش بده🫠

کار درستی کردی این مدت عکس نشونه بچه ندادی
منم همسرم زندانه مجبورم برای اینکه فراموشش نکنه دائم عکسش رونشون بدم و حتی بک گراند گذاشتم هر موقع خواست برداره ببینه همیشه اشاره میکنه به گوشیم میگه بابا و گوشی را بغل میگیره و میخوابه دلم کبابه براش

الهی بگردم چقد دل کوچیکه این بچه ها مهربونه
طفلی دلتنگ شده

مادرشوهرم اسم شوهرمو صدا میزد میکفت بیا دخترتو ببر بچم برگشت طرف درو نگاه کرد🥹

خودم این مدت خواستم عکساشو نشونش بدم که یادش نره باباشو...
اما گفتم گناه داره یهو هواشو میکنه کمپم که نمیذاره ببرم ببینتش بچم دلتنگ میشه
دیروز دید و شناخت و خیلیییی ذوق کرده بود

چرا مگه دوره؟

سوال های مرتبط

مامان بچه مامان بچه ۱۰ ماهگی
الهی بگردم با این فوبیای دخترم🥹
چند روز پیش تولد داداشم بود رو دیوار بادکنک بود دخترم با انگشت نشون داد یعنی میخوام مامانم اومد از روی دیوار بادکنکو بکنه بده بهش یهو ترکید
دخترم واکنشی نداشت!
مامانم به ابجیم گفت یکی باد کن بده بهش
خواهرم باد کرد برد طرفش بهو بچه چنااانننن فرار کرد و جیغ کشید که نگو فهمیدیم که عاااا ترسید از بادکنک 🫠
و از اون لحظه از بادکنک وحشت داشت دیگه
حتی باورمون نسد اون فرار به خاطر بادکنک باشه من برداشتم بردم سمتش گفتم مامان بادکنک و نزدیک رفتن من همانا و جیغ و وکشت دخترم همانا مدام روی دیوارو نگاه میکرد که بادکنکا یهو نیان سمتس
اوندیم خونه اتاق دخترم یدونه بادکنک فویلی هست اصلا خواسم به اون نبود رسیدیم خونه گذاشتم زمین یهو دیدم با ترس داره یه جارو نگاه میکنه خط نکاهو گرفتم رسیدم به بادکنک روی دیوارش با اینکه باهم فرق داشتن ولی متوجه شد جفتشون یکین
همون شب رفتم حموم یهو دیدم دخترم گریه میکنه و صداش شبیه ترسه به شوهرم گفتم بادکنکه رو دادییی؟ درو باز کردم گفت آره جلوشه... دخترم وحشت کرده بود برداشتم گذاشتمش تو کمد ...خیلی گوگولیه ترسش
امشب خواستم ببینم یادش رفت