تجربم برای عمل فتق آرشام
قرار بود پزی روز عمل بشه متاسفانه پرستارا بهم چیزی نگفتن من شیر داده بودم ب بچه کنسل شد برای فردا بهم گفتن از ۱۲ تا ۸ صبح بهش چیزی نده عمل داره منم گفتم باشه شد ساعت ۸ دکتر نیومد شد ۱۲ نیومد بچم ضعف کرد بی حال شد از حال رفت رو دستام 😭بدو بدو رفتم ب پرستارا گفتم بچم نفسش بالا نمیاد آوردن سرم غذایی وصل کردن ساعت ۱ شد دیدم طعام زدن برای عمل اونجا رفتم دکتر تازه آماده میشه آرشامم گریه میکنه از گشنگی رفتم جلو دکتر دیدم ب همکارش گفت برو بچه رو ازش بگیر ک تلف شد از گشنگی اومد ازم آرشامو ک بگیره آرشام یقمو دو دستی چسبیده بود و گریه میکرد فداش بشم 😭بردنش بعد ۱۰ دیقه آوردن گفتن واینمیسته نگه دار تا مواد بیهوشی آماده شه جوری یقمو جسبید ک اون لحظه کاش مبمبردم ولی اون صحنه رونمیدیدم 😭آوردن بعد بهش بیهوشی رو زدن بچم از حال رفت بردنش ساعت ۳ از اتاق اوردن بیرون منو صدا زدن رفتم بالا سرش بچم نفس نفس میرد بیهوش بود بالا سرش گریه میکرد😭از ساعت ۲ ک بیهوش شد تا ۱۰ شب بیهوش بود بعد ب هوش اومد

یعنی سخت ترین دردناک ترین روز عمرم دیروز بود😭مردیم و زنده شدیم خدا هیچ مادری رو با بچش امتحان نکنه ک وجود مادر از درد بچش میلرزه من و ۱۰ سال پیر شدم دیروز😭

۱۴ پاسخ

یعنی سخت‌ترین قسمت این عمل ناشتایی قبل عمله 😭منو بچه ام بیمارستان روی سرمون گذاشتیم بس که گریه کردیم رگ پیدا نمی کردن سوراخ سوراخش کردن بچه ایی که شیر نخورده بود بچه ۲ماهه خیلی سخت گذشت خدا برای هیچ مادری نیاره
ان شاءالله بهتر باشهگل پسرت

بخدا با هر کلمه که نوشتی گریه کردم
حالم بد شد عزیزم
انشاءالله زودتر خوب میشه
و دیگه اینطور صحنه ایی رو نبینی❤

ان شاء الله که همیشه سالم و سلامت باشه

عزیزم 🥺🥺🥺
خیلی سخته
منم پسرم فتق داشت عمل کردیم بعد عمل نمی‌دونم چقدر طول کشید تا به هوش بیاد ولی اون زمان کوتاه من مردم و زنده شدم تازه باردار هم برا دخترم

عزیزم فتق چیه میشه بگی

عزیزم فتق چیه؟؟ دربارش چیزی نمیدونم میشه بگی

قلبم درد گرفت خودمو گذاشتم جای تو خدا ان شالله
بهت صبر بده و بردباری کنی تا بچه ات خوب بشه

الهی عزیزم انشالله زود خوب بشه

آخی عزیزم خیلی بهت سخت گذشته...بهش فکر نکن خداراشکر ک بخیر گذشته و تمام شده

الهی بگردم الهی هیچ بچه ای مریض نشه

انشالله همیشه سالم و سلامت باشه ❤

الهی عزیزم ان شالله زود خوب میشه

بمیرم الهی
امیدوارم هرچه زودتر خوب بشه حالش
الهی آمین
الهی خدا هیچ مادریو با بچش امتحان نکنه که اون مادر میمیره و زنده میشه

ان شاءالله زودتر خوب میشه و دیگه پاتون باز نشه اونطور جاها

سوال های مرتبط

مامان برسام مامان برسام ۱۱ ماهگی
تجوبه عمل سزارين :
پارت هفتم7️⃣
پرستار اومد بالا سرم همينجوري ك گريه ميكردم
بهم گفتن مامان (واسه ما هم دعا كن تو اين لحظه )
يه لحظه خيليييي عجيبي بود تو اتاق عمل
من به خانم دكتر گفتم ممنونم شما دست خدا روي زمينين مرسي ازتون كلي خنديد گفت ما هيچي نيستيم
فيلمبردار هم از اول عمل همه اينهارو عكس و فيلم گرفت
پسرمو پيچيدن تو دورپيچ و اوردن گذاشتن كنار صورتم ،تماس پوستي انجام دادم انقدررر اروم بود ،بوي خوب ميداد،تميززز،بكر،پاك،ماه بود فقط پلك ميزد از همون لحظه اول عاشقش شدم🥲❤️😍و بعد بردنش
اون روز بهترين احساس دنيارو من داشتم هميشه فكر ميكردم روز عروسي بهترين روز هست اما ميتونم بگم بهترين اتفاق دنيا مادر شدنه🥹
عمل تموم شده بود و خانم دكتر اومد كنارم گفت مامان جان ناخناتو هم ك برنداشتييي و دعوام كرد 😂و يه كليپ اموزشي با پرسنلش گرفت از دستام ك مامانا حتما يكي از ناخناتونو بردارين و گفت تموم شد عملت و مباركت باشه و …دستيارش هم بخيه منو ميدوخت چيزي ك اين وسط اتفاق افتاد اين بود ك من پرده بالا سرم تو رفت و امدو تكون دادناي پرستار اومده بود پايين و خودمو تو چراغاي بالا ك حالت سيلور داشت و اينه اي بود ميديدم بدنم كامل بازبود و بخيه زده ميشد مثل يه خياط كوك ميخورد و گره و بخيه بعدي🫠 خانم دكتر اومد و خداحافظي و گفتم چه باحاله گفت ب چي نگاه ميكني گفتم خودمو ميبينم اون بالا يهوگفت نگاه نكن و سريع پرده رو فيكس كرد من گفتم خوبه بزارين ببينم و شجاع شده بودم!!!!😂😂😂
٢.٣ تا دستيار اقا رو صدا زدن و ميگفتن( انتقال )
يه تختي رو اوردن كنار تخت عمل و از زير اندااز من با ١.٢.٣ منو بلند كردن و گذاشتن روي تخت ديگه و بردن ريكاوري…
وارد ريكاوري شدم…
😬😵‍💫
عكس از روز تعيين جنسيت اقا برسام""
مامان افرا💕 مامان افرا💕 ۱۰ ماهگی
میشه راجب روتین بچه هاتون رو بهم بگید🙂‍↔️
من ۳ روزه رویان افرا خیلی ب هم خورده شیر نمیخوره اعتصاب شیر و غذا کرده 😐

روتین افرا خانومم ...
افرا ساعت ۱۲ شب می‌خوابه ، و تا فردا ۱۲ ظهر خوابه
دلیل اینکه تا ۱۲ می‌خوابه اینه ک من جفتش خواب باشم فقد همین😐کافیه من ساعت ۹ پاشم اونم ۹ پا میشه ب گریه کردن
و اینکه افرا از ۶ ماهگی شیر شبش غط شده و اصلا یادم نمیاد ک ی شب بخاطر شیر پاشم خداروشکر 😂
ساعت ۱۲ ک پامیشیم از خواب نهار افرا رو میدم و تا ساعت یک و یک وعده اول شیرش رو بهش میدم ۱۲۰ سی سی و یک ب بعد میریم خونه مادرشوهرش اینا ( تو ی ساختمون هستیم ، و طبقه بالا ما هستن) میریم اونجا نهار میخوریم کلا نهار و شام با اونا هستیم
و ساعت ۳ میام پایین و وعده دوم شیر ب افرا می دم و می‌خوابه تا ساعت ۶ غروب و ۶ میبرمش پارک بهش عصرونه و میوه میدم تا ساعت ۸ و ۸ میایم خونه افرا رو میخوابونمش تا ساعت ۱۰ و ۱۰ بهش شام میدم و شیر بعد میریم بالا شام میخوریم و ساعت ۱۲ برمیگردیم و افرا می‌خوابه این کلا روا زندگیمونه
( اینم بگم ک تا الان افرا تایم خوابش عوض نشده چون شده ب زور بخوابونمش ب طرفندی میخوابونمش) و همیشه بابام میگه مادر ب این دقیقی ندیدیم ( اطراف خودمون منظورشه)
و اینکه چند شب پیش رفتیم ی مهمونی و بعد اون افرا از این رو به اون رو شد 🔪🥲
مامان گیسو مامان گیسو ۱ سالگی
مامانا بیاین از خاطرات زایمان بگیم
من از اول بارداری همش میگفتم زایمان طبیعی دیگه خیلی هم شوق داشتم برا زایمان طبیعی اصلا نمیترسیدم روز روز شد رسیدم ۳۴ هفته ترس افتاد تو جونم از ی صبح تا عصر گربه میکردم میگفتم من زایمان طبیعی نمیخام میخام برم سزارین
دیگه شوهرم نا احت شد گربه میکنم آدرس ی دکتر پیدا کرد رفتم پیشش گفت کارم کردم و اوکی شد روز چهار شنبه رفتم‌پیش دکتر گفت جمعه بیا برا عمل
من شب پنج شنبه رفتم عروسی که جمعه صلح برم عمل دکتر پیام داد عملت افتاده برا جمعه باز جمعه شبم رفتم عروسی کلی رقص کردم و ۴ صبح اومدیم خونه ۶ صبح رفتیم بیمارستان و ۹ رفتم اتاق عمل بی حس شدم خیلی ار اتاق عمل می‌ترسیم ولی قشنگ ترین حس دنیا بود برای ی زندگی جدید دیگهخاهر بزرگترم همرام بود وقتی خاستم برم تک اتاق عمل شوه م و خاهرم گریه کردن منم گربه کردم
دیگه رفتم عمل شدم و تو اتاق عمل نی نیم آوردن پیشم
بعد دیگه شوهرم تو آسانسور نی نی رو دیده بود و ازش عکس گرفته بود برا همه فرستاده بود این بود داستان ما شما هم بگین
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۱۰ ماهگی
تقریبا ساعت ۱۱ شب بود دوباره امپول فشار تزریق کرد گریه کردم گفتم نزن منو بفرست سزارین گفت نگران نباشه اگه دردت نگرفته دیگه نمیگیرع اینو میزنم ک تو پروندت ثبت شه شامم نذاشت بخورم ک اگه خواستم برم اتاق عمل شکمم خالی باشه خلاصه امپول فشار زد و‌من همچنان درد نداشتم امپول تموم شد اشنامون به مامانم اینا گفته بود برید خونه اینجا موندن فایده ای نداره اگه بخواد برع اتاق عمل ساعت ۶یا ۷ صبح میره اوناام رفته بودن منم که هی میخوابیدم هی بیدارمیشدم تا ساعت ۲ اشنامون اومد و امپول فشار چهارم رو تزریق کرد منم انگار خیالم راحت باشه ک دردم نمیگیرع چیزی نگفتم همچنان انقباض داشتم ولی درد اصلا ساعت ۳ صبح بود ک از اتاق عمل گفتن ک مبینارو بیارید برای سزارین انگار دیگع مطمعن شده بودن من طبیعی نمیتونم زایمان کنم دیگه اشنامون سریع اومد شماره مامانمو گرف زنگ زد بهشون ک بیایید امپول فشارو دراومد سریع اومد سوند وصل کرد من‌شنیده بودم درد داره ترسیدم گف یکم‌ درد داره تحمل کن ولی چون خوشحال بودم ک دارم میرم اتاق عمل هیچ دردی رو متوجه نشدم سوند وصل کرد خوشحال و شاد و حندون رفتیم اتاق عمل نیشم انقد باز بود ک تو اتاق عمل میکردن قبل اینم اتاق عمل اومدم چون هیچ ترسی نداشتم خلاصه رفتم داخل روی تخت نشستم برام بی حسی زدن که اصلااااااااا درد نداشت منکه چیزی متوجه نشدم
فرزندپروری شیرخشک شیردهی زایمان پوشک مای بیبی سزارین طبیعی سیسمونی