دیشب رفتیم تجریش که عمه ام اینارو هم دیدیم من سرگرم احوالپرسی شدم و دلانا هم بغلم بود شاهان حسب شیطنت های کودکانه اش رفت با لگد آروم زد به این بادکنک هایی که توش چراغ روشن میشه‌، شاهان فکر کرد توپه
خلاصه یهو دیدم فروشنده که یه خانم جوان بود با یه حرص عجیب و غریب حمله کرد سمت شاهان جوری که فکر کردم الان بچه رو به قصد کشت میزنه بعد دست شاهانو محکم گرفت بلندش کرد پرتش کرد اونورتر
وااااای منو میگی اصلا شوکه ، چشام هیچی نمیدید اصلا باورم نمیشد همچین صحنه ای دیدم نمیدونستم چیکار باید بکنم چون بالاخره بچه خودمم مقصر بود ولی تحمل اینکه یکی دیگه…
من دویدم طرفش قبل اینکه من چیزی بگم مامانم داد زد سر دختره گفت کم داری ؟؟؟ مریضی؟؟؟ که متوجه شدیم بللله ظاهرا خانومه یه جورایی کم داشت چون درست نمیتونست صحبت کنه منم فقط با عصبانیت گفتم نیاز ب اون رفتار نبود اگر بادکنکت خراب میشذ پولشو میداذم بچه اس دیگه
دیشب از ناراحتی خوابم نبرد هم یه جورایی دلم برای دختره سوخت شاید کل سرمایه اش همون بود شایذ انقد مشکلات داشت که دلش میخاست سر یکی خالی کنه هم دلم نمیخاست بچه ام فکر کنه پشت و پناهی نداره و هرکسی میتونه به خودش اجازه بده بهش دست درازی کنی ( چیزی که من خودم تا یادم میاد نداشتم یعنی همیشه اگر مشابه این اتفاق میفتاد یه دست هم مامانم کتکمون میزد که چرا اصلا ما اونجا رفتیم یا چرا کار بدی کردیم و دست زدیم به وسایل مردم و یا حتی برای موضوعات کوچیکتر و بی ارزش تر) حتی دیشب به مامانم گفتم نمیخاسنم شاهان فکر کنه بی کسه چون تو هیجوقت پشت ما نبودی ولی واقعا نمیدونم‌رفتار درست چی بود
حتی اولش رفتم که شاهانو دعوا کنم ولی واقعیتش وقتی بچه مو اونجوری پرت کرد بغض داشت خفه ام می‌کرد

۷ پاسخ

بنظرم احساساتت خیلی قشنگ و چه انسان متینی هستی که در اون شرایط به فکر اون خانوم هم هستی
کاملا حست درست بود میخواستی پشت بچت باشی
از اونور پسرت شیطونی کرده تو عالم بچگی
و بقول خودت اون خانوم هم مشکل داشته اگه سالم بود بنظرم باید باهاش بحث میکردی که چرا این کارا کرده الانم باز کار بدی نکردی بنظرم بهش فکر نکن که فکرت مشغول شه 🤍

چقدر خوبه که نمیخوایی حس بدی که تو تجربه کردی شاهان تجربه کنه پشتش بودی و افرین بهت که نمیخوایی شاهان واسه کسی اذیت داشته باشه این خودش یه تربیت درسته

اصلا نمیتونم بگم کی مقصره این وسط چه شرایط سختی
از یه طرف بقیه شاید نخوان بچه من به وسیله شون دست بزنه چه خراب بشه چه خراب نشه، از طرف دگ حق ندارن آنقدر شدید با بچه برخورد کنن
خود بچه هم هم به قول شما نباید ببینه کسی پشتش نیست، ازون ور باید. بدونه قرار نیست به هرچیزی دست بزنه و جانب داری الکی ممکنه بوسش کنه
جدای از همه این ها اکه اون خانوم مشکل داشته اونم خیلی گناه داره
واقعا چیکار باید کرد😑

عزیزم میشه بارکنی بک دادم بهت

خوب کار کردی پشت بچت وایسادی

حالا مشکل داشته اما منم بودم قاتی میکردم براش... چرا رفتی شاهانو دعوا کنی اون فقط یه بچه س ک کنجکا‌و شده اونو شوت کنه ببینه چی میشه ... خداروشکر ک دعواش نکردی... از هر دو طرف یهترین کارو کردی افرین غصه نداره وقتی بهترین واکنشو نشون دادی

اصلا سمت اینایی که مشکل دارن نباید رفت... واقعا دیوونه ن

سوال های مرتبط

مامان شاهان و دلانا مامان شاهان و دلانا ۹ ماهگی
امشب چقد دلم برای خودم سوخت ( والبته برای شاهان)
با هرکی راجع به کارارو رفتارهای شاهان حرف میزنم میکه خب بچه ست دیکه اقتضای سنشه، ولی برای من قابل درک نیست میدونید چرا ؟ چون من مادر فوق العاده سختگیری داشتم ( هنوزم همونجوریه) و ما هررررگز جرررااات انجام همچین شیطنت هایی رو نداشتیم چون به شصت روش سامورایی قیمه قیمه میشیدیم البته حساسیت. سختگیری مادر من از حد نرمال گذشته بود و هنوزم بهش میکم خیلی از رفتارهاشو نمیبخشم چون خیلی هاش برام تروما ساخته
و متاسفانه به خودم که فکر میکنم میبینم منم دقیقا دارم خواسته یا ناخواسته راه مادرم رو میرم
اینکه همش نگرانم در مورد مادر شاهان چی فکر میکنن الان میکن مامانش یادش نداده الان میگن فقط پشت هم زاییده پس انداخته نمیتونه تربیت کنه هم دارم بااین افکار خودمو دااااااغون میکنم هم شایذ به اون بچه زیادی سخت میکیرم
خدایا کمکم کن مادر بهتری برای بچه هام باشم خدایا کمک کن اشتباهاتم رو پیدا کنم و اصلاحشون کنم کمک کن مادر آگاه تری باشم 🙏🙏🙏
خدایا خودت کمکم کن که بچه های سالم و مفیدی تربیت کنم
آمین 🙏🙏♥️😭😭
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۹ ماهگی
مامانا کمک لطفا ، پسر من اصلا به گرما عادت نداره و عاشق خنکیه جوریه حالتش که شب ها مجبور میشم کولر بزنم ، دیشب جاش رو عوض کردم و بردم یه سمت که خنک تره انداختم ولی کولر روشن بود تا هوایه خونه تغییر کنه و اونجایی که پسرم خوابیده خیلی کم کولر میزنه ، من یهو خوابم برد و بیدارشدم دیدم پسرم از ۲.۳۰ خوابیده تا ۷.۴۵ و اصلا برای شیر بیدار نشده و دلیلش هم اینکه کولر روشن بود ، وقتی بیدارشدم خکولر رو خاموش کردم و پسرم بیدار شد یکم شیر خورد و خوابید.

حالا مریض نشه؟ سرما نخوره؟ خیلی استرس دارم و عذاب وجدان .
همش میگم من مادر بدی ام خیلی وقت ها هواسم از پسرم پرت میشه و اون میخوره به این طرف و اون طرف و یا خدایی نکرده نزدیک میمونه سرش یا دهنش بخوره به جایی .


مادرشوهر و مامان خودم انقدر رو بچه حساسن که میگن بچه حتی یه بار زمین نیوفته و اون حساسیت زیاد باعث شده من فکر کنم من برای پسرم کم میزارم ، مامانم یه جایی بهم میگه دختر دلت از سنگ نیست که بچه گناه داره


خیلی حس بدی دارم😭💔😕
مامان لنا مامان لنا ۸ ماهگی
همیشه میگفتم میخوام دماغمو عمل کنم، حتی دکترمم پیدا کردم، تو یه قدمی بودم....
یه روز نگاه کردم دیدم، هرکاری کنی، هر تغییری رو جشمم انجام بدم چون طبیعی نیست یا به مشکل میخوره یا برمیگرده به حالت اولش....

فیلر لب و صورت زدم، کراتین کردم، شید لب کردم، ناخن کاشتم، مو رنگ کردم... بعد یه مدت همه ش برگشت مثل اول....
فکر کردم دماغمو عمل کنم، ممکنه مشکل برام‌پیش بیاد، هیچ چیزی مثل طبیعی نیست.... حتی سزارین باعث شد هفت لایه از شکمم پاره شه و یه قسمتی از بخیه م حس نداشته باشه... اگر طبیعی به دنیا میومد نه رد بخیه داشتم، نه شکمم بی حس بود...

فکر کردم به لنا شیرخشک دادم به جای شیر مادر، فقط خودم اذیت شدم... اگر شیر مادر میدادم لنا تپل تر بود، هرموقع میخواست در دسترس بود و شیرش کم یا زیاد نمیومد، چون به اندازه ای که میخواست میخورد...

خلاصه که دیدم فیلر لب و اینا جذب میشه و اگر خراب بشه میشه یه کاریش کرد، ولی اگر دماغمو خراب کنه دکتر، دیگه کاری نمیتونم کنم...

به این نتیجه رسیدم هیچی بهتر از چیزی که خدا به ادم‌میده نیست....
سر همین گفتم ولش کن :)

و خب از تصمیمم راضیم :)