۷ پاسخ

فک کنم خیلی مودی هستی یه جا میگی منو شوهرم خیلی خوبیم باهمدیگه یبار میای میگی خسته شدی و دعوا
وقتی هنوز شرایطت برای این بچت اوکی نیس تاپیکای قبلیت گفتی میخوای دوباره بچه دار بشی !!

شما که میگفتی شرایطم خوبه میخوام یه بچه دیگه بیارم!!!!!
بنظرم قهر وقتی جواب میده که اونقدر سر حرفت محکم وایسی تا مشکلت حل کنن
در غیر اینصورت الکی ابرو خودت رو میبری

فقط لطفا لطفا بچه دوم‌نیار فعلا تا اوضاعت درست بشه
گول وعده های الکی رو نخور اول شرایطو بسنج ببین چقدرش عملی میشه
چون من مدام تایپینگاتو ک میخونم یجا گفته بودی ک قصدت اوردن‌بچه دومه

با این شرایط خدایی بچه دومم میخواستی 😑😑

ینی چی آخه بچه به این کوچیکی چه گناهی کرده که میزنییش اگه میبینی نمیتونی یا سختته برو خونه بابات حالا یه چند وقت شبا با گوشی صدای وایت نویز بزار براش که با صدا خوابش ببره
عجب شوهر بی درکی داری واقعا

ایام جنگ مجبور شدم دو سه ماه برم خونه پدرشوهره بمونم از طرفی برادر شوهرم با دوتا پسر فصثضولش هم اونجا بودن خونه هم کوچیکه دوخوابه بود همش مزاحم تایم خواب بچه ام میشدن با سروصداشون

خیلی زجر کشیدم درکت میکنن
اگه خانواده پدرت هواتو دارن بچه تو بردار برو

خب ملومه نمیخوابه با این سر و صدا
خدا الهی به شوهرت درک بالا عنایت کنه
خدا به تو هم اجر بده ک زحمت میکشی
فقط خواهشا با بچت بد رفتاری نکن از عصبانیت چون اون گناهی نکرده

سوال های مرتبط

مامان دو قلوها🩷🩵 مامان دو قلوها🩷🩵 ۱۵ ماهگی
یه خاطره یادم اومد گفتم ب شما هم بگم
این خاطره مال اونوقتی ک بچه هام ۸ ،۹ ماهشون بود
یه بار صبح که یکی از قل ها زودتر بیدار شد ،من خیلی خسته بودم و به شوهرم گفتم تو یه امروز اینو نگه دار تا من یکم بخوابم دیشب هیچی نخوابیدم.گفت باشه
منم با خیال راحت تو اتاق پیش اون یکی قل خوابیدم
بعدش دیدم هی صدا گریه بچم میاد ولی صدا شوهرم نمیاد که ارومش کنه.هی گفتم شاید داره اروم باهاش حرف میزنه ک من بیدار نشم و منم چون خیالم راحت بود ک شوهرم پیششه نمیرفتم ببینم چه خبره.دیدم خیلی داره گریه میکنه و هی با مظلومیت میگه ماما ماما
دیگه اعصابم خورد شد و رفتم ببینم پسرم چشه.
حالا هرچی تو اتاقو نگاه کردم دیدم بچم نیست و شوهرمم نیست و فقط صدای گریه بچم میاد.یه لحظه دیدم بچم تو تاب هست .
وای اینقدر اعصابم خورد شد و دلم سوخت برا بچم که حد نداشت.اینقد گریه کرد منه خوش خیال فکر میکردم شوهرم پیششه و منم نرفتم پیشش
منم زنگ زدم به شوهرم و کلی بد و بیراه بهش گفتم که چرا بچه رو گذاشتی تو تاب و ول کردی رفتی.
اونم گفت اخه تو تاب خوابید منم کمربندشو بستم و اومدم سرکار
گفتم خو لامصب قبل اینکه بری میومدی بیدارم میکردی ک حواسم بهش باشه،یوقت از تاب نیفته و از تنهایی نترسه
گفت من چه میدونستم که بیدار میشه و گریه میکنه😐