😑خاک تو سر کسایی که به فکر سانتال مانتال کردن خودشون هستن به فکر بچشون نیستن امشب گفتم دخترم ببریم پارک چون معمولا شوهرم نمیزاره برم بیرون باید خودش باشه شب رفتیم پارک 😑اصلا فضای درستی واسع بچه کوچیکا نیست اصلا واقعا اخر زمان شده بچه پنج شش سالع میگفت .ونی مادر فلان شده یا میگفت چیز ننت اینایی که میگم دختر بود که میگفت پسراکه بدتر تمام بچه های توی پارک جز چندتا از بچه ها که کوچیک تر بودن یا مادر پدرشون کنارشون بوپ بقیع کلا در حال فحش دادن بودن یکی که مامانش از این سوسول موسولا موهاش تا کمرش صاف شالم سرش نبود کلی تیپ زده بود پسره اومد گفت خاله دخترت میگه .وص ننت زنع هم برداشت گفت خوب تو انگولش مکنی انگول نکن دخترمو خاله جان 😐😐😐😐با خودم گفتم بزار بچم تو خونه بمونه ولی دیگه تو اینحور محیطا پاشو نزار موندم واقعا چطور میتونن ساعت ها رو قیافشون وقت بزارن میخوان برن بیرون ولی بچه رو کاریش نمیکنن

۱۲ پاسخ

هر چقدرم بچه رو تو خونه نکه داری اخرش باید توی همین جامعه بزرگ بشه دیگه شما باید روی تربیت بچه خودتون کار کنین همه ی بچه ها حرف زشت بلدن و قطعا هم یاد میگیرن ولی باید جوری تربیتش کنین که بدونه کجا چی بگه چی نگه

شوهرم دائم غر غر میکنه با ایم وضعیت اصلا از خدامه بچه نیاد بیرون یاا اجتماعی نشه😐😑😑😑💔

ولی اصلا سمت خونه ی ما همچین چیزی نیست خداروشکر البته زیاد بچه نیست که بخواد کسی فوش بده

عزیزم سعی کن بچه رو هفته ای یکبار ببری خانه بازی تو منطقه درست که محیطش سالم باشه و همینطور امنیت بچه تامین باشه من هیجوقت بچه هامو پارک نبردم چون من نمیتونم بچه بی تربیت و وحشی دیگران رو درست کنم وقتی بهشون یاد نمیدن مراقب کوچیکا باشید واسه بچه های ما خطرناکن میبرمشون خانه بازی

بعضی خانواده ها افتخار میدونن غش غش میخندن به بچه فحش یاد میدن من خیلی بدم میاد بچه کوچیک فحش بده مثلا چه بامزگی داره

چی بگم والا
ببر پارک محله ای که کوچیک تر هستن
منم دخترمو میبرم اما زمان محدودی تو محوطه پارک میزارم بازی کنه و خودمم باهاشم بقیش میبرم پیش خودمون جایی که نشستیم مثلا توپ بازی کنه

سمت ما که مردم اینمدلی نیستن احتمالچ رفتین پایین شهر. و خب بالاخره بچه میره توجامعه فحشم یاد میگیره

چه بد منم همسرم به خاطر همین مسائل دوست نداره بچه رو زیاد ببره پارک و میگه خوب نیست که بچمون تو همچین اجتماعی در معرض همچین بچه ها و آدمایی قرار بگیره منم میگفتم نه ببریم جایی که درست و درمون باشه تحت نظر خودمون
الان با چیزایی که تعریف کردی به حرف همسرم رسیدم تو خونه بمونه بپوسه بهتر از اینکه با همچین آدمایی رو به رو بشه تو این سن

منم همیشه دغدغمه تا ی جایی بچه رو تو خونه نگه میداریم چن وقت دگ تو مدرسه مهد یا بازیگاه ها خدا ب دادمون برسه

حالا اون ی تیکه از حرفاشون بوده پسر برادر شوهرم چهار سالشع به همه میگه ک ون ی بد مادرشوهرم با افتخار تعریف میکنه

وای یا خدا اینجوریشو تا حالا ندیده بودم😬💔
خدا به بچه هامون رحم کنه عاقبتشون و به خیر کنه

واقعا شرم اوره بچه من پسره فقط تنها فحشش بی ادبع واقعا موندم چجوری کنار میان با فحش دادن بچه هاشون

سوال های مرتبط

مامان دلبرک مامان دلبرک ۲ سالگی
امشب یاد روزای اول زایمان افتادم
باردار که بودم بیشتر وقتا به شوهرم میگم بخدا این میاد جای منو می‌گیره حالا ببین
همیشه می‌گفت نه اصلا اینطور نیست و نمیشه
از بچه کلا فراری بود
از بچه کوچیک هم بشدت می‌ترسه و فرار میکنه ولی خب من تا قبل اومدن دخترمون ندیده بودم ازش
روزی که برا زایمان رفتیم بهش گفتم بعد زایمان بچه رو میارن میزارن بغلت، قیافش وحشت زده می‌شد میگفت عمرا بگیرمش
یه روز قبل رفتن به داداشم سپرده بودم تو بیمارستان لحظه فرستادنمون به بخش فیلم بگیره مخصوصا از شوهرم، دوس داشتم ببینم عکس‌العملش چیه🤣
بعدا برام فرستادم دیدم تو بیمارستان غیر از مامانم و مامانش و داداشم و شوهرم کسی نبود، گهواره بچه بیرون اتاق بود و مادرم و مادرشوهرم بالای سرش وایساده بودن و خوشحال بودن
بعد تخت منو که دراوردن هیچکدومشون نگران حال من نبود🤣
یکیشون نیومد سمتم غیر از شوهرم
گهواره بچه اونورتر بود و تو فیلم اصلا شوهرم کنار گهواره نیست و دم اتاق منتظر منه و تا میبینه میارن میدوعه میاد سمت تخت و تا اتاق پذیرش کنارم بود
اون لحظه رو کامل یادمه که کنارم بود و واقعا برام خوشحال کننده بود و فهمیدم تنها کسی که کنارم و نگرانم فقط شوهرمه
شما لحظه اول زایمانتون چطور گذشت؟
مامان 🩷 "میرال" ❤️ مامان 🩷 "میرال" ❤️ ۲ سالگی
چشمتون دیشب منو نبینه..میرال رو بردم دکتر..نشستیم..به شوهرم گفتم تو سرکار بودی برات غذا اوردم برو توو ماشین بخور تموم کردی بیا گفت میرال اذیتت میکنه گفتم نه برو خیالت راحت.. خلاصه یک دقیقه ی اول میرال خوب بود دورش همش بچه کوچیک بود .. هم سنش، کوچیک تر و بزرگتر..از صندلی رفت پایین رفت سراغ بچه کوچیکه که پستونک دهنشه پستونک رو از دهنش در میورد دوباره میزاشت دهنش یا به مامانش میگفت بچه رو بده بغلم هیچی اوردم پیش خودم دید بچه داره شیر میخوره رفت سراغش به مامانش میگفت بچه رو بخوابون من بهش شیر بدم.. تا پیش خودم میوردم گریه میکرد و جیغ زد که بزار برم.. به وسایل همه دست میزد.. از صندلی ها میرفت بالا و دونه دونه روشون راه میرفت.. رفت بالا میز منشی همه چیو بهم ریخت😔
اینقدر عصبی شدم ها ولی به روو خودم نمیوردم.. از کت و کول همه میرفت بالا..باباش اومد بردش توو راه رو یعنی اون طبقه رو گذاشت روو سرش ..منشی رو خواهش کردم که فقط ردم کن رفتیم داخل .. دکتر روو صندلی چرخشی نشسته بود گیر داد باید بچرخونمت و دورت بزنم با صندلی.. چوب برداشت میگفت باید مثل دکتر معاینه کنم دهنشو .اینا فقط جزئی از کاراش بود.. جالب اینجاست که همه ی بچه ها ساکت و آروم بغل خانواده هاشون بودن بجز دختر من عین چی اون وسط میچرخید و فضولی میکرد 😔 یعنی بچه ی من تشخیص نمیده و اونا مشکلی ندارن که آرومن؟؟
بعد یه خانمی با حالت شوخی بهم گفت بچت به کی رفته بیش فعالیش؟
گفتم بچم زیادی کنجکاو و هوشیاره حتی دکتر هم گفت
مامان noyan مامان noyan ۲ سالگی
امروز دوستم مهمون خونمون بود پسرش شش ماه از نویان بزرگتر بود ولی بزن بهادری بود همین که رسید یه دونه به نویان زد بعد نیم ساعت هلش داد با چکش دالی توپه زد تو سرش من فقط نویان رو آروم میکردم و دلداری میدادم ، دوستم میگفت چقدر نویان مظلومه یکم بهش یاد بده کتک زدن رو نزار سوسول بار بیاد اینا پسرن ، واقعیت من این روش تربیتی رو دوست ندارم می سپارمش به جامعه تا  دفاع کردن از خودش رو یاد بگیره ، خشونت به نظرم خوب نیست
اینکه بچه دستش هرز بشه بخواد بچه ها رو بزنه دیگه تو بزرگسالی نمی تونه دوست های خوبی داشته باشه
به دوستم گفتم از سرش این کار رو بنداز یه خورده دیگه بزرگتر بشه واقعا نمی تونی جایی بری چون هر مادری سکوت نمی کنه و اینکه چرا ما فکر می‌کنیم اینجوری بچه های اجتماعی بار میاریم ؟ یعنی تو مهدکودک مدرسه سرکار و جامعه با یکی بحث مون بشه حتمن باید خشونت بکار ببریم اونوقت باید چاقو کنیم شکم همدیگه...
حالا از اون موقع نویان ترسیده سمت بچه ها نمیره
مامان علیسان 🐣👶🏻 مامان علیسان 🐣👶🏻 ۱ سالگی
امشب خجالت و گذاشتم کنار به شوهرم گفتم بیا بریم تو فکر بچه دوم 🫠 کلا بچه با تفاوت سنی سر دوسال موافقم ینی این یکی دوسالش میشه یکی بعدی دنیا میاد یه ساله که روش فکر هم کردم ولی خوب چون روم نمیشد در مورد فکرهایی که برای آینده م داشتم حرفی بزنم هیچی نگفته بودم الان دیدم دیگه وقتشه که بگم و خوب گفتم و با جوااااب نهههههه رو به رو شدم واقعا خورد تو پرم دوست داشتم ۲۵ سالگی بچه دومم بغلم باشه ولی خوب با این شوهری که من دارم نمیشه اینقدر بدم میومد تفاوت سنی زیاد داشته باشیم با بچه هامون 😫 وقتی فک میکنم که شوهرم ۳۵ سالشه و آخر امسال ۳۶ ساله میشه حس میکنم خیلی داره پیر میشه برا بابا بودن نیاین بگین ما تازه تو این سن داریم بچه میاریم هرکی تصورات و ذهنیاتش یه جوره🥲🫠
از اونجایی که من بابامو تو سن کم از دست دادم و سنش خیلی بالا بود متنفر شدم از تفاوت سنی زیاد و اینو شوهرم درک نمیکنه 💔💔🫠🥲

کسایی که دوتا بچه دارین تفاوت بینشون دو سال و سه سال لطفا بیاین بگین راضی این سخت بوده یا نه!؟ مخصوصا اونایی که بچه اول پسر بوده آخه معمولا دخترا خیلی مسئولیت پذیرن کمک میکنن با سن کم ولی معمولا پسرا نه اینجور نیستن🙂‼️