پارت ۲
سوندمم توبی حسی زدن بهم اصلا نفهمیدم بعدم انتقالم دادن تو ریکاوری یه یه ساعتی اونجابودم تنها بعدم آوردنم توبخش عملم سر جمع فکرکنم ۱ساعتم نشد اومدم توبخش رسیدگی‌شون خوب بود درد داشتم مثل درد پریود کاملا میگرفت ول می‌کرد که میومدن مسکن میزدن شیاف میزاشتن خودشون پدمو عوض میکردن یه وقتام خودم میگفتم میومدن بعد ۸ساعتم که بی حس بودم و نسکافه و مایعات فقط میخوردم تا ۸ساعت تموم شد اومدن سوندو کشیدن اصلا درد خاصی نداشت حس پاهامم داشتم دوتا قرص دادن براش راه افتادن شکم با شربت من خوردم همشو گفتن حس دسشویی داشتید بشینید روتخت اول سرتون گیج نرفت بلندشید برید دسشویی شورت و پوشک بزارید و دسشویی کنیدوقتی حس کردم دسشویی دارم نشستم لب تخت ولی وقتی میخاستم بلندشم واقعا انگار یه وزنه صد کیلویی بهم بود داشتم میمردم اصلا توخودم نمیدیدم به بدبختی بلند شدم آروم آروم اونم باکمک همراهم

۱ پاسخ

خب بقیش

سوال های مرتبط

مامان مهرو🩷 مامان مهرو🩷 ۸ ماهگی
بعد اینکه دخترم دنیا اومد یه پنج شش دقیقه طول کشید بخیه هام رو بزنن
بعدش منو گذاشتن رو یه تخت دیگه و منتقل شدم ریکاوری
من تقریبا چهارساعت تو ریکاوری بودم چون هنوز نوبتم نشده بود اونجا همه پمپ درد داشتن فقط من نداشتم که مرتب بهم مسکن تزریق میکردن کم کم حس انقباض داشتم رحمم هی جمع میشد ول میکرد
که گفتن عادی هستش
یکبار تو اتاق عمل ماساژ رحمی دادن که درد نداشت چون کامل بی حس بودم
دوبار هم تو ریکاوری که اونم چون مسکن میگرفتم خیلی درد نداشت در حد سه چهار ثانیه که فشار میداد قابل تحمل بود
راستی سوند رو هم بعد بی حسی تو اتاق عمل زدن
دیگه شوهرم اومد دم در ریکاوری و منو دید بعدم دخترمو نشونش دادن
یه ساعت که گذشته بود ماما دخترمو اورد یکم شیر دادم بهش
بعدم که نوبتم شد و بچمو لباس پوشوندن و گذاشتن رو سینم و فرستادن بخش
اونجا دوباره گذاشتنم رو تخت خودم و باز مسکن تزریق کردن بهم
دو ساعت بعد گفتن میتونم شروع کنم مایعات بخورم
نیم ساعت بعدشم اومدن زیر اندازم رو عوض کردن و گفتن باید بلند بشم
بنظرم سخت ترین جاش همین اولین بلند شدنه اونم هربار که بلند میشی بهتر میشی
دبگه کم کم دوز مسکن ها کم شد و بی حسی هم اثرش کامل رفته بود
مامان ملوری🦢 مامان ملوری🦢 هفته هشتم بارداری
#تجربه سزارین

زایمان من اختیاری بود با اینکه زایمان دوم بود ولی زیر میزی دادم
روز زایمان خیلی استرس داشتم با همسرم و خواهرم رفتیم بیمارستان چون مادرم بچه هامون و نگه داشته بود اول همسرم کارای بستری رو انجام داد بعد من رفتم بلوک زایمان لباسامو عوض کردم بهم سرم زدن خیلی از سوند میترسیدم ولی درد نداشت فقط حس بدی بهم میداد مثل کلافگی رفتم طبقه بالا اتاق عمل خیلی ترسیده بودم سردمم بود بعد از پرسیدن چندتا سوال مثل گروه خونی و نداشتن بیماری بردنم اتاق شماره ۲ البته من فیلمبردارن داشتم و مدام از همه جام داشت فیلم و عکس میگرفت🤣نشستم روی تخت اتاق عمل اومدن برام امپول بی حسی بزنن یه لحظه حس کردم برق از توی پام رد شد به ثانیه نکشید بی حس شدم اون حس بد سوندم از بین رفت واقعا اونقدر درد و ترسی که میگفتن نداشت سریع خوابوندنم روی تخت یه پرده کشیدن جلوم از ترس شروع کردم به گریه کردن ولی همه دلداریم میدادن که نترس چیزی حس نمیکنی واقعا هم چیزی حس نکردم فقط انگار یکی داشت شکممو ناز میکرد حس خوبی داشتم یه دفعه صدای گریه دخترم اومد وای بهترین لحظه عمرمو برای بار دوم تجربه کردم اوردنش پیشم کلی بوسش کردم بعد از بخیه شکممو دوبار فشار دادن که بازم دردی حس نکردم بعد بردنم ریکاوری بعد از ۱۰ دقیقه بردنم توی اتاقم تا ۸ ساعت باز ناشتا بودم فقط سرم بهم میزدن بعد از ۸ ساعت گفتن مایعات فقط بخور بعدم اومدن سوندمو کشیدن من بلند شدم راه رفتم اولین بلند شدن واقعا یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود
مامان نخود[آیهان]😍 مامان نخود[آیهان]😍 ۱۰ ماهگی
پارت اخر
توی سرمم برام امپول میزدن برای جمع شدن رحم ولی ماساژ شکمی نمیدادن فقط تو ریکاوری یبار دادن درد رحمم بیشتر برای اون بود ولی خودم تا بیحس بودم درد نداشتم اروم اروم شکممو ماساژمیدادم
من همش ترس بلند شدن و اولین راه رفتن با ماساژ شکمیو داشتم هم تختی کنارمم مثل من بود ولی خداروشکر هیچ کدوم درد نداشتن ساعت ۱۱شبم بهم گفتن میتونی بلند بشی و سوندمو کشیدن گفتن اولش لب تخت بشین تا یه ربع ساعت نیم ساعتی بعد بلند بشید
وقتی بند شدم اصلا دردی حس نکردم هم تختیمم مثل من حالا از چی بود نمیدونم دیگه رفتم خودمو شستمو لباسمو عوض کردم و رفتم شروع کردم قدم زدن دروغه درد نداشتم ولی کاملا قابل تحمل بود مثل درد اوایل پریودی
ولی اخر شب دردم یکم زیاد شد بیشترم برای بچه که نمیتونستم شیر بدم سینم نوک نداشت خیلی اذیت شدم تا از دیشب بالاخره نوکشو گرفت
اینم ازتجربه زایمان من من که واقعا راضی بودم دست دکترم به شدتت سبک بود عالی عملم کرد کادر بیمارستانم خیلی خیلی خوب بودن رسیدگیشون عالی و تمیز بود
الانم که روز سومم خداروشکر درد کمتری دارم ولی تو نشستن و بلند شدن اذیتم
ولی بعد عمل گفتن تا جایی که میتونید راه بردید عالیه
مامان دلارام 🦋 مامان دلارام 🦋 ۳ ماهگی
مامان آرن مامان آرن ۱۲ ماهگی
سلام دوستان من زایمان کردم سزارین میخوام بهتون تجربم و بگم چون خودم خیلی دوست داشتم تجربه دیگران بخونم
من ساعت ۶ونیم صبح اومدم بیمارستان پاستور نو دیگه یه سری فرم و....پر کردم ان اس تی و فشارمو گرفت آنژوکت زد به دستم ازمایش خون ازم کرفتن بعد تو همون بخش سوند برام زدن هنوز بی حس نشده بودم ولی واقعا واقعا اصلا حتی یه کوچولو هم درد نداشت اول بتادین ریخت بعد سوند گذاشتن بعد من و کم کم بردن اتاق عمل بهم سرم و دستگاه فشار و ....زدن کلی باهام حرف زدن شوخی کردن تا دکتر اومد امپول بی حسی و زدن واقعا اونم اصلا اصلا درد نداشت تا اینجا انژوکت که بهم زدن دردش از بقیه چیزا بیشتر بود یعنی اونا هیچ دردی نداشتن بعد هم دراز کشیدم پاهام مثل سنگ شده بود کاملا بی حس بودم ولی قشنگ کشش هایی که رو بدنم انجام میشد و خالی شدن شکمم و حس میکردم یذره درد حس میکردم ولی نمیفهمیدم که کجام فقط میگفتم درد دارم😂😊 بعدش دیگه بهم دارو زدن خوابیدم تا تقریبا ساعت ۱۱ و نیم به هوش اومدم تخت اتاق ریکاوری خیلی سنگ بود کمرم درد میگرفت گفتم یه چیز بزارین وسط گودی کمرم که پارچه اوردن تا الان سخت ترین قسمتش این بود من و از تخت ها جابه جا کردن اوردن تا بخش و تینکه شکمم و سه بار فشار دادن اونم درد داشت
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۹ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم
مامان مامان دلارا🎀 مامان مامان دلارا🎀 روزهای ابتدایی تولد
تجربه پارت ۳
واقعا سخته رفتم کم کم درحد پاکشیدن خودمو رسوندم دسشویی دیگه پد گذاشتم و شرت پام کردم خودمو شستم خشک کردم البته همراهمم کمک می‌کرد بهم بعد برگشتم سرجام دفعه بعدش که احساس دفع داشتم باز باکمک همراهم رفتم ولی وقتی دسشویی کردم خیلی اوضاعم بهترشد سبک ترشدم برگشتم دیگه نشستم توسالن راه رفتم دستکم زیرشکمم میگرفتم جواب بود راه رفتم اومدم دراز کشیدم شبش اصلا خوابم نبرد تاصبح فکرمیکنم بخاطر مصرف کافئین بود
باید هم شما هم بچه دفع داشته باشین برای مرخص شدن بچمم یواشکی شیرخشک بردم براش چون سه روز اول اصلا شیری نیست که بچه بمکه الکی میزارن که فقط بمکه که شیر آزاد بشه ولی خودشون واقعا گریه میکنن من یواشکی شیشه بهش دادم خورد خابید صبح مرخص شدنمم رفتم دسشویی پدمو عوض کردم بچرو بردن شنواییی سنجی واکسنشو زدن یه کاچی دادن خوردیم فداتشم کیفیتش بدنبود روزاول گفتن کاچی نخورید
بعدم دیگه ترخیص شدیم آروم آروم راه رفتم نشستم توماشین اومدم یکم راحت تر شده بود برام روز دوم هرچی دسشویی میکردم حس بهتری داشتم خیلی مهمه دفع چون معده بعد سزارین نفخ میکنه و کاملا طبیعی ولی سنگین میکنه همین موضوع بدنو راه برید و دفع داشته باشید هی راحت تر میشید روز دوم من فقط دردوسوزش بخیه داشتم اون دردپریودی رفته بود دیگه شیاف و اینام نزاشتم خونریزی هم درحد پریود روز سومم امروز خیلی بهترم داروهامو مصرف میکنم بعدمرخص شدنم رفتم حمام اونم کمک بود امروز که روزه سومه خیلی اوضاعم بهتره ولی سوزش بخیه یه طرفه دارم مه گفتن طبیعیه امروز گفتن بایدبانداژمو بکنم روزی دوبار با شامپو بشورم و باسشوار خشک کنم بعد۷روزاینام برم بخیمو بکشم راسی روز