۱۱ پاسخ

از اول اشتباه کردی باید با سیاست رفتار میکردی من جای تو بودم تو خونه لخت می‌گشتم میگفتم خونمه می‌خوام راحت باشم با مادر شوهرم صحبت میکردم میگفتم بذار منو پسرت یه ذره تنها باشیم آسایش داشته باشیم هر زنی تو زندگیش احتیاج داره که تنها باشه با همسرش بعدم شوهرت رو میبردی پیش مشاور بنظرم انقدر ضعف نشون دادی و بی اعتماد به نفس بودی که باورت ندارن اصلا یکم محکم باش و قوی عمل کن مگه ای که بخاطر یه بدغذایی بخوای بچتو بذاری پیش مادر شوهرت و بری خونه ی مادرت
به جای یه مادر ترسو و ضعیف و خسته یه مادر قوی و محکم باش جوری که همسرت بتونه روت حساب باز کنه از اول اشتباه رفتی حداقل این اشتباه رو ادامه نده بلد نیستی برو پیش مشاور ازش راهنمایی بخوا بگو بسازتت بهت یاد بده چجوری با همسرت و مادرش رفتار کنی نه بچه بازی

میدونی مشکلت چیه همش تقصیر همسرته این زیاد بودن مادر شوهرت باعث شده همه چی برات ناراحت کننده و اذیت کننده باشه

آخه این چه کاریه بعضیا انجام میدم یعنی مادر شوهر نمی‌فهمه که تو هم زندگی جدا داری. نیاز داری با همسرت و فرزندت تنها باشی همیشه که نمیشه اون باشه بین شما .مگه بچه هستی که نتونی دوری رو تحمل کنی یا بچتو نگه داری 😐🤦🏻من الان دوساله ازدواج کردم هم از خانواده همسر خیلی خیلی دورم و هم از خانواده خودم اما اصلا برام سخت نیست و با همسرم زندگی شیرینی داریم ،دخالت دیگران گند میزنه به زندگی واقعا بهت حق میدم عزیزم

عووو حق که داری واقعا مادرشوهر ها میرینن تو اعصاب و روان آدم... ولی من باشم باز بچه م نمی‌ذارم پیش مادرشوهر... ولی خب هر کسی جای خودشه هیچ کس جای دیگری نیست... میخوای بری یکم از اون محیط راحت بشی درک میکنم. چه مادرشوهر نفهمی داری یعنی چی مگه خودش خونه زندگی نداره سیریش شده چسبیده به شما؟

عزیزم شوهرت لنگرودیه؟کجای لنگروده؟

درکت میکنم عزیزم پسر منم به شدت بد غذاست
ی روز میبینی تخم مرغ میخوره فرداش همونم نمیخوره
با هزار دوز و کلک دهنشم ک باز میکنه میجوه میریزه بیرون
واقعا دیگ کم اوردم گاهی سرش داد میزنم و خیلی حرص میخورم

ولی بخاطر این موضوع بچتو ول نکن با خودت ببر
نزار بدتر بهونه بدی دست شوهرت ک مادرش بیشتر بمونه... بعد اینکه رفتی هم با شوهرت صحبت کن ک مادرش هست بیشتر حرص میخوری و اعصاب خوردی هست... انشالله که بره خونه خودش

بعدم از من می‌شنوی هیچ وقت بچتو‌ول نکن بری.. یک دومن بچه ی همه بد غذاس مال تو تنها نیست نگران نباش منم بچم بد غذاس خیلی وزنشم کمه من ب عنوان ی مادر نگرانم براش ولی ن اینطوری ک خودمو زیاد اذیت کنم غذاش میدم مولتی ویتامین میدم شیر هم میدم زیاد دیگ خودمو درگیر نمیکنم خورد ک هیچ نخورد هم دیگ نخورد حتما گشنش نیست . دومن منم با مادر شوهرم ت ی خونه زندگی میکنم وو خانواده ی شوهرم واقعا وحشتناک هستن خیلی شدید درکت میکنم ولی با همسرت حرف بزن ک مادرش بره .. چون اینطوری زندگی کردن واقعا سختههه . . مثلا خودم ب همسرم گفتم تا عید جا ب جا بشیم بریم گفت باش همش هم بچم دست خودمه کنار خودمه بخودم وابسته هست ت بغل اونا هم می‌ره بازی می‌کنه . بعد برمیگرده پیش خودم جرعت هم ندارن دخالت کنن ت کارهام چون جوابشون درست میدم یعنی یطوری کردم ک زیاد دخالت نکنن ت کار خودم و همسرم ولی بازم مشکل پیش میاد چون یکجا ایم توام تنها درمونت همسرته باهاش حرف. بزن .. و خودتو زیاد شول نگیر بچته بلاخره باید از پسش بربیای می‌دونم بچه داری خیلی سخته من ک دیونه شدم ولی چاره چیه اولادته من ک یک ساعتم بدون بچم نمیتونم حقیقتش

واقعا حق داری شایذ اگه تنها بودی قطعا عصابت آروم تر بود شوهرت که واقعا نادونه ببخشیدا اما نادون تر از اون مادرشه چقدر ب درک و فهم که چسبیذه تو خونه پسرش و نمیره

عزیزم خیلی حق داری برا بد غذاییش هم اگر وزنش اوکیه خودتو اذیت نکن بچه خیلیا بد غذاس بهش اشهااور بده و مواتیشو به موقع بده و اینکه میخوای بری بچت بهانه اتو نمیگیره؟

ازاول باید باهاش صحبت میکردی درمورد همچی نکه بخوای گارد بگیریا ن با زبان خوش میگفتی دوست دارم تو خونه خودمون خودمون باشید برای مدت کوتاه مشکل نداره ولی دائمی من ن راحتم ن دوست دارم حتی اگه خانواده خودمم باشن تو ازهمچی دور شدی عزیزم به خصوص ازخود شوهرت واقعا ادم نیاز داره خلوت کنه .....بازم صحبت کن به خودت برس به روحت و روانت و جسمت کسی مهم تراز تو نیست مردا هرکار کنی بازم فکر خودشونند

دختر منم اینقد بدغداس ک من افسردگی گرفتم خودمو میزنم سر هروعده گلوم پاره میشه اینقد ک حرص میخورم روانی شدم

سوال های مرتبط

مامان 🌸m.m🌸 مامان 🌸m.m🌸 ۲ سالگی
زفتم دکتر اومدم کلا گفت یه بیماری خیلی خیلی نادره معمولا تو همون ۳۰ سالگی خودشونشون داده بچه ما سطح دو بوده که ازکوچیکی نشون داده واکسنارو نباید بزنه عفونت نباید بگیره گفت این ژن ازهر دوتونه توی کروموزوم هشتتون دارین و از جدتون بهتون رسیده یعنی من از پدرم و شوهرم از نادرش گرفته که جفتمون شدیم ناقل وقتی دوتا ناقل روبه روی هم قرار بگیرن ۲۵ درصد بچه مشکل دار ۵۰ درصد بچه ناقل مثل منو شوهرم ۲۵ درصد بچه کاملا سالم یعنی این احتمالی که این بیماری نهفته تو بدن خواهر شوهرام و خواهرامو داداشم باشه هست درصورتی که با غریبه ازدواج کنن مشکلی پیش نمیاد چون این ژنیه که دو نسخه میخواد تا بیماری شکل بگیره و اینو من و شوهرم در سطح پایین داشتیم واسه مادرشوهرم توضیح میدادیم یهوخانوم بهش بر خورد گفت از کجا میدونی اینو از ما گرفتی شاید از مامانت گرفتی حساب کنی همه بچه هاتون مریضن اون از ابجی و داداشت که جفتشون شکاف کام داشتن🙃 منم گفتم اولا که شما شدم که بگی این بیماری از طرف شما و بابای من به شوهرم و من رسیده نه از مامانم در ضمن اینت دکتر گفته شکاف کام علتش ژنتیک نیس علتش اکتسابی و محیطیه مثلا مصرف دارو در حین بارداری یا امپول دگزا برای کمردرد علتاش اینا مشخص شده و فوق تخصص داره میگه میگه فوق تخصص علط کرده با هفت جدش ما مشکل نداریم گفتم خب حرف منو متوحه نشدین من نمیگم کی مشکل داره همه ادما ژن معیوب دادن وقتی دوتا هم خون روبه ردی هم قرار بگیرن این اتفاق رخ میده اعصابم بهم ریخت اومدم بالا من چه گاویم واسه این توضیح میدم خیلی سعی کردم ناراحتش نکنم و به هوای داروی بچم اومدم 🙃😮‍💨
مامان 🧚panah🤍 مامان 🧚panah🤍 ۲ سالگی
مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
مامانهای عزیز لطفا هر کس می‌دونه منو راهنمایی کنه چون خودم خیلی شکه شدم... امروز شوهرم بعد از ظهر خوابید منم پسرمو برداشتم بردم تو سالن و در اتاق خواب را بستم که صدا شوهرمو اذیت نکنه و بخوابه.. تو این مدت هم کارهامون کردم یه مقدار میوه تو یخچال بود که همه را برداشتم و شستم که بذارم تو یخچال ولی خوب وقفه افتاد و میوه ها نیم ساعتی بیرون یخچال موندن... شوهرم که بیدار شد بهش گفتم چیزی میخای برات بیارم... گفت آره میوه بیار منم رفتم تو آشپزخانه... پسرم کنار شوهرم رو کاناپه نشسته بود و باری میکرد یهو با نخ افتاد زمین به طوری که ملاجش رو زمین خورد و پاهاش بالا بود ... یه لحظه گفتم گردنش شکست ... حالا شوهر عوضبم شروع کرد فحش به من بده....که مادر فلان شده ت (یعنی من ) مقصره... حالا من هیچی نگفتم ... نشست میوه بخوره گفت چرا میوه ها داغه و شروع کرد به داد و بیداد ..اون نشسته بود رو کاناپه و من رو زمین کنار بچه م نشسته بودم که بهش میوه بدم .... بعد بند شد و با پاهاش محکم کوبید تو بازو چی من.یه جوری که انگار داره شوت می‌کنه یه توپ رو و بعد بهم گفت برو لباساتو بپوش کمشو از خونه من بیرون ... من بلند شدم برم تو اتاق دو باره با پاس زد به باسن من که یعنی تیرپایی داره میزنه بهم ...مدام هم می‌گفت میذارمت دم در و فلان.... من رفتن تو اتاق پسرم و همین طور شوکه بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون شوهرم خیلی خرو گاوه و اگر میرفتم از خونه بیرون محال بود بذاره بچه رو ببرم و به هیچ عنوان هم نمی اومد دنبالم ... بعد چند دقیقه اومد گفت بیا بچه رو عوض کن چون پی پی کرده بود ...