از مستقل بودن، از قوی بودن، از همه کار و انجام دادن،از شاغل بودن، از تمیز بودن، از به همه چی توجه کردن،از به همه چی فکر کردن، از تلاش بی وقفه برای مادر خوب بودن از همه و همهههه خسته ام!
جدی میگمااااا.
احساس میکنم جسمم میگه گیر عجب آدم زبون نفهمی افتادیماااا!
دوست دارم برای چند روزم شده از این خانوم های شل بشم!
از اینا که هر روز تا ۱۲ ظهر میخوابن. بچه ناهار نداره صبحونه نداره و مادر عییین خیالشم نیست!
از اینایی که خونه زندگیشون و ....گرفته و اصلاااا اذیت نمیشن!
از اینا که زنگ میزنن به شوهر میگن پول بربز به کارتم ناهار پیتزا بخرم برا بچه ها!
از اینا که دائم گوشی دست بچه است!
به خدا گاهی احساس میکنم اینا زن و مادر خوبی هستن حداقل برای خودشون! هلاک نمیکنن خودشون و والا.
اینم‌منم!
ساعت ۱۲ شب تازه میتونم برم دراز بکشم روی تخت و تماااام استخون ها و مفصل های بدنمم زار بزنن و از شدت خستگی و استرس کار فردا و چک کردن اتفاقات امروز که ببینم همه چی درست انجام شد تا ۲شبم نتونم بخوابم!
جدا احساس میکنم زندگی مزخرفی دارم!

۱۸ پاسخ

شاغل بودن و مادر نمونه بودن اصلا با هم جور درنمیاد.
من مجرد بودم شاغل بودم و انقدر خسته میشدم که الان نمیتونم حتی تصور کنم یک روز با بچه برم سرکار.
ای کاش زن ها بعد از مادرشدن دارای حقوق و مزایا و بیمه میشدن🥲
خودت رو خسته‌ نکن اصلا،
خیلی جدی بهت میگم قید تمیزی خونه رو بزن،
دو هفته یکبار یا ماهی یکبار از حقوقت هزینه کن کسی بیاد خونتو تمیز کنه

کافیه زن و مادر کافی باشی .نه خوب نه کامل
شاید لازمه از مشاور کمک بگیری تا ایتقدر به هانیه سخت نگیری

منم مثل شما بودم گاهی بخاطر فشار گریه میکردم یا پرخاشگر میشدم. ولی یکم شل کردم.
از شوهرم کمک گرفتم مثلا ظرفای شام برای اونه. نظافت اساسی خونه جمعه‌هاست. اتوکاری هم گاهی نتونم میدم بیرون.
برای بچه‌داری هم دوسال پیش روت به یک اعصاب فولادین نیاز داری پس سعی کن بیخیال یک چیزایی بشی.
هنوز هم دورکاری؟

حال بچه زمانی خوبه که حال مادر خوب باشه

عزیزم متعال باید باشی نه متل اونا خوبه و نه متل مادرهایی که زیادی سخت میگیرن

آره والا دقیقا ... منم عین شمام ...😓😓 فقط من شاغل نیستم ... حالا شما شاغلین و با این توصیفات از خودتون هم واقعا واقعا خیلی خیلی خسته میشین... شماهم حتما کمکی کسی رو ندارین که یه وعده بچه رو نگه دارن یا یه وعده غذا رو برین اونجا... خیلی سخته واقعا

عزیزم یکم شل کن سعی کن یکم مغزت برنامه ریزی نکنه خیلی داری سخت میگیری منم مثله تو همیشه دلم‌میخاس همه چی به بهترین نحو انجام بشه بعد دیدم منکه سعی خودمو میکنم ولی وقتی نمیشه نمیشه دیگه پس یکم راحتر گرفتم که حداقل به دخترم و همسرم سخت نگذره بهشون غر نزنم اعصابه بقیه رو خورد نکنم تلخی نکنم بخاطره کمال گرایی خودم

درد دل قشنگی بود

انگار منو توصیف کردی.....🥺🥺🥺

منم مثل توام که هم کار خونه هم شاغلی ، خیلی وقتا به خودم میگم چقد تنهایی باید حواسم به همه چی باشه کاش شوهرمم مثل خودم بود، راستی عزیزم وقتایی ک میری سرکار بچتو پیش کی میذاری؟

این حرفا یعنی باید مرخصی بگیری یه سفر سه تایی برید عزیزم. تا یکم انرژی بگیری

حتما یه تایمی رو به خودت اختصاص بده

خسته ام.....

اخ گفتی منم خستم دوست دارم یه تایمی برم جایی که کسی نباشه دورم تنهای تنها فقط برای خودم باشم

خیلی وقته من حس میکنمممم فقط دارم ب خودم ظلم میکنم فقط خودممم

برنامه داشته باش عزیزم برای خودت وقت بذار

ومنم خیلی توام با این تفاوت که دیشب دعوا کردم باهاشون عذاب وجدان ولم نمی کنه

نه افراط نه تفریط فقط تعادل و اعتدال! راهه.
والسلام.

سوال های مرتبط

مامان نلین مامان نلین ۳ سالگی
اومدم خودمو خالی کنم برم
نلین هیچجوره از روی پا خوابیدن دست نمی کشه هر کاری بگی کردم فقط هم میگه مامان مامان از دو سه هفته دیگه مونده بود دوسالش بشه لجبازی نلین و وابستگیش به من شروع شد از خواب بیدار میشه میگه مامان بیا بغلم کن مامان بیا ماساژم بده من هر جا یه لحظه دراز بکشم مثل این بچه پیشی ها میاد خودشو از پشت می چسبونه صورتشو می چسبونه میگه مامان عاشقتم مامان دوست دارما تمام این کارها رو خودم از نوزادی براش انجام دادم که الان عادت کرده و وابسته اش هستش از ماساژ از لالایی خوندن از یه روزگیش به صورت یکطرفه می خوابید و من بغلش میکردم و کاملا احساس آرامش می‌کرد الان هم کم نکردم این کارهامو ولی الان شدید پا درد و کمر درد دارم یه جور وحشتناک درد دارم به زور دارم تحمل می کنم تمام این کارها رو انجام بدم الان هم نمیخام اذیتش کنم چون توی سن حساسی هستش نمیخام آسیب ببینه فقط اومدم اینجا بنویسم شاید سبک شدم چقدر مادر بودن و زن بودن سخته در عین حالی که درد داریی از اونورم باید حواست به زندگیت به همسرت به بچه ات به خونه ات به آدم‌های اصلی زندگیت همه باید باشه
مامان نیکی مامان نیکی ۲ سالگی
ساعت یک و نیم شبه...
من بیدار، بچه مریض...
خیلی مریض...
امروز خیلی خیلی روز سختی بود بعد از چند روز مریضی صبح وقتی بیدار شدم دیدم بهترم افتادم به جون خونه ای که انگار تو این دو سه روز توش ده تا بمب زده بودن...
تا عصر تمیز کردن خونه طول کشید و دقیقا از عصر نیکی حالش بد شد، عطسه و آبریزش بینی شدید و بی حالی و بهااااانه... با کمری که داشت از وسط دو تیکه میشد و پاهایی که نای ایستادن نداشت، تن عرق کرده و موهای ژولیده نیکی رو بغل میکردم و راه میبردم، غروب شوهرم اومد، از همون روزی که من مریض شدم کمرش گرفته و حتی راه رفتن براش مشکل شده، فقط باید دراز بکشه، وقتی رسید من با اون حال نزار تازه سرویس دهی بعدیم شروع شد، باید با روی خوش همه ی کارهاش رو انجام میدادم تا بهش حس بد ندم، مریض بود و اینکه نمیتونست بلند بشه دست خودش نبود...
تا شب به همین منوال گذشت و بهانه گیری نیکی بیشتر و بیشتر شد، حالش بدتر و بدتر
زودتر از همیشه بردمش تو تختش و کنارش دراز کشیدم و خوابوندمش، هنوز یک ساعت از خوابش نگذشته بود که با حال خیلی بد بیدار شد، نمیتونست آب دهنشو قورت بده، نمیتونست حتی از شدت درد گلو درست نفس بکشه. کلافه بلند شد و گفت بغل...
با همه ی خستگیم بغلش کردم بعد گفت تاب گذاشتمش روی تابش، الان که دارم تایپ میکنم از شدت درد گلوش چهرشو در هم میکنه و ناله میکنه... و قلب من براش پاره پاره میشه...
به این فکر میکنم که انسان وقتی مجبور باشه چقدر عجیب قوی میشه...
از خودم تعجب میکنم... دختر ته تغاری و بی خیال خونه الان ده ساله که توی غریبی و تنهایی داره با زندگی میجنگه و دم‌نمیزنه. لبخند میزنه و همه چیز رو خوب جلوه میده... من چه قدرت عجیبی داشتم و خودم نمیدونستم....