سلام
نمی‌دونم من چرا آدم نمیشم و هر دفعه حرف شوهرم گوش میکنم و بعد هم فقط ناراحتیش برای خودمه
قرار بود سه شنبه بعدازظهر حرکت کنیم و بریم تهران و جمعه بعدازظهر هم برگردیم مشهد ، حالا من بیشتر جاهای تهران رو رفتم ولی خوب گفتم هم یه مسافرت رفته باشیم و حال و هوامون عوض بشه و هم خونه ی چند تا فامیل بریم مثل عمو و عمه و برادر شوهر و ... و آخه چون قراره آخر شهریور اقدام کنم و بعد هم از مهر مدرسه ی پسرم شروع میشه و بعد هم اگه باردار بشم ، نمیخوام جایی برم و گرچه مدرسه ی پسرمم هست و نمیشه جایی رفت و بعد ماشین خودمون هم می‌خواستیم بریم و بعد شوهرم همش تو گوشم میخوند برای چی بریم ، ما که بیشتر جاها رفتیم و عمو و عمه و ... هم کم کم میان روستا ، آخه سمت ما تو شهریور میان روستا مون و تا آخر شهریور هستن و بعد هم هرکسی برمی‌گرده سمت خونش و برای همین من گفتم این هفته بریم تهران که همه هستن و بالاخره گفت آره میان روستا و روستا میریم خونشون و یا شاید اونا بیان مشهد و چه کاریه این همه راه بریم برای دو روز و ..... و بیا نریم
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری تب سنج زردی نوزادان پوشک بچه

۵ پاسخ

مردا کلا میل بیرون رفتن ندارن.وقتی همچین قول قراری گزاشتین تو میبینی شوهرت ب روی خودش نمیاره تو چرا یاداوری نمیکنی؟مثلا نهار خوردین بکو ساعت سه بیدار شو بریم .تو نگفتی اونم از خدا خواسته

ادامه اش قسمت چهارم
اصلا فردا از ساعت ۳ ونیم که هنوز برق ها نرفته میریم بیرون تا ساعت ۱۰ یا ۱۱ شب و بعد منم گفتم آره واقعا تو هم این همه مدت بیرون میمونی و نمیگی که برگردیم خونه و بعد میگه آره تو خودت باید ساعت ۶ که برق اومد میرفتی دستشویی و بعد حموم و آماده می‌شدی و می‌رفتیم بیرون و همه تقصیر ها افتاد گردن خودم

ادامه اش قسمت سوم
میگم قرار بود که تهران نریم و به جاش بریم بیرون و .... ، گفت آره من ظهر بهت گفتم که بعدازظهر بریم بیرون ، گفتم تو کی گفتی که من نشنیدم و باز حرفش رو عوض کرد و گفت آره تو میگفتی بریم بیرون من میومدم ، و میگه حالا بیا بریم بیرون ، گفتم کجا ، گفت بیا بریم میوه بگیریم و برگردیم ، گفتم بخاطر یک میوه بیام ، خودت برو یا اصلا با علیرضا برو و بعد گفت حالا بیا بریم سمت طرقبه هم میریم ، گفتم اونجا هم بریم که یه ساندویچ هات داگ بخوریم و برگردیم و بعد شوهرم گفت آره دیگه پس کجا میخوای بری و گفتم من می‌خوام دستشویی برم و حموم برم ، تا بخواییم بریم ساعت ۹ ونیم میشه و باز دیر میشه و میگی فردا می‌خوام برم سرکار و باید صبح بیدار بشم و برم بخوابم و بعد میگه خوب میخوای فردا بریم بیرون

ادامه اش قسمت دوم
و به جاش ۱۰ یا ۱۵ تومن میزنم به حسابت یا اصلا هر شب میریم بیرون و دور می‌زنیم و .... و اگه بازار میخوای بری اونجا ، بیا هم تو مشهد میریم بازار و ..... ، بعد دیروز که سه شنبه بود و ساعت ۴ تا ۶ که فوتسال رفت و  تا رسید خونه شد ساعت ۶ و نیم و بعد هم با پسرم رفتن پارک در حد نیم ساعت یا چهل دقیقه و بعد هم که اومد سرش تو گوشی بود و بعد هم شام خوردیم و خوابید و امروز هم که سرکار بود و ساعت ۱ ونیم خونه رسید و بعد ناهار و ..... و بعد هم خوابید و منم یکم با پسرم بازی کردم و بعد هم برق هامون رفت و منم خوابیدم و بعد هم پسرم با شوهرم بازی کرد و ساعت ۶ برق ها اومد و شوهرم و پسرم رفتن تو حال و منم تو اتاق بودم و چون کولر روشن بود ، صدا نمیومد و منم فکر کردم رفتن پارک و اومدم تو گوشی که بالاخره ساعت ۷ ونیم اومدن بالا تو اتاق که آره چیکار می‌کنی بالا و .... و بعد هم رفت حموم با پسرم و بعد دید که من ناراحتم میگه چرا ناراحتی ،

خب برو پسرتم بزرگ شده خوش میگذره

سوال های مرتبط

مامان سبحان مامان سبحان ۶ سالگی
سلام مامانا یه مشاوره به من میدین
من ده ساله با مادرشوهرم تو یه ساختمون دوطبقه بالا پایین زندگی می‌کنیم مادرشوهرم بد نیست ولی جوریه که میخاد همه خبرا رو بدونه بچه ها رو میکشه سمت خودش و هر خبری بشه به همه میگه و ....
شوهرمم هر اتفاقی میفته تو زندگیمون بهش میگه یا وقتی از سرکار میاد میره اول اونجا به حرف خودم تخلیه میشه بعد میاد بالا دیگه هیچ حرفی نداره اعصابم خورد میشه از این رفتاراش یا میاد از سرکار بچه ها هی ذوق میکنن که بابا اومده ولی اون اول میره پایین اینا دیگه ذوقشون میخابه تا بیان الانم من سرزمین مسائل با شوهرم قهرم یا بعضی وقتا دوس ندارم بچه ها برن پایین ولی خوب دیگه نمیشه میرن یا باباشون میبرشون اعصابم داغون شده آرزوی مرگ میکنم به نظرتون من حساسم یا واقعا عصبانیتم به جاست مثلا امروز اومد از سرکار دخترم برداشت با مامانش رفتن فروشگاه اصلا به من نگفت بیا بریم یا میخام برم میای یا نه
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری