مامانایی که شاغل هستید بچتونو پیش کی میذارید؟
خیلی درگیرم با خودم
هم میرم سرکار و مجبورم اون تایم والا رو بذارم پیش مادر شوهرم چون مامان خودم شاغله نمیتونه نگهش داره
هم اعتماد ندارم به مادر شوهرم و واسم امن نیست
هم نمیتونم کار نکنم
هم کلی داستان هست هر بار توی این بردن اوردنا
خیلی کلافه و عصبی ام ...
چقدر مامان ِ امروزی بودن سخته
بخوای کار کنی میگن نکن چرا بچتو ول میکنی میری بچت فلان میشه بیسار میشه
از طرفی اون بچه مامان مدرن میخواد مامان خوشگل و خوشتیپ میخواد مامان باسواد و مستقل میخواد مامانی میخواد که به سلامتی و هیکلش برسه ، و فکر آینده اونم باشه فکر خرجاش و نیازاشم باشه .. باید به هزار تا چیز فکر کنم ، بچم اجتماعی باشه، بچم مستقل بار بیاد، بچم تلویزیون و گوشی نبینه، بچم رو پیش کسی بذارم که آسیب نبینه، از طرفی بچه رو نمیشه پیش پرستار و مهد گذاشت چون واقعا ممکنه نرمال نباشن با این همه تجربه های بد ...
خلاصه مامان بودن توی دنیای امروز یعنی از فولاد بودن

۱۵ پاسخ

من تا دوسال سرکار نمیرم ،نه ماه که مرخصی دارم بعد اون هم کار نمیکنم چون تربیت بچه تا دو سالگی به نظرم خیلی مهم هست

عزیزم میدونم شاید دوس داری کار کنی ولی تربیت بچت تا ۲ سالگی خیلی مهم تره خونه مادر شوهرت ک اصلا نباید بذاریش چون خودشو مسئول بچت میدونه و دیگه تو همه کاری دخالت میکنه من پیش مادر شوهرم نبود هر روز میومد خونه مامانم و برام بایدو نباید میکرد دیگه دعوامون شد قطع رابطه کردم ولی هرکی هم بیاد خونه مادر شوهرت هی بگن مامانش کجاس اوناهم بگن بعد بچت کم کم میگه مامانم حواسش به من نبوده و نیست و ب اونا آموخته میشه و دیگه نمیتونی کاریش کنیا من دختر خواهرم از ۶ ماهگی پیش مامانم بود منم مجرد بودم تا مامانش میومد دنبالش ببرتش اولش غریبی میکرد بعدم همش دوس داشت خونه مامانم باشه

منم از الان به تموم شدن مرخصی فکر میکنم که میخوام چیکار کنم

مادرشوهر منو ول کنی از دهن بچه بوس میکنه منم گفتم حس می‌کنم لج می‌کنه ی لحظه نمیتونم تنها بزازم هر چن خیلی بچمو دوس داره واقعا اما این بوسیدنش اذیتم می‌کنه

دیگه چاره نداری یا باید قید کارو بزنی یا به مادرشوهرت اعتماد کنی اگر کارتو دوست داری برو مادرشوهرت هم هرچی باشه نوه اش مواظبه نگران نباش

واقعا چرا مادر شوهرا همچنین فکری دارن میگن بچه خودمونه

و اینکه دختر برادرم ۱۲ سالشه خیلی خوشحال و راضیه که مامانش سرکار میره و کلی به رفاه زندگیش اضافه شده

مامان من با عشق بچه ی داداشمو نگه داشت
بچه ی منم قراره نگه داره
فقط من الان عروسمونو درک میکنم که چقدر براش سخت بوده
من با مامانم تعارف ندارم هرکاری باب میلم نباشه میگم نکنه ولی به مادرشوهر نمیشه گفت مگر اینکه شوهرت دوستانه بگه
درمورد وابستگی هم بگم که عروسمون به جز تایم های کارش انقدر بقیه شو پیش خانواده ی خودش بود که بچه به هر دو خانواده علاقه مند هست نگران نباش

یچه توبدنیااوردی پس تومسولش هستی توتربیتش بزرگ کردنش کارگذشت میشه میره امابچه اگ خطابره مثل درخت کج میشه دیه نمیتونی درستش کنی مگ بچت عزیزت نیست هیچ چیزی شیرین ترازبزرگ شدنش روببینی نیست اینکارونکن

با این کاری که تو. میکنی بچت میزاری خونه اون

خونه اوناهم که همیشه آدم در رفت امده؛؛؛بچت هی با دید دیگران مورد توجه قرار میگیره؛؛هی میپرسن مامانش مامانش کجاست؛؛خب نره

دیگه بچت کم کم عقلش میکشه؛؛از تو زده میشه دو تربیتی میشه؛؛اصلا نکن؛؛؛بچت واجب تر از کارته

من ناخن کارم بچمو توی کالسکه با خودم میبرم سرکار از بعد چهلم خیالمم راحته

عزیزم من خیاطم یه تایمی انتخاب کن که مامانت کاری نداشته باشه ولی یه بار پیش مادر شوهرت بزار یه بار پیش مادرت چون خسته میشن از نگهداری منم دردسر میکشم خیاطی میکنم مادرمم دیگه نگهداری نمیکنه قبلا میزاشتم پیشش بچهامو اما اینسری همش ناله میکنه و غر میزنن منم دیگه نمیزارمشون اونجا و کمتر میرم خونشون زیادی که باشی دم دست تکراری میشی سعی کن مدیریت کنی چون واقعا درک میکنم سخته من تازه دوتا بچه دارم

خیلی سخته واقعا ،ما که شاغل نیستیم هم واقعا در طول روز کم میاریم چه برسه به شما، دقیقا استرس تربیت و رفاه و آیندشون هم که دیگه آرامش برامون نزاشته

عیب نداره چرا اعتماد نداشته باشی مگه ب مادر شوهرت

دقیقااا شغلت چیه عزیزم؟

سوال های مرتبط

مامان اَبرا مامان اَبرا ۵ ماهگی
*سلام مامان قشنگا...🤍*

*دلم برای اینجا تنگ شده بود...🌱*

این چند روز هر بار می‌خواستم یه چیزی براتون بنویسم، یا ابرا بیدار می‌شد، یا علیار می‌گفت: «مامان بیا بازی کنیم.» 😅

بعد که شب می‌شد، فقط دلم می‌خواست چند دقیقه بشینم و به هیچ‌چیز فکر نکنم...🫠

با خودم گفتم مطمئنم خیلی از شماها هم این حس ها رو تجربه کردین.

*یه وقتایی مادر بودن از بیرون خیلی قشنگه...
ولی فقط خودمون می‌دونیم پشت اون لبخندها، چند ساعت بی‌خوابی، چند تا غذای نصفه، چند تا چای سرد شده و کلی خستگی قایم شده...🥹*

منم دقیقاً این چند روز وسط همین روزا بودم.

بین شیر دادن به دختر کوچولوی سه ماهه‌م 👶🏻
و بازی کردن با پسر سه سال و نه ماهه‌م که انرژی تموم‌نشدنی داره. 🧸💙

ولی یه چیز قشنگی که مادر بودن بهم یاد داده اینه که...

*قرار نیست بهترین مامان دنیا باشیم.
قرار نیست همه کارا رو بی‌نقص انجام بدیم.*

همین که هر روز با عشق کنار بچه‌هامونیم و سعی می‌کنیم یه ذره بهتر از دیروز باشیم، *یعنی داریم بهترین خودمون رو می‌ذاریم. 🤍*

از امروز دوباره کنار همیم...🥰

مثل قبل، از تجربه‌های واقعی خودم براتون می‌گم، از بازی‌ها، اسباب‌بازی‌ها، دغدغه‌های مادرونه و هر چیزی که فکر کنم به درد یه مامان می‌خوره.💚

دلم می‌خواد اینجا فقط یه کانال معرفی محصول نباشه...
*دوست دارم یه گوشه امن باشه که هر وقت پیامش رو باز می‌کنین، یه چیز مفید یا یه حس خوب با خودتون ببرین. 🤍🌿*

راستی...

اگه این پیام رو تا آخر خوندی، فقط یه 🤍 بزار.
مامان جوجوممد(تیارا) مامان جوجوممد(تیارا) ۱ سالگی
هیچ کس قبل از اینکه من مادر بشم به من نگفت ببین لحظات متعددی هست که دلت میخواد یه دکمه برگشتی داشته باشه و تو مشتتو محکم روی اون دکمه بکوبی.
هیچ کس نبود به من بگه که ببین با هر پسرفت خواب بچت رابطه مامان و بابا هم دچار پسرفت میشه،چرا؟ چون کم میخوابن چون فشار عصبی روشونه.
هیچ کس به من نگفت که چقدر احساس پسرفت و عقبگرد توی کارم بعد از بچه دار شدن تجربه میکنم.
هیچ کس به من نگفتش که به عنوان یه مادر گاهی پیش میاد که ممکنه بچم رو دوست نداشته باشم.
هیچ کس به من نگفتش که مادر شدن سخت ترین شغل در این جهان هستیه.
هیچ کس به من نگفتش که تو باید دقایق ممتد دنبال بچت بدوی، تا بلکه اجازه بده پوشکش رو عوض کنی، که وقتی فلاش بک میزنی به گذشته میبینی که دقایق ممتد چه کارها که میتونستی انجام بدی .
هیچ کس در مورد این حسا حرف نمیزنه ولی اینها طبیعی ترین احساسات انسانیه که یک مادر یک والد تجربه میکنه.
تجربه این احساسات طبیعیه نه نشونه ضعفمونه نه به معنی بد بودنمون،اتفاقا به این معنیه که تو داری به اندازه کافی تلاش میکنی واسه همین خسته ای، واسه همین بریدی،واسه همین حقته که انقدر کلافه باشی اونی که فکر میکنه حرف نزدن از این احساسات نشون دهنده قوی بودنه ،داره به خودش ظلم میکنه.
ما باید بشکنیم باید یه سری سکوت های اجتماعی شبیه این چیزهایی که گفتم رو بشکنیم