اخ که این پیامت داغ دلم رو تازه کرد از بس که دخالت میکرد مادرشوهرم نفهمیدم چجور بزرگ شد ماهم سه تا جاری هستیم فقط به من گیر میداد دخالت میکرد حالا من بچم تند تند میبردم حموم چون حال می اومد تپل میشد مادرشوهرم دم دقیقه می اومدی پایین خونمون چرا بچه بردی حموم مریض میشه فلان منم گوش نمیدادم بدتر فردا میبردم دیدنن گوش نمیدم یه موضوع دیگه ببین بچه من رفلاکس این چیزا نداشت یه شب آروم بود یه گریه میکرد اونم بخاطر دندون ببین نه تنها خودش با دخترش می اومدنن پایین خونمون شده بودنن دایه عزیز تر از مادر اصلا بچمو نمیدادنن بغلم آرومش کنم یعنی هر دفعه صدا بچم یه کوچولو بلند میشد سریع راه می افتاد پایین چند باری به شوهرم گفتم بهشون بگو نیان من خودم بلدم چجوری از پس بچم بربیام دیدم شوهرم روش نمیشه یه شب اومدنن منم گفتم بسه بابا برید خونتون چیزی نیست هر موقع صدای بچه بلند میشه راه می افتید میاید یعنی هرسری یه موضوع جدید بود به قدر حالم بد میشد ازشون سردرد بدی میگرفتم همش بهم استرس ونگرانی وارد میکردنن چرا بچت گریه نمیکنه نکنه مشکل داره گریه میکرد چرا گریه میکنه .. بچه هنوز راه نیوفتاده میگفت پاهاش پرانتزیه ... یا چرا دیر گردن گرفت چرا دیر راه افتاد چرا شیر خودتو نمیدی شیر خشک میدی .... بخوام بگم خیلیه ولی اینو بدون با پوست واستخون حرفاتو درک کردم بنظرم محل نده کارتو بکن زیادم نزار بچت بره الان برا من طوری شده لق لق میزنن برا دیدنن دخترم ولی ۳ روز یبار اجازه میدم ببینش تو هیچی هم اجازه نمیدم دخالت کنند میخواستن بچمو وابسته خودشون کنند ولی خداروشکر بچم به خودم عادت کرده
ول کن زیادت خودت ناراحت نکن تو کار خودتو بکن پدر شوهر منم واسه بچم پفک میگرفت با لواشک منم میگم تذکر میدم ولی کو گوش شنوا میرم پفک اینا میارم یا میندازه دور یا خودم با شوهرم میخوریم گیر داده بودن بچه همسایه ببین تپله این لاغره جوابشون دادم یا موقع شام ناهار بچه من براش غذا درست میکردم میدیدم بردن براش هلع هوله دادن چن بار داد و بیداد کردم الان نشستن سرجاشون تنها نیستی گلم برا ماهم دخالت میکنن
شل کن ولش منم این مدت خونه مادرشوهرمم یدفه میبینم پوشک بچم تازه بستم باز کرده ، بهش چای میده و....هزار بار گفتم کم خونی داره نباید بخوره و ...هر روز یچی میگن ولشکن
عزیزم خودتو گول نزن دوست داشتن نیست دخالته به این خاطر که خودتو شوهرت این اجازه رو بهش دادین
ببین اینا قدیمی هستن نمیفهمن
سواد درست درمون ندارن
شوهرت باید تذکر بده بهشون
واقعا دخالت کردن خیلی تو مخه حتی مادر ادم باشه
چیزی جز دخالت نیس
عزیزم با مادر شوهرت یجا زندگی میکنی ؟
اگه نه که پس کمتر باهاشون رفت و آمد کن و هر وقت چیری راجب بچت گفت بگو مستقیم بهش
ما فامیلیم من با پسر داییم ازدواج کردم یه روز واسه عروسیم میخواستم برم آرایشگاه تو شهر دیگه نوبت بزنم مادر شوهر و پدر شوهرم زنگ زدن اینقدر بهم حرف زدن سرم داد زدن که نباید بری چون ما عزاداریم در صورتی یک سال بعد از فوت خالم بود که ما میخواستیم عروسی بگیریم و فقط من میخواستم برم نوبت بزنم نه چیز دیگه ای تازه چند روزه که فهمیدم همون موقع ها که کلی به من حرف زدن آرایشگاه نباید بری و ما عزاداریم به دخترای خورش اجازه داد برم عروسی یکی از فمیل های شوهرشون بهشون هم میگی که چرا به دخترای خودت اجازه دادی مگه اونا عزادار نبودن میگن دخترای ما زن مردمن خب یعنی چی این حرف منم دختر مردمم
چون جوابشون نمیدی اجازه دخالت میدن ی بار جواب بدی دهنش بسته میشه
این حرفها از روی دوس داشتن نیس دخالته
والا دخالته
ی چیزی بگم منتظر جواب دادن شوهرت نباش
من اوایل منتظر بودم شوهرم جواب بده اونم قشنگ جواب نمیداد
دیگه خودم دست ب کار شدم جواب میدادم
حداقل گوشم ندن دلم نمیسوزه ک چرا نگفتم
اوایل ملایممیگفتم بعدش شدید شد
گیرت آورده عزیزم.
دهنش رو ببند جوری که دیگه سرنکنه تو زندگیت.
اینم بگم منم کم و بیش اینطور بودم و به بچه داری من گیر میدادن اطرافیان و هی میگفتن لاغره لاغره.
اما یه بار جوابشونو دادم.هرچی گفتن به شوخی شوخی میگفتم همینه که هست.
یا خودت جلوشون وایسا یا به شوهرت بگو جلوشون وایسه اینطوری اعصاب برات نمیمونه
قبل از عروسیمون شوهرم تو دوران نامزدی اصلا بهم پول نمیداد یه روز خالم که مرحوم شد خونشون بود به شوهرم گفت به زنت پول بده میگفت مادرشوهرم میگفت نه الان هنوز سر خونه زندگیشونن مگه
اینم بگم نه عیدی واسم آوردن نه چیزی سه سال نامزد بودیم تو این سه سال فقط شب یلدا و عید فطر واسم آوردن
آیینه و شمعدون خودم واسه عروسی گفتم نمیخوام بعد از عروسی یه روز پدر شوهرم اینا اومدن خونمون دیدم پدر شوهرم رفت بیرون دوتا شمعدون کهنه که چراغاس خراب بود آورد خونمون گفت بیا اینم شمعدونت بخدا پیدا کرده بود الکی گفت خریدم من خیلی سرشکسته شدم ولی هیچی نگفتم الان که فکر میکنم با خودم میگم چقدر ساده بودم که هیچی نگفتم
حالا تا اخر نخوندم چون زیاد بود ولی به هیچ کس ربطی نداره شما با بچت چجوری رفتار میکنی ،کی میخای ببریش حموم یا هر چی
کاملا جدی برخورد کن بگو که من مسائل مربوط به بچمو خودم بهتر میدونم من مادرشم و کسی بیشتر از من دوسش نداره
مادرشوهرمنم زیاد دخالت میکرد یه روز به شوهرم گفتم اگه یکبار دیگه دخالت کنه یه دعوای حسابی راه میندازم از اون موقع نه که کلا ولی کمتر شد
همه شون همینن نه اون درست میشن نه تو میتونی اونا رو عوض کنی پس بزن به بی خیالی یه گوشت در باشه یکی دروازه هرچی بخوان بگن شما کار خودت رو بکن
به نظر من دخالته
اسمش دخالته
و همسرت باید باهاشون برخورد کنه
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.