اعتراف به سخت‌ترین و شیرین‌ترین روزهای زندگی‌ام**

«همیشه فکر می‌کردم مادر شدن یعنی یک لیست بی‌پایان از وظایف؛ شیر دادن، عوض کردن، خواباندن... اما حالا که اینجا نشسته‌ام و تو در آغوشم خوابی، می‌بینم مادر شدن نه یک وظیفه، که یک "سفرِ بی‌پایانِ کشف کردن" است.

راستش را بخواهید، نمی‌خواهم فقط از قشنگی‌ها بگویم. می‌خواهم اعتراف کنم که گاهی وقت‌ها کم می‌آورم. گاهی که صدای گریه‌هایت بند نمی‌آید و من در آینه، زنی را می‌بینم که دیگر آن زنِ قبل از مادر شدن نیست؛ زنی با چشم‌های گودرفته، با لباس‌های راحتی که رنگ و رو رفته‌اند و با ذهنی که حالا دائم درگیرِ «چرا گریه کرد؟»، «چرا نخوابید؟» یا «آیا به اندازه کافی مادر خوبی هستم؟» است.

اما درست در همان لحظاتِ اوجِ خستگی، وقتی که انگشتان کوچکت را دور انگشت من حلقه می‌کنی، یا وقتی بعد از یک تلاش طولانی برای خواباندنت، بالاخره آرام می‌گیری و آن لبخندِ ناخودآگاهِ توی خواب روی لبت می‌نشیند، تمامِ آن خستگی‌ها دود می‌شود و می‌رود هوا.

این روزها برای من، روزهایِ «تضاد» است. هم‌زمان هم بی‌نهایت خسته‌ام و هم بی‌نهایت خوشبخت. دارم یاد می‌گیرم که نباید کامل باشم؛ دارم یاد می‌گیرم که خانه نامرتب هم باشد فدای سرت، مهم این است که تو در آغوش منی

کولیک شیر پوشک فرنی غذا کمکی

تصویر
۱ پاسخ

مادر بودن خیلیییییییی قشنگهههههه قبل از اینکه باردار بشم خودم رو برای تمام اینا آماده کرده بودم ... نخوابیدن ، کولیک ، رفلاکس ، دندان ، اسهال ، تب ، همه‌چیز و الان خیلی راحت بدون یکبار خسته شدن ردشون میکنم چون از قبل مغزم رو آماده کرده بودم و همه اطرافیان بهم میگن خیلی مامان صبوری هستی نمی‌دونن من چقدر با خودم جنگیدم تا اینو درک کنم اون بچه با خواست من به دنیا اومده و من باید با تمام بد و خوبش سختی اسونیش لبخندم رو حفظ کنم و نذارم اب تو دل دخترم تکون بخوره ... هزار بار برگردم به عقب دوست دارم مادر بشم ،مادر همین بچه 🍭❤️🫧🥰

سوال های مرتبط

مامان H♡ssein مامان H♡ssein ۸ ماهگی
**«نقابِ سکوت؛ هنرِ بقا در میانِ کینه‌ها»**

زنِ واقعی، کسی نیست که تمامِ بردهای خود را جار بزند؛
او می‌داند که در این دنیا،
شکوهِ تو، منبعِ کینه‌ی دیگران است.
زرنگیِ او در این نیست که ثروتش را به رخ بکشد،
بلکه در این است که وقتی خانه‌ای می‌خرد،
با لبخندی آرام بگوید: «هنوز مستأجر هستیم...»
و وقتی سوارِ خودروی رویایی‌اش می‌شود،
با سادگیِ تمام می‌گوید: «قسطی خریدم، هنوز تمام نشده...»

او این کار را از روی ترس انجام نمی‌دهد؛
او این کار را از روی **«تدبیر»** انجام می‌دهد.
او می‌داند که اگر تمامِ حقیقت را رو کند،
جایگاهش را پیشِ کسانی که فقط منتظرِ سقوط او هستند،
می‌بازد.
او می‌داند که همان‌هایی که امروز با او می‌خندند،
فردا با شنیدنِ موفقیت‌هایش،
چشم‌انتظارِ یک لغزش و یک اشتباه هستند تا سر به تنش نباشد.

او می‌داند که «روشن بودنِ بیش از حد»،
فقط یعنی «هدفِ روشن شدن برای دیگران».
پس ترجیح می‌دهد در سایه حرکت کند،
در سکوتِ مطلق، ریشه‌های خود را عمیق کند،
و اجازه دهد دیگران فکر کنند او همان که هستند؛
در حالی که او، در تاریکیِ سکوتش،
دنیایی ساخته که هیچ‌کس جراتِ لمس کردنش را ندارد.

**پس بگذار فکر کنند تو هیچی نیستی؛**
**چون وقتی واقعاً روشن شوی،**
**دیگر کسی توانِ خاموش کردنت را نخواهد داشت.**
کولیک شیر پوشک فرنی غذا کمکی
مامان 💕آوینا جانم💕 مامان 💕آوینا جانم💕 ۹ ماهگی
دختر نازنینم، آوینای عزیزم...
دو روز دیگر قرار است برای اولین بار چند ساعت از تو دور باشم. شاید تو هنوز ندانی «سرِ کار رفتن» یعنی چه، اما من از همین حالا دلتنگت شده‌ام.
این ۹ ماه، تمام دنیای من در لبخندها، گریه‌ها، خواب‌ها و نفس‌های تو خلاصه شده بود. هر بار که شیر نمی‌خوردی، انگار تکه‌ای از جانم می‌لرزید. هر بار که لبخند می‌زدی، تمام خستگی دنیا از دلم می‌رفت. برای هر گرم وزنت خوشحال شدم، برای هر دانه روی پوستت نگران شدم، برای هر شب بی‌خوابی‌ات بیدار ماندم و با تمام وجودم یاد گرفتم که عشق، یعنی «مادر بودن».
اگر روزی این نوشته را خواندی، بدان که حتی یک لحظه دوری از تو برای من آسان نبود. من از کنارت نمی‌روم چون دلم می‌خواهد از تو دور باشم؛ می‌روم تا آینده‌ای امن‌تر و قشنگ‌تر برایت بسازم. اما مطمئن باش هیچ فاصله‌ای نمی‌تواند از عشق من به تو کم کند.
شاید از تو دور باشم، اما تمام لحظه‌های روز، فکر و دلم پیش توست. هر صدایی که شبیه خنده‌هایت باشد، هر لحظه‌ای که به یادت بیفتم، دلم برای آغوش کوچکت تنگ می‌شود. بی‌صبرانه دقیقه‌ها را می‌شمارم تا دوباره تو را در آغوش بگیرم، موهایت را ببوسم، صدای خنده‌هایت را بشنوم و دوباره بوی شیرینت تمام خستگی روزم را از بین ببرد.
آوینای من...
اگر روزی شک کردی که چقدر دوستت داشتم، کافی است بدانی قبل از آمدنت زندگی داشتم، اما بعد از آمدنت، تازه معنی زندگی را فهمیدم.
تو فقط دختر من نیستی؛ تو دلیل لبخندها، امیدها، دعاها و قوی ماندن منی.
دوستت دارم... بیشتر از تمام واژه‌هایی که می‌توانند عشق را توصیف کنند.
با تمام قلبم، مامان 🤍
مامان نینی مامان نینی ۱ سالگی
قصه غذایی که تلخ شد

امروز قرار بود خورشت سبزی بپزم
با خودم گفتم وقتی محمد بود غذایم چنان خوب میشد که کسی نمیتوانست عیبی از آن بگیرد همه متحیر مزه خوبش می‌شدند و محمد میگفت زنم دستپختش خیلی خوبه و من میفهمیدم که چقدر از این قضیه خوشحال است ( بالاخره مرد است و غذا دوست بودنش دیگر)
به مادرم گفتم گمان نمی‌کنم امروز غذایم خوب شود دیگر خبری از آن طعم های خوب نیست
به من گفت خب از ادویه عشق در آن بریز و من ناخودآگاه یاد عزیزدلی افتادم که بدون آن هیچ عشقی دیگر دیده نمی‌شود
در هیچ موردی دیگر عشقی نیست
بغضی بی اجازه توی گلویم نشست و به دنبالش اشکی در چشمم حلقه زد

یاد آن جمله معروف افتادم که بعد از او شاید برای خودش گریه نکردم اما با کوچک ترین اتفاقی گریه ام میگیرد


بدون او
بعد از او
با نبودش
نمی‌دانم چه کنم

احتمالا بعد از این تمام غذا هایم تلخ می‌شود
و تمام صبح هایم تاریک
احتمالا بعد از این قرار است با قلب درد خود سازش کنم
یا شاید روحم بمیرد
اما مطمئنم بعد از او همه چیز تلخ میشود

امروز که تقویم را دیدم فهميدم غریب به پنجاه روز است نیستی
یعنی پنج دهه
نمی‌دانم برای بقیه پنجاه روز چگونه گذشت
اما من در این مدت هزاران بار دیگر نفس نکشیدم
من در این مدت هزاران بار کم آوردم

دقیقا همان موقعی که میخواستم بخاطر ناراحتی هایم بیایم که تو دستانم را بگیری و یادم آمد که دیگر دستت این توان را ندارد مردم
همان دقیقه ای که فهمیدم هر چقدر منتظر بمانم ظهر که بشود دیگر تو زنگ در را نمیزنی و خنده کنان وارد خانه نمی‌شوی، جانم رفت

تو بگو مگر نمی‌گویند دنیا به اندازه یک خواب کوتاه است، پس چرا من چند قرنی است در این کابوس تلخ گیر افتادم
تو بگو چرا کابوس هایم تمام نمیشود🥲
مامان سمانه مامان سمانه ۱۰ ماهگی
🛑 چطور «بد غذا» نشود؟

«بد غذا شدن» ناشی از لجبازی نیست، بلکه ناشی از «اجبار» است.

اگر در این دوران که او درد دارد، به زور او را مجبور به خوردن کنید یا با او کلنجار بروید، او در ذهن خودتان این رابطه را برقرار می‌کند: «غذا = درد و فشار». این همان چیزی است که باعث می‌شود در آینده از غذا خوردن مقاومت کند.

پس برای اینکه او بد غذا نشود، این چند قانون را رعایت کنید:

۱. تغییری در «نوع غذا» بدهید، نه در «زمان غذا»
او نباید عادت کند که ساعت غذا خوردن را از دست بدهد، اما نباید هم به زور غذا بخورد. به جای اینکه با همان بافت همیشگی (مثلاً تکه‌های نرم یا پوره غلیظ) جلو بروید، بافت را کاملاً عوض کنید:

- غذاهای کاملاً روان: به جای پوره غلیظ، از سوپ‌های رقیق، ماست روان، یا حتی مخلوط شیر و کمی فرنی/کته بسیار نرم استفاده کنید که نیاز به حرکت دادن زبان یا فشار دادن لثه نداشته باشد.

- غذای خنک: در این روزها، غذایی که کمی مایل به خنکی است (مثل ماست یا میوه‌های له شده که کمی در یخچال بوده باشند) می‌تواند هم غذا باشد و هم اثر تسکین‌دهنده برای لثه داشته باشد.

ادامه زیر همین تاپیک