دختر نازنینم، آوینای عزیزم...
دو روز دیگر قرار است برای اولین بار چند ساعت از تو دور باشم. شاید تو هنوز ندانی «سرِ کار رفتن» یعنی چه، اما من از همین حالا دلتنگت شده‌ام.
این ۹ ماه، تمام دنیای من در لبخندها، گریه‌ها، خواب‌ها و نفس‌های تو خلاصه شده بود. هر بار که شیر نمی‌خوردی، انگار تکه‌ای از جانم می‌لرزید. هر بار که لبخند می‌زدی، تمام خستگی دنیا از دلم می‌رفت. برای هر گرم وزنت خوشحال شدم، برای هر دانه روی پوستت نگران شدم، برای هر شب بی‌خوابی‌ات بیدار ماندم و با تمام وجودم یاد گرفتم که عشق، یعنی «مادر بودن».
اگر روزی این نوشته را خواندی، بدان که حتی یک لحظه دوری از تو برای من آسان نبود. من از کنارت نمی‌روم چون دلم می‌خواهد از تو دور باشم؛ می‌روم تا آینده‌ای امن‌تر و قشنگ‌تر برایت بسازم. اما مطمئن باش هیچ فاصله‌ای نمی‌تواند از عشق من به تو کم کند.
شاید از تو دور باشم، اما تمام لحظه‌های روز، فکر و دلم پیش توست. هر صدایی که شبیه خنده‌هایت باشد، هر لحظه‌ای که به یادت بیفتم، دلم برای آغوش کوچکت تنگ می‌شود. بی‌صبرانه دقیقه‌ها را می‌شمارم تا دوباره تو را در آغوش بگیرم، موهایت را ببوسم، صدای خنده‌هایت را بشنوم و دوباره بوی شیرینت تمام خستگی روزم را از بین ببرد.
آوینای من...
اگر روزی شک کردی که چقدر دوستت داشتم، کافی است بدانی قبل از آمدنت زندگی داشتم، اما بعد از آمدنت، تازه معنی زندگی را فهمیدم.
تو فقط دختر من نیستی؛ تو دلیل لبخندها، امیدها، دعاها و قوی ماندن منی.
دوستت دارم... بیشتر از تمام واژه‌هایی که می‌توانند عشق را توصیف کنند.
با تمام قلبم، مامان 🤍

تصویر
۵ پاسخ

مامان مهربوووووون🥹🥹
عزیزم تو داری برای آیندش تلاش میکنی خودتو سرزنش نکن♥️

عزیزم شغلتون چیه
پرستار بگیری باید درآمدت بدی به اون خیلی گرون شده همه چیز

وای خیلی سخته قراره پیش کی بمونه؟

اخی عزیزم 🫠😍

نگو زهره نگووو😭😭😭منم چند دقیقه پیش بغلش کرده بودم گریه میکردم بخاطر همین کار..الانم باز اشکم دراومد
ماه دیگه باید برم و اصلا نمیدونم چطوری باید تحمل کنم

سوال های مرتبط

مامان نینی مامان نینی ۱ سالگی
قصه غذایی که تلخ شد

امروز قرار بود خورشت سبزی بپزم
با خودم گفتم وقتی محمد بود غذایم چنان خوب میشد که کسی نمیتوانست عیبی از آن بگیرد همه متحیر مزه خوبش می‌شدند و محمد میگفت زنم دستپختش خیلی خوبه و من میفهمیدم که چقدر از این قضیه خوشحال است ( بالاخره مرد است و غذا دوست بودنش دیگر)
به مادرم گفتم گمان نمی‌کنم امروز غذایم خوب شود دیگر خبری از آن طعم های خوب نیست
به من گفت خب از ادویه عشق در آن بریز و من ناخودآگاه یاد عزیزدلی افتادم که بدون آن هیچ عشقی دیگر دیده نمی‌شود
در هیچ موردی دیگر عشقی نیست
بغضی بی اجازه توی گلویم نشست و به دنبالش اشکی در چشمم حلقه زد

یاد آن جمله معروف افتادم که بعد از او شاید برای خودش گریه نکردم اما با کوچک ترین اتفاقی گریه ام میگیرد


بدون او
بعد از او
با نبودش
نمی‌دانم چه کنم

احتمالا بعد از این تمام غذا هایم تلخ می‌شود
و تمام صبح هایم تاریک
احتمالا بعد از این قرار است با قلب درد خود سازش کنم
یا شاید روحم بمیرد
اما مطمئنم بعد از او همه چیز تلخ میشود

امروز که تقویم را دیدم فهميدم غریب به پنجاه روز است نیستی
یعنی پنج دهه
نمی‌دانم برای بقیه پنجاه روز چگونه گذشت
اما من در این مدت هزاران بار دیگر نفس نکشیدم
من در این مدت هزاران بار کم آوردم

دقیقا همان موقعی که میخواستم بخاطر ناراحتی هایم بیایم که تو دستانم را بگیری و یادم آمد که دیگر دستت این توان را ندارد مردم
همان دقیقه ای که فهمیدم هر چقدر منتظر بمانم ظهر که بشود دیگر تو زنگ در را نمیزنی و خنده کنان وارد خانه نمی‌شوی، جانم رفت

تو بگو مگر نمی‌گویند دنیا به اندازه یک خواب کوتاه است، پس چرا من چند قرنی است در این کابوس تلخ گیر افتادم
تو بگو چرا کابوس هایم تمام نمیشود🥲
مامان فینقِلی مامان فینقِلی ۱ سالگی
دخترکِ من...
تو نمی‌دونی اولین بار که گفتی «ماما»، با اون صدای نازک و شیرین، چطور اشک از چشم‌هام سرازیر شد.
انگار تمام شب‌ بیداری‌هام، تمام گریه‌های یواشکی کنار تخت کوچولوت، تمام درد زانو‌هام از نشستن‌های طولانی، و تمام خستگی‌های بی‌پایانم، با همون یک کلمه، معنا پیدا کرد.
هشت ماهه شدی عزیزم...
اما من کنار تو، هزار بار بزرگ و هزار بار خُرد شدم.
از روزهایی که با قطره‌ی امپرازول و دل‌دردهای بی‌وقفه‌ات می‌جنگیدیم،
تا شب‌هایی که فقط روی پا‌هام آروم می‌گرفتی و من با چشم‌های خسته بیدار می‌موندم، همه‌ش شد قصه‌ی مادر شدنم.
دخترم، تو معجزه‌ی کوچولوی منی.
تو همون "چرا"ی تمام صبرهای منی.
وقتی صدای گریه‌ت میاد، دلم می‌لرزه، ولی همون گریه‌ت یعنی "من هستم"، یعنی "با من بمون".
و وقتی می‌گی "ماما"...
دنیا برای چند لحظه، قشنگ‌ترین جای ممکن می‌شه.
من خیلی وقت‌ها حس کردم تنهام.
بین کارتن‌های اسباب‌کشی، بین غربت، بین بی‌خوابی و بی‌تابی.
اما تو نگاهم کردی...
و انگار خدا بود که بهم زُل زده بود و می‌گفت "ادامه بده، من کنارتم" .
تو فقط یه نوزاد هشت‌ماهه نیستی، قشنگِ من...
تو دلیل ادامه دادن منی.
دلیل خندیدن زنی که با هر لبخند تو دوباره زنده می‌شه.
تو آرامشِ خسته‌ترین زن دنیایی،
و من خوشبختم که تو رو دارم،
که صدای “ماما”ی تو، صدای امیدِ منه. 🤍