الان ی احظه یادم اومد از اذیتایی ک از موقع تصمیم ب بچه دارشدن گرفتم
پشتم لرزید.
چندین ماه اقدام ناموفق و کلی قرص ویتامین و .. بعد بازم ناموفق و کلی ازمایش و عکس رنگی 😭
بعدش ی واکسن بود دکترگفت باید بزنی قبل حاملگی فک کنم سرخک بود
و گفته بود تاسه ماه حامله نشی
من زدم و مواظب بودم مثلا ک حامله نشم
ی دفه بعد ۴۰روزش حامله شدم درکمال ناباوری و همه بهم‌میگفتن هرکی اینو بزنه بچش کور دنیا میاد و من همش میگفتم خدایا هیجی نمیخام ازت فقط سالم باشه توکل بارداری قران میخوندم و همه تاپیکا گهواره زیر و رو میکردم .ک کسی زده و بچش سالم بوده .
بعد ازاینا افتادم تو حالت تهوع شددید ک تامرگ‌میرفتم
بعدش طول سرویکس.و تهشم زایمان زودرس و فشارخون😭 و بچه ای ک وزن نگرفته بود و با وزن ۱۸۵۰دنیا اومد تو۳۴هفته
و
بعدش تلخ ترین قسمتش فوت برادرشوهرم توهمون روز زایمان بچم و حرفای مردم ک بچش بد پا قدم بوده و...و منی ک تک‌و‌تنها بودم توخونه تو روزایی ک نیاز داشتم یکی باشه کنارم .
و ادم روززایمانشو هیچ وقت یادش نمیره😭😭
و بچه نارسی ک هیچ کس جرات نمیکرد دستش بزنه اینقد کوچیک بود و بعدکولیک‌وحشتناکی ک ۲۴ساعت کریه یمرکد و‌جیغ میزد و منی ک بازم تنها بودم و بدون تجربه 😭
بعدش رفلاکس کرفت و ترس خفه شدنش توخواب اضافه شد ک‌میترسیدم توخواب شیر بیادگلوشو خفه بشه
و بعدش وزن‌ نکرفتنش و کلی چالش دیگه
و تهش دختری ک دوهفته دیگ یکساله میشه
خدایا شکرت ازاون روزای لعنتی کذشتم
😭😭😭خدایا شکرت ک دخترم سالم و سلامته
اینجا کلی رفیق دارم ک کل بارداری همراهم بودن و دلداری میدادن تا همین الان
مرسی ک هستین🥲🥲🥲😭



ایشالله هیچ بچه ای نارس دنیا نیاد و همه بچه ها سلامت باشن

۱۵ پاسخ

منم دخترم ۳۴ هفته دنیا اومد همیشه میگم خدا کنه حتی دشمنامونم بچه شون نارس نباشه واقعا سخته

عزیزممممم الهی شکر که الان هر دوتون خوبین
چه روزای سختی رو گذروندی تو یک مامان قوی هستی❤️

واااای چی کشیدی تا الان
خدا دخترتو حفظ کنه برات ایشالا همیشه تنش سالم باشه

تا قبل و کارای که کردی حامله شدی حتی امپول سرخکتم شبیه من بودیییی از عکس رنگی متنفرمممم از اقدام ب باردادزی و اون همه استرس بدم میاااد از حالت تهوع متنفرممم کلا از حاملگی بدم میاااد شده بودم ی روحی که فقد هوا میهوره . بچمم کهدبددنیا اومد انقد رفلاکسو حساسیت ب پروتیین گاویو چیاش زیاددد بود که از نوزادی ام ختی بدم میااد میگفت خدایا میشه ۴ ماهش . میشه ۶ ماهش خدا میشه یسالش و الان یسالشه و خداروشکر مبکنم از نوزادی خلاص شدم . بعضی رو میبینم نوزاد میبینن دلشون تنگ اون موقع بچه هاشون میشه میگم اینا فازشون چیهههه کی اخه خوشش از نوزاد میاااا یا داره گریه میکنه یا میاره بالا . مخصوصا ماهای که بچه اولمون بوده . بجه بعدیممم بخدااا اگ انقد حرص بخورم

عزیزم هرخطی روکه خوندم خودمو جای تو احساس کردم و واقعا سخت بوده قطعا تو یه مامان قهرمانی 🙂

خدارو هزار بار شکر که تونستی ازبن مراحل سخت عبور کنی و الان وقتی به عقب نگا میکنی میتونی با افتخار بگی تونستم وحالا خییلی قوی تر از قبل هستی و کلی چیز جدید یاد گرفتی

عزیزم چقدر سخت گذشته بهت
تبریک میگم بهت که انقدر محکم هستی
دختر کوچولوت خوشبخته از داشتن مامانی مثل تو💞تولدش هم مبارک باشه💐

دقیقا منم همبنه ب ابنا تجربه کردم خبلی بده تنهایی منم درگیرم دخترم تا همبن الان هم رفلاکس دارع هم کولیک بهتر ک نشده تشدیدم شده تازه
سر همینا وزنم مبگیره😭😭تنها دست تنها تو شهر غریب تاپبکت دبدم یه لحظه گربم گرفت😭
حق داری بچه من 3600بود همه مبگفتن ریزع حتی بابام میترسبذ بهش دست بزنه هی مبگفت بچت چقدر ربزه میگفتم ن بابا تو یادت رفته بچه کوچبک همبنه

امین عزیزم واقعان خیلی سخت بوده برات خدابرات حفظش کنه

الهیی🥺

آخی عزیزدلم چه تجربه های تخلی داشتی خیلی سخته دست تنهابودن ایشالله که بسلامتی ودلخوش براش جشن بگیری دانشگاه رفتنشوببینی❤️❤️🙏

عزیزم چقدر چالش🥲خدابیامرزه برادرشوهرتو.اخه چه ربطی به بچه شماداره.الهی سالم باشه تن نینی کوچولو

روزای سخت برای هیچکس نمونده و نمی‌مونه ، انشالله همیشه با دخترت شاد باشی و بخندی

خدا بهت صبر بده ک داده مادر نمونه

انشالله تنش سالم باشه
دختر من ۳۳هفته دنیااومد

سوال های مرتبط

مامان لنا مامان لنا ۱ سالگی
خانوما ی چی تعریف کنم لنا برای زردی بستری بود ۴روز من تو بیمارستان بودم ک دیدم پرستارا با چند دوربین اینا امدن تو اتاق بچه ها بعد یکی از دستگاهارو بردن بیرون بعد ک امدن ی بچه اوردن ی پسر ۱کیلو ۵۰۰ جونم براتون بگه مامان باباش صیغه محرمیت خونده بودن ک باهم آشنا بشن بعد پسره بره سرباز ک اگه از هم خوششون امد ازدواج کنن نگوو اینا با همین صیغه کارشونو میکنن دختره حامله میشه اما چون لاغر اندام بود دیده نشده بعد مادر شوهرش میگفت خواستیم بریم شهرستان همین دختره ک حامله بوده گفته منم میام شوهرشم سرباز بود بعد تو راه با پدر شوهر مادر شوهرش دردش میگیره مادر شوهرش میگفت هی ب خودش میپیچیده گفتم چته چیزی نگفته دیگه خیلی ک بهش فشار میاد داد میزنه ک بچه داره میاد خلاصه دختره تو ماشین زایمان میکنه مادر شوهر هم ناف بچرو گره میزنه میبره سریع میارن بیمارستان این بچه انقدر کوچیک بود ک با سرنگ شیر میخورد خوب بخش اصلی بابای بچه چندسالس بود ۱۸سال مامانه هم ۱۸سالش بود پرستارا میومدن میدیدن واس هم تعریف میکردن اره نامشروع تو ماشین ب دنیا امده پرستارا گفتن ۳۳هفته ب دنیا امده اخرم مامانش نمیدونست چند ماهش بوده
مامان آنیل🐣 مامان آنیل🐣 ۱ سالگی
پارسال این موقع دخترم تو شکمم بود و همش تو فکر خیال بودم ک نکنه قبل سزارینم کیسه ابم پاره شع ببرن طبیعی زایمان کنم یا دردم بگیره یا بچمو عوض کنن داخل بیمارستان یا جفتو تو شکمم جا بزارن و.....دهم آبان پنجشنبه بود ساعت دونیم ظهر دخترم به دنیا اومد و دنیامو رنگی کرد
باورم نمیشد این بچه منه من باید مراقبتش کنم بزرگش کنم..از اون لحظه به بعد من دیگه برای خودم نبودم و یه مسئولیت جدید و شیرین به من داده شد و مادر شدم🥺✨الهی من فدای اون چشمای خوشگلت بشم دختر نازم🐥روزی ک زایمان کردم تا ساعت سه نصف شب دخترم پیشم بود من شیرنداشتم و شبرخشک بهش دادیم مامانم انقدر بهش داده بود ک بالا اورد و پرت شد داخل ریش و شش روز بستری شد بچم🥲دو روزشو ک خودم بستری بودم کسی پیشش نبود و درحد سرزدن بهش زدم بچم انقدر زجه زده بود ک صداش گرفته بود یعنی هیچوقت دوسندارم اون خاطره.های تلخ یادم بیان ولی دیگه گذشت امیدوارم همیشه سالم و سلامت و پایدار باشن همه‌ی بچه‌هامون❣️


پیشاپیش تولدت مبارک جوجه رنگیم🐥✨